خبرگزاری هرانا
[responsive-menu RM="logged-in-menu"]

    خانه  > slide, اندیشه و بیان  >  سنگ بنای جامعه دموکراتیک «آموزش» صحیح است/پیمان یاریان

سنگ بنای جامعه دموکراتیک «آموزش» صحیح است/پیمان یاریان

ماهنامه خط صلح – در جامعه ای که آزادی قلم پاس داشته شود، پشت بند آن آزادی بیان و عقیده مُحرز است. این مُهم در جوامع آزاد، دموکراتیک و نیمه دموکراتیک روندی رو به رُشد داشته و ماده ها و تبصره های مربوط به آن در زمان ها و مکان های متفاوت، بنا به خواسته ها و شرایط زندگی، فرهنگی و سیاسی، همواره قابل تغییر است. یکی از اساسی ترین تعریفی که برای یک جامعه دموکراتیک و آزاد می توان جا انداخت این است؛ «انسان امروزی، دیگر انسان دیروزی نیست». سیر تحول چنین پویاییِ روشنگرانه ای در ماهیت این جمله به ظاهر ساده نهفته است. اما در جامعه نابسامان ایران، ما با تعریفی کلی و روشن رو به رو نیستیم، زیرا علاوه بر این که ایران امروز در عدم یکپارچگی فکری-سیاسی به سر می برد، زیرساخت ها و اقتصاد مشترکی هم که بر رفاه اجتماعی تأثیر بگذارد، در کار نیست. از سوی دیگر زیربنای فکری زمامداران امروز ایران، بر این اندیشه استوار است که؛ «انسان امروزی باید پیرو انسان هزار و چهار صد سال پیش باشد». پس بر این بینش بازدارنده، اجتماع نه تنها راه به جایی نمی برد بلکه همواره با تنش های پیدا و پنهان باید دست به گریبان باشد. بر این مبنا رَخت چِرک بی نظمی تمام لایه های جامعه ایران را در بر گرفته است. و رویکردِ سازندگی بی معنا شده و توسعه، البته بدون عمل، لَق لَقه دهان مسئولان شده است. زیربنای این همه آشفتگی در بی نظمی و نبود آموزشِ درست است. زیرا رویکرد سازندگی را در زندگی و توسعه، در نظم و آموزش باید جُست. برای مثال جوامع بی نظم، عقب مانده، واپسگرا و پُرتنش، جامعه را به سوی مجموعه ای از ناهنجاری های فردی و جمعی در یک اجتماع بسته و آموزش ندیده سوق می دهند و در راستای آن مواد مخدر، کودکان کار، زنان خیابانی و ده ها معضل اجتماعی-فرهنگی دیگر را از خود می زایند. و در آن جاست که اجتماع در تنش و جنگی نابرابر و مزمن غرق می شود.

پیمان یاریان

هنگامی که ژرف در رفتار و روال جوامع قرار می گیریم، پی به آن خواهیم برد که چگونگی سواد و روانشناسی آموزشی غالب در این گونه جوامع بی تاثیر نیست. یعنی این اندیشه و فکر غالب مسئولان یک کشور است که در توسعه و یا عقب افتادگی آن، دخیل هستند. چون آن ها راه هر گونه مشارکتِ دیگر افراد جامعه را مسدود کرده اند. جامعه بسته ای چون ایران به رفتار و میزان سواد و دانش مردم خود و مسئولانش، خط مشی اش را برمی گزیند. اما در جامعه ای که به کیفیت آموزش و توسعه مراکز علمی-فرهنگی خود اهمیت می دهد به درکی فراگیرتر از مرزهای خود دست خواهد یافت و بی گمان در راهی درست گام برخواهد برداشت. و با تکیه بر علم و تحصیل، نیازهای کودکان، محصلین، جوان و سالمند برآورد خواهد شد.

