خبرگزاری هرانا
امروز شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۰, 20th of June 2018      آخرين بروز رسانی در ۱۳۹۰/۱۲/۲۰ ساعت ۱۸:۱۴:۳۹

    خانه  > سایر گروهها  >  هرانا؛ دلنوشته مادر فرهاد وکیلی خطاب به افکار عمومی

هرانا؛ دلنوشته مادر فرهاد وکیلی خطاب به افکار عمومی

خبرگزاری هرانا – شریفه وکیلی مادر فرهاد وکیلی از زندانیان اعدامی در ۱۹ اردی بهشت ماه سال ۸۹ که اخیرا فرزند دیگرش نیز بازداشت و در حال حاضر به بیمارستان منتقل شده است در دلنوشته ای کوتاه از سرگذشت سالهای اخیر خود گفت.

این مادر داغ دیده در نامه ای خطاب به افکار عمومی از وضعیت فعلی خانواده و فرزندان خود سخن گفته است، متن این نامه که در اختیار خبرگزاری هرانا قرار گرفته با ترجمه از زبان کردی به فارسی به قرار زیر است:

با سلام و درود خدمت تمام کسانی که در این چند سال ما را فراموش نکردن و همیشه کنار ما بوده و مرهمی بر زخمهای ما بودند.

همیشه در اخبار میشنیدم که جوانی را اعدام کردن یا فلان زندانی شکنجه شده است، ناراحت شده و باخودم میگفتم مادران اینها چه سختی را تحمل می کنند، شنیدن شکنجه و اعدام فرزند زجر آور است و فکر نمی کردم این بلا سر خودم نیز بیاید.

چند ماهی بود که فرهاد بازداشت و از تهران به کرمانشاه منتقل شده بود به ملاقاتش رفتیم ولی فرهاد من نبود، رنگ و رو رفته لاغر با ریش زیاد و جوری که نمیشد شناختش، پرسیدم تو فرهادی، لبخندی زد و بغلم کرد وگفت مادر چرا این جا آمدی اینجا جای تو نیست منم به او گفتم جای توهم اینجا نیست چه بر سرت آوردن؟ اما جوابی نداد، این بدترین خاطره ام با فرهاد بود.

در طی چند سالی که در زندان اوین بود به ملاقاتش می رفتیم در سرمای زمستان با دو بچه کوچک ساعتها را در مقابل در زندان منتظر می گذاشتن برای نیم ساعت ملاقات، روزهای بدی بود.

ما از سنندج ۱۰ساعت را با اتوبوس تا تهران در راه  بودیم برای بچه ها و من که سن و سالم بالاست سخت بود، در یکی از ملاقاتها که با فرهاد داشتم بازجویش هم بود جوانی ۲۵ ساله  به اسم علی بهش گفتم فرهاد رو چرا آزاد نمی کنید بهم گفت من قول میدم که آزاد می شود فرهاد عفو شده بزودی آزاد خواهد شد این نیز بدترین  دروغی بود که شنیدم و بدترین خبر که به من دادن ساعت ۱۲ ظهر ۱۹ اردیبهشت خبر اعدام پسرم بود که هنوزم باور نکردم.

با خبر مرگ فرهاد پدرش (همسرم سعید) دچار شوک شد و زبانش بند آماده و بعد از ۲۰ روز نتوانست طاقت بیاورد و بسوی پسرش شتافت انگار روزهای سیاه تمام نمی شد. این از خدا بی خبرها انگار کوتاه نمی آمدن شروع کردن به فشارها بر روی خانواده دختر بزرگم سعدیه اول دخترش را از دانشگاه اخراج و بعد شوهرش که کرد عراق بود را از ایران بیرون کردند و بعد هم دخترم مجبور به ترک ایران شد.

ولی بازم تمامی نداشت سراغ پسر دیگرم جهانبخش آمدن و او را دستگیر کردن، وقتی برای گرفتن خبری از پسرم به اطلاعات سنندج رفتیم ماموری که اونجا بود با لحن بدی به ما گفت زود برید تا شما رو هم نگرفتیم شما فکر کردید با اعدام فرهاد همه چی تمام شده ما تمام خانواده رو یکی یکی میگیریم شما همه ضد انقلاب هستید.

حالا هم که پسرم بعد از  ۳ ماه بازداشت دچار سکته قلبی شده و در بیمارستان تحت نظر قرار دارد نمی دانم این آدمها خودشان مادر ندارن، بچه ندارن که با بچه های مردم این کار را میکنن بخدا گناه اینها نا بخشودنی است چه کسی قرار است جواب ناله های من مادر را بدهد؟

یکی از فرزندانم را اعدام کردند، همسرم را دق مرگ کردند، دخترم رو مجبور به ترک دیار کردن و پسر دیگرم را در بسر مرگ قرار دادند. نمی دانم به کدام دادگاه شکایت این همه نا عدالتی را ببرم، مگر به دادگاه الهی.

مجددا از تمام کسانی که در این چند سال به ما لطف کردن و با ما همدردی کردن سپاس گذارم و آروز می کنم روزی برسد که خبر  اعدام هیچ انسانی را نشنویم و هیچ انسانی از دردها و شکنجه شدن سخن نگویید و به تمام مادرانی که فرزندشان را از دست داده اند و یا در زندان هستند همدری می کنم.

شریفه وکیلی

مطالب مرتـبط

بدون نظر

نظر بگذارید