خبرگزاری هرانا

    خانه  > زندانیان  >  نامه فرزند حسین رفیعی به رئیس جمهور: به من بگویید، امید من کجاست

نامه فرزند حسین رفیعی به رئیس جمهور: به من بگویید، امید من کجاست

خبرگزاری هرانا ـ حسین رفیعی فعال ملی مذهبی، صبح روز سه شنبه در حالی دستگیر و روانه زندان اوین شد که هیچ احضاری برای معرفی خود برای اجرای حکم دریافت نکرده بود.

به گزارش خبرگزاری هرانا به نقل از کلمه، شیوه برخورد با حسین رفیعی و دیگر فعالان سیاسی و از بین رفتن فضای امنیتی اعتراض دختر این زندانی سیاسی را به دنبال داشت، آنا رفیعی دختر حسین رفیعی در نامه به حسن روحانی رییس جمهور، شیوه برخورد ماموران وزارت اطلاعات را با پدرش به نقد کشیده و مورد اعتراض قرار داده است.

او در بخشی از نامه خود نوشته است: “در تمام دو سال گذشته پدرم تمام قد از مذاکرات هسته ای دولت شما دفاع کرده است، با انتشار مطالب علمی و تحلیلی سعی در پیشبرد این هدف صلح آمیز داشته است اما نیروهای وزارت اطلاعات شما لحظه ای او را آرام نگذاشتند، مدام در حال تهدید و تحدید او بودند، تیر۹۳ به طرز وحشیانه ای به منزل ما یورش آوردند انگار که جاسوسی فوق خطرناک را شناسایی کردند، تمام خانه را زیر و رو کردند و جز کتاب و همان یادداشت هایی که خودتان باخبرید چیزی نیافتند، پدر و مادرم هر دو در نامه هایی شرح آنچه در آن روز گذشت را برایتان نوشته اند اما من سکوت کردم تا به امروز.”

متن کامل نامه را در زیر بخوانید:

جناب آقای دکتر روحانی

رئیس جمهور من،

سلام

خرداد ۹۲ روزهای سختی را میگذراندم،  سرگردان در شرکت کردن در انتخاب یا نکردن، حقیقتا بعد از نادیده گرفته شدن رای ام در سال ۸۸ و له شدن تمام آرمان ها و آرزوهایی که برای خودم و کشورم داشتم به خود قول داده بودم که دیگر هرگز و هرگز در هیچ انتخاباتی شرکت نکنم. اما …..

بله، امایی در کار افتاد. در همان روزها بعد از چهار سال با رسانه ملی آشتی کردم و نشستم پای صحبت های شما و دیگران . گوش دادم و فکر کردم. به گذشته، به حال و به آینده . فکر کردم دیگر از این بدتر می شود؟ بیش از این دروغ گفته می شود؟ دزدها از این آزادتر می شوند؟ انسان های شریف بیش از این در بند می شوند؟ استعداد ها فراتر از این جلای وطن می کنند؟  با خودم فکر کردم دیگر چه اتفاقی می تواند بیفتد که نیافتاده؟  جنگ ؟؟؟؟ از چه باید می ترسیدم ؟ مگر نه اینکه چهار سال تمام، جنگی تمام عیار علیه اخلاقیات، راستگویی، حق خواهی و شرافت انسانی در جریان بود؟ جنگ خودی و غیر خودی راه افتاده بود و بی رحمانه و بی هیچ داد و عدلی هر آنکه غیر خودی می پنداشتند در بند می کردند؟ جنگی که در آن تجاوز به جان و مال و روح هر آنکس که می خواستند روا بود بدون  در نظر گرفتن حقی برای او.