با گذشت چهل سال از انقلاب به چه میزان آموزش و کیفیت در راه توسعه و آبادانی کشور مورد توجه واقع شده است؟ آیا آموزش درست و صحیح طبق استاندارهای جهانی در ایران امروز جایگاهی دارد؟ با پیش کشیدن این دست پرسش ها شوربختانه با پاسخ های منفی رو به رو خواهیم شد. چون نتیجه عملکرد این رژیم، امروز به قطع یقین آشکار شده و جامعه در سوگی خودسوز گرفتار شده است. نسل جوان کشور در شرایط معیشتی سختی است و تحصیلکرده های آن جدای از بیکاری، از نبود آموزش صحیح و مفاد درسی بی ربط نیز رنج می برند. آموزش در ایران و میزان کمیت و کیفیت آن دستخوش معیارهای تنگ نظرانه ای است که جامعه تحصیل کرده را در برابر جهانیان، در برخی موارد شاید حتی بی سواد بار خواهد آورد. هر چند برخی از رشته های تحصیلی در خارج از کشور مورد پذیرش واقع می شوند، ولی بحث ما بر میزان نَشو کیفیت آموزشی ست که در زندگی مردم و نیز روند رو به رُشد دانشگاه و دانشجویان دیده شود. به عبارتی دانشجو علاوه بر داشتن آزادی عمل و حق هر گونه انتخابی که در راستای اهداف علمی-انسانی باشد باید به عنوان دانشجو نسبت به رویدادهای اطراف خود باید بتواند با واکنش هایی همچون برپایی میتینگ، جلسات بحث و گفتگو، انتشار نشریه های دانشجویی و غیره، در سرنوشت خود مثمرثمر و فعال باشد. در این ارتباط موارد زیادی هست که می توان به آن اشاره کرد. و نیز این که نبود آموزش صحیح بر این پایه که راه برون رفت از مشکلات روز را سرلوحه کار خود، به عنوان حاکمیت، قرار دهد و به خلاقیت ها چه از جانب تحصیلکرده ها و یا هر کارآفرین، مددجو، هنرمند، مددکار و غیره ارزش قایل شده و ممانعت ها از سر مسیر برداشته شوند. اما این روزها در ایران ما خلاف این سخنان را می بینیم. و البته سوء مدیریت و نداشتن هیچ راهکاری برای زدودن مشکلات و یا بروز خلاقیت ها نیز دردی بر دردهای فراوان است. پس مردم علاوه بر دیدن این همه بی کفایتی، شاهد بروز افکاری هستند که خواهان انسداد رابطه آموزش با دنیای علم و ارتباطات منشعب از آن در سطح دنیا است. به عنوان نمونه؛ رژیم فعلی عدم توانایی خود در برابر غرب را که بُعدی سیاسی است در زبان انگلیسی و ممانعت از یادگیری آن در دبیرستان ها و دانشگاه ها می بیند، تو گویی با جلوگیری از آموختن این زبان بین المللی، مبارزه با غرب را به نفع خویش تمام کرده است. در صورتی که یکی از موارد زیربنایی رُشد سواد در هر کشوری پرداختن و اهمیت به یادگیری زبانی خارجی، به ویژه زبان انگلیسی است. در جهت اهداف علمی، تجاری و هنری و مراوده های سیاسی این زبان در سطح جهان از شناخته ترین ها است، و برچیدن آن در مراکز تحصیلی نقصانی بزرگ در پی خواهد داشت. زیرا چه بخواهیم چه نخواهیم، زبان انگلیسی امروز زبان علم و دانش است.

پرداختن به سواد و آموزش در رده های مختلف سنی و بالاخص جوانان باعث می شود که افراد جامعه تحصیلکرده بهتر از جوامع با سطح تحصیلات پایین از روحیه ای پر محتوا با سرعت عمل بیشتر در هر زمینه ای برخوردار باشند و احساس رضایت و خوشبختی کنند. زیرا در آن صورت میزان مشارکت جمعی فزونی گرفته و امکانات به طور نسبی در اختیار همگان خواهد بود. اما تحصیلکرده های ایرانی به دلیل نبود آزادی، اعم از بیان، عقیده و نیز حق انتخاب نوع زندگی، پوشش، حق رأی و در نهایت سرکوبِ حس مشارکت اجتماعی در هر زمینه ای باعث شده که این قشر همواره در فکر مهاجرت و یا فرار باشند. و در طول این سال ها قریب به چند میلیون تحصیلکرده، کشور خود را برای همیشه ترک کرده اند. یک بام و دوهوایی حاکمیت تا به این حد است که فرزندان مسئولین هم حاضر به ماندن در کشور نیستند و با اخذ دیپلم دبیرستان به کشوری اروپایی و یا آمریکا می روند تا در مراکز علمی-دانشگاهی با کیفیت بالاتر تحصیل کنند. پس اهمیت به آموزش و در راستای این امر جهانی پیش رفتن، جامعه را به سوی باسوادی سوق می دهد. اما بنا به دلایل بی شمار، بی سوادی در کشور ما رو به افزایش است. متاسفانه در این مورد آمار دقیقی در دست نیست ولی با نگاهی اجمالی به مراکز علمی-دانشگاهی پی بردن به آن زیاد سخت نخواهد بود. بزرگ ترین دلیل آن، عدم برنامه ریزی مسئولین و نیز حتا مجلس در رده قانون گذار، باعث شده هر سال از کیفیت دانشگاه های ایران کاسته شود. پُر بیراه نیست اگر بگوییم طبق استانداردهای جهانی خود مسئولین از زُمره بی سوادها به حساب می آیند. زیرا آنان تصوری از علم، سواد و آموزش صحیح در سطح جهان و نیز ایران ندارند. غالبا دانشگاهی نبوده اند و در حوزه های کاری خود تحصیل نکرده اند.

جامعه بی سواد همواره در غروبی غم انگیز به سَر می برد. آنان از دسترسی به حداقل ها محروم هستند، زیرا درکی از فراهم کردن امکانات ندارند. برداشت از توسعه بی معنی ست و تلاشی در این زمینه صورت نخواهد گرفت. و در چنین حیات اجتماعی ای، محرومیت وسیع و وسیعتر می شود. بر این اساس سواد و آموزش در تنگاتنگی رابطه شان به زندگی امروز و جوامع رو به رُشد مفهوم و معنا می بخشند. در جوامع عقب مانده بهداشت، مسکن، خوراک و در نهایت اقتصاد نامساعد است و آموزش برای رسیدن به بهبودی یا وجود ندارد و یا در تلاطم تنگ نظری های جناحی و ایدئولوژیک در نقطه صفر جان باخته است، و قادر به ارایه آموزش های لازم به افراد و جوانان نیستند. و در این جاست که انواع بزه کاری ها سر از خاک درمی آورند و تهدیدی دامنه دار برای جامعه می شود.

جامعه ای که به تحصیل اهمیت می دهد، سرمایه گذاری روی جوانان تحصیلکرده را از اولویت های کار خود می داند. بنابراین مبانی حق مشارکت افراد را با امکان مشارکت در تصمیمی که منافع آنان را تأمین کند، فراهم می سازد. اگر یقین پیدا کنیم که توانایی در دانایی است، با آموزش، هر کسی می تواند در پیشرفت جامعه مشارکت کند، از منافع خود دفاع کند و به ایجاد جامعه ای پویا کمک کند تا علایق و مطلوب های او نیز تحقق پیدا کند. در این جا می توانیم به جامعه رنگین کمانی اشاره کنیم. اگر در غربِ امروز دیگر همچون سابق، دگرباشان مورد اذیت و آزار واقع نمی شوند، ناشی از آموزش صحیح در این مورد است. چون سطح آگاهی جامعه بالا رفت و فهمیدند که دگرباشی جنسی، بیماری نیست و آنان همچون دیگران می توانند به علایق و خواسته هایشان بپردازند، آموزش و نحوه پذیرش و نیز کنار آمدن با این مسئله را سرلوحه کار خود در مراکز آموزشی اعم از دانشگاهی و رادیو و تلویزیون قرار دادند. این امر تا به این پایه پیشرفت تا دگرباشان توانستند حق ازدواج کسب کنند و زندگی مشترک مورد دلخواه خود را داشته باشند و نیز دارای فرزند شوند. بنابراین ما با سواد می توانیم آموزش صحیح را پی ریزی کنیم تا از درد و تنگ نظری بکاهیم و افراد جامعه احساس خوشبختی کنند و والدین آگاه، باسواد و آموزش دیده درک بهتری از آینده فرزندان خود و جامعه ای که در آن زندگی می کنند، داشته باشند.

اگر افراد جامعه ای در سطح بالایی تحصیل کرده باشند دارای ذهنی طبقه بندی شده هستند و همین باعث سازگاری آن ها با هر پدیده علمی است. از مشاغل پیچیده هراسی به دل راه نمی دهند و چشم انداز آن ها منجر به افزایش کیفیت سطح زندگی می شود. اما در جوامع بی سواد و آموزش ندیده کار زیاد و درآمد کم است و همواره در حداقل ها روز را به شب می رسانند.