اما آقای رئیس جمهور،

در میان این تفکرات و درگیری های ذهنی ام یک نفر به طور قاطع از رای دادن و به شما رای دادن دفاع می کرد. بله پدرم را می گویم که امروز ۲۶ خرداد ۹۴ درست دوسال بعد از همان انتخابات، در خیابان به طور ظالمانه ای دستگیر شده و به اوین برده شده است. او بود که با وجود همه رنج ها و سختی هایی که در این سالها کشیده بود، نوید از امید می داد. سالهای سختی را گذرانده بود، زندان رفته بود، تهدید شده بود، نزدیک ترین یارانش یا کشته شده بودند یا زندانی و یا به ناچار از کشور کوچ کرده بودند اما او بود که با وجود همه این ها از شما و آمدن شما دفاع می کرد. در جلسات  رسمی ،دوستانه و فامیلی بحث می کرد و همه را ترغیب به رای دادن به شما می کرد. حرف های او بود که با خود پنداشتم: بله از این هم بدتر می تواند بشود.

خرداد ۹۲ با امید به پای صندوق رای رفتم و با لبخند به شما رای دادم. در شب شادی پیروزی شما مانند بسیاری دیگر به خیابان آمدم و تا صبح فریاد شوق سر دادم. امید داشتم به حرف های شما در حل کردن مشکلات اقتصادی، به قول های شما دراجرای عدالت، به بازگشت اخلاقیات و راستگویی،  به برچیده شدن خودی و غیرخودی اما امیدهایم رفته رفته کمرنگ و کمرنگ تر می شوند. چرا آقای رئیس جمهور؟

در تمام دو سال گذشته  پدرم تمام قد از مذاکرات هسته ای دولت شما دفاع کرده است. با انتشار مطالب علمی و تحلیلی سعی در پیشبرد این هدف صلح آمیز داشته است اما نیروهای وزارت اطلاعات شما لحظه ای او را آرام نگذاشتند. مدام در حال تهدید و تحدید او بودند. تیر۹۳ به طرز وحشیانه ای به منزل ما یورش آوردند انگار که جاسوسی فوق خطرناک را شناسایی کردند. تمام خانه را زیر و رو کردند و جز کتاب و همان یادداشت هایی که خودتان باخبرید چیزی نیافتند. پدر و مادرم هر دو در نامه هایی شرح آنچه در آن روز گذشت را برایتان نوشته اند اما من سکوت کردم تا به امروز.

امیدهایم در آن روز به طرز وحشتناکی پرپر و جلوی چشمانم له شدند. ماموران وزارت اطلاعات شما برای آنکه من نمی خواستم لپ تاپ شخصی خودم را بدهم مرا جلوی چشمان پدرم به باد کتک گرفتند. وحشیگری خود را آنچنان عریان به من نشان دادند که من هنوز با گذشت یکسال، شب هایی را در کابوس آن لحظه ها می گذرانم. اما بعد از آن واقعه بازهم پدرم بود که به شما همچنان امیدوار بود و حمایتش را دریغ نمی کرد. به همین علت بارها و بارها به طور خصوصی و عمومی برایتان نامه نوشت و دردها و نقدهایش را با شما درمیان گذاشت. او بود که من را  همچنان به امید، صبر و پایداری ترغیب و تشویق می کرد. بعد از دادگاه فرمایشی و آن حکم فرمایشی تر باز هم او بود که حرف از امید می زد.

اما امروز چه کسی به من می گوید امید داشته باش؟ چه کسی می گوید عدالتی هست و حقی برای احقاق هست؟ دستگیری پدرم در خیابان و باز به شیوه ای غیر متمدنانه چه امیدی در من می گذارد؟ چه امیدی به بازگشت و دوباره دیدن مردی که در هفتاد سالگی می گوید من از همین الان در اعتصاب غذا و دارو هستم؟

رئیس جمهور من،

برای شما نامه ها خواهم نوشت و حرف ها خواهم زد چرا که دو سال پیش به خاطر حرف ها و قول های شما با زخم هایی عمیق در روح و جانم پا بر روی قول خود گذاشتم و به شما رای دادم. به شما و حرف هایتان اعتماد کردم تا آینده را روشن تر از حال و گذشته ای که داشتم ببینم. و امروز همان آینده است . برای شما می نویسم تا به من بگویید امید من کجاست؟

آنا رفیعی

فرزند حسین رفیعی (فعال ملی- مذهبی)

 

 

 

مطالب مرتـبط

بدون نظر

نظر بگذارید