جامعه تحصیلکرده یا توسعه یافته است و یا در حال پیشرفت. و بی گمان در این گونه از جوامع، تلاش برای زیر ساخت ها اعم از فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی به شکلی پویا رو به جلو در حرکت است. برای تحقق پیدا کردن آن، قانون و نظم مهم تلقی می شود و خانه ملت (مجلس) نیاز به حقوقدانان کارآزموده دارد تا در این راستا قانون گذاری کند و با نظمی تنیده در تحصیل چرخه سواد، برای رفاه و امنیت به چرخش درآید. پس جامعه تحصیلکرده ناظر بر حق و حقوق خود است و ناظم بر چرخه اقتصاد. این امید زمانی جامه عمل به خود می پوشاند که آزادی در تمام عرصه ها وجود داشته باشد. در آن جاست که آزادی قلم به تحلیل محتواها خواهد رفت و با بیانی بی لکنت خواسته های خویش را مطرح کرده و بی دغدغه به علایق اش می پردازد. حال امکانش هست که ما در جامعه تحصیلکرده زیاد داشته باشیم ولی آزادی نباشد. در این صورت نارضایتی گسترده خواهد شد. امروز در جامعه ایران ما تحصیلکرده زیاد داریم ولی طبق نشانه های فراوان که ریشه در همان نبود آزادی و عدم شکوفایی اقتصادی دارد هر سال بر شمار بازمانده از تحصیل سیری فزونی گرفته است، و نارضایتی شکل و شمایل تازه ای به خود گرفته است. طبق آماری که تا سال ۹۵ در دست است کودکان بازمانده از تحصیل ۴۳۱ هزار نفر است. به عبارتی نوع نارضایتی جامعه بی سواد با جامعه تحصیلکرده بسیار متفاوت است. جامعه بی سواد گاه با حداقلی های جزیی دست از اعتراض می کشد ولی تحصیلکرده ها چون ریشه مشکلات را دریافته اند نه تنها به حداقل ها راضی نخواهند شد بلکه در صورت امکان خواستار تغییراتی ریشه ای هستند. و بر بنیاد نهادن ساختاری زیربنایی برای بهتر شدن در تمامی ابعاد اجتماعی، تلاش می کنند. و این همان قشر متوسط جامعه بوده که با سیاست های رژیم این قشر در تلاطم و نابودی کامل به سر می برد.

در جامعه تحصیلکرده ما شاهد روند رُشد ثروت هستیم. تمرکز ثروت بی معنی است و اقتصاد مشارکتی بی واسطه پا به میان می گذارد. بر این مبنا جامعه ای ثروتمند است که نیازهای اجتماعی-مالی خود را تأمین کند. بر این اساس تحصیلکرده ها هیچ گاه برای خود و اعضای اجتماع از تلاش برای تأمین مایحتاج و نیازهای اساسی مردم فروگذار نخواهند بود. و این مستلزم رعایت قانون بر مبنای مشارکت جمعی اعم از آزادی در تشکیل حزب، دسته و گروه است. زیرا در این گونه شرایطی، منابع به طور مساوی در اختیار همه قرار خواهد گرفت. در وضعیت بحرانی این تحصیلکرده ها هستند که همواره زنگ خطر را به صدا در می آورند. و تحولات سیاسی را آنان رقم می زنند. و قدرت متمرکز وجود نخواهد داشت و با چرخش قدرت به جنگ نابرابری ها می روند. ولی امروز ما در ایران شاهد حاکمیت هزار فامیل هستیم. و قدرت نه تنها چرخشی نیست بلکه نخبگان سیاسی، علمی و هنری کاملا کنار زده شده اند و با بی اهمیت جلوه دادن آموزش و تحصیل، رجال مملکت از میان رمالان و خرافه پرستان انتخاب می شوند. و این فشاری است که لاینقطع از جانب آنان بر قشر ضعیف جامعه همواره فرود آمده است. اما اگر همان گونه که اشاره رفت؛ قدرت چرخشی باشد و همواره نخبگان و تحصیلکرده ها در فضایی رقابتی مبتنی بر طرح و برنامه بر سر قدرت بیایند، در نتیجه حکومتی مردمی و به مدت زمان مشخص قدرت را در دست خواهد داشت و لاجرم کودکان و سالمندان در رنج نخواهند بود. به این معنی که کودکان مجبور به کار نخواهند شد. زیرا آموزش را از همان دوران بچگی مهم تلقی می کنند و برای نیل اهداف بزرگ سعی در باسواد کردن کودکان شان هستند و قانون منع کار برای آنان از زمره بهترین دست آوردها به شمار می آید. ولی در ایران از جنبش مشروطه تا به امروز ما نتوانسته ایم، جلوی کودکان کار را بگیریم. کودکان برای تأمین مالی خانواده ها مجبور هستند سخت کار کنند و در این راه در خطر تجاوز، مریضی و انواع تبعیض ها واقع می شوند. با بزرگ تر شدن آن ها، بی شک ما با انبوهی بیماری های روانی در سطح اجتماع رو به رو خواهیم شد. ولی در جامعه تحصیلکرده مردم با اعتماد به نفس بالا، رُشد می کنند. یکی از زمره نشانه های چنین جامعه ای اِشراف بر حق و حقوق فردی و جمعی است که بدون آموزش و رواج سواد در این زمینه امکان پذیر نخواهد بود. هر چند خانواده و نوع نگاه فرد به آن نیز در والایی نفس انسان بی تأثیر نیست. به عنوان مثال کسی که از قوم، نژاد و یا خانواده خود شرمنده باشد آن فرد در بین جمع احساس خوبی نخواهد داشت و نیز عزت نفسش در قبال بسیاری از جریانات زندگی شخصی و جمعی اش دچار مخاطره می شود. و برای پی بردن به کوچه پس کوچه های این درد، ما به تحقیق میدانی وسیع و جامع نیازمندیم و ایران بهترین الگوی این پژوهش خواهد بود تا بفهمیم حداقل در یک صد سال اخیر تا چه پایه و در چه ابعاد و زمینه هایی این ستم روا داشته شده است. ایران کشوری با چند فرهنگ مختلف است. در گذرگاه های تاریخی این سرزمین به ویژه در صد و اندی بعد از جنبش مشروطه ما شاهد سرکوب برخی از اقوام همچون؛ کُرد، بلوچ، عرب، تُرک(آذری) و گیلکی بوده ایم. برای برخی از آنان از ساخت و پرداخت زننده ترین جُک ها فروگذار نبوده ایم. حتی سینمای قبل از انقلاب در پرورش این مرز از سبکسری گوی سبقت را ربوده بود و پس از انقلاب با ساخت فیلم هایی چه در سیستان و بلوچستان، تحت عنوان مرکز ترانزیت مواد مخدر، و چه در کردستان بر پایه کُرد ستیزی، بر انزوای این دو فرهنگ غنی، دست هر بیگانه و یا دشمنی را از پشت بستند. برای پر کردن این فقدان بزرگ ما به آموزش صحیح نیازمندیم. آموزشی که درک درستی از چند ملیتی ایران ارایه دهد. به گونه ای که رغبت یادگیری زبان های رایج کشور را در بین ایرانیان رواج دهیم. ما به این امر ساده تا به حال نه اندیشیده ایم و نه به دیگر فرهنگ های داخل کشور به دیدی فراگیر و فرهنگی نگاه کرده ایم. ما با آموزش می توانیم جامعه ای آرام و توأم در رفاه رقم بزنیم و در آن جاست که خواهیم توانست با دیگر ملل، تعامل و تعاون داشته باشیم. مردمی به سرزمین و فرهنگ خود در بُعد انسانی علاقه می ورزد که آن مردم در راستای آموزش درست چیره بر هست و نیست خود باشد. ما ایرانیان مردمی هستیم که آن چنان فرهنگ و زبان خود را نمی شناسیم و همچون بیگانه با هر پدیده و مسئله ای در کشور می نگریم. بنابراین همه ما منتظر دیگری هستیم که بیاید و ما را از دست ستم مضاعف نجات دهد. این یک آموزش پنهان و بسیار خطرناک است که با فرهنگ و تکیه بر مذهب که مسبوق به سابقه ای طولانی ست در لایه های ریز و درشت زندگی ما رسوخ کرده و یاد گرفته ایم که با صدای پایین(چه فکری و نیز عملی) و در حد تنزل مقام انسان اعتراض کنیم. فرهنگ اعتراض خود نوعی دیگر از آموزش را می طلبد که آن هم در راستای ترویج مسامحه و گاه پناه بردن به روش کدخدا منشی حماقت زا تاکنون نتوانسته ایم به آن دست پیدا کنیم.

آموزش و پرورش

از سال ۱۳۴۳ تاکنون ما وزارتخانه ای به نام آموزش و پرورش را داریم. این وزارتخانه همچون سایر نهادها، سازمان ها و ادارات و غیره هیچ گاه آزاد نبوده است. بدین معنی که استقلال آن در جهت پویایی و ساماندهی رُشد و پرورش «انسان آگاه» پاس داشته نشده است. در این وزارتخانه ما با پرورش فرهنگی غالب از جانب سردمدارن چه رژیم گذشته و چه اکنون رو به رو بوده و هستیم. به گونه ای که در ایران چند فرهنگی و زبانی تو گویی یک زبان و یک فرهنگ و آن هم غالب، که ناشی از افکار حاکم بر کشور است، وجود دارد و به طور بیمارگونه و ضد انسانی حق دیگر فرهنگ ها و زبان های ادغام در کشور عمداً نادیده گرفته شده و هر اعتراضی را به پلیس امنیت ربط می دهند و در سرکوب احساسات و سرشت هر انسانی، در طول تأسیس خود تاکنون طولایی داشته است. پس از انقلاب و در طی این چهل سال فرهنگ مذهبی ای که برآمده از خاستگاه فکری آقایان حاکم است، آموزش داده شده و آشکارا در تناقض با فرهنگ مردم برنامه ریزی کرده است. با بررسی آن به این نتیجه تلخ می رسیم که حاکمان فعلی نه تنها به خواست و اهداف خویش نرسیده اند بلکه نوعی بی اخلاقی و رواج عرفی ضد انسانی مثل کودک همسری، چندهمسری، جنگ طلبی، ضدیت با زن و نگاه تحقیرآمیز به آن را در سطح جامعه گسترانیده اند. اکنون جامعه در درون و برون دست به گریبان تناقض های بسیار است. عدم مطالعه بر گردش و بزرگ شدن دورباطلِ ناآگاهی افزوده و با عدم آموزش در هر زمینه ای مردم گاه در سرگردانی به سر می برند و یا خود راهی برای برون رفت بر می گزینند. آموزش بدین معنا نیست که فرهنگ غالب که قدرت، سلاح و پول در اختیار دارد هر غلطی را در جهت اهداف خویش درست جلوه دهد. چشم انداز آموزش، وسیع و دربردارنده تمام زوایای فرهنگی-علمی است. بدین معنا که آینده نگری و کشف و پرورش استعدادها جدا از قوم، نژاد، دین و مذهب و یا جنسیت، باعث همگرایی انسانی عمیقی خواهد شد.

همین آموزش پرورش در راستای حل اختلاف نابرابری جنسیتی هیچ گاه راه حلی در چنته نداشته است. اما با سنجش عملکرد درمی یابیم که در ایجاد شکاف جنسیتی و ایجاد مشکلات فراوان در این خصوص مسبوق به سابقه ای چهل ساله است. یک جامعه تحصیلکرده از تبعیض بین جنسیت ها دوری می کند و تلاش بر آن دارد تا از اختلاف جنسیتی کاسته و در هماهنگی و مشارکت پیش برود و احساس رضا و خوشبختی کنند. اما در ایران ما با مسایلی رو به رو هستیم که شاید درصد کمی از خانواده های ایرانی به آن بپردازند. مثلا با جشن تکلیف دختران که از نُه سالگی برای آنان برگزار می کنند عملا دیواری قطور و بی معنی مابین دختران و پسران می سازند و بدون برخورد صحیح و علمی به تغییر، از جمله بلوغ و غیره، راه بر هر سوالی را نیز می بندند. تغییر در دختران و پسران که در سنین بلوغ شکل می گیرد یکی از مواردی است که نه خانواده ها و نه آموزش و پرورش و نه هیچ نهاد دیگر برای کودکان و نوجوانان ایرانی، تشریح نمی کنند که هیچ، بلکه بر پنهان نگه داشتن آن، حرف نزدن و در نهایت مُهر سکوت بر آن زدن، از کنارش رد می شوند. و بسیاری از سوال ها از همان شروع نوجوانی بی پاسخ خواهند ماند. اما در جوامع پیشرفته و آموزش دیده کودکان نه تنها بر تغییرات و چگونکی آن آگاه می شوند بلکه با شناختی که کسب می کنند از کنار مسئله ای همچون «قائدگی در دختران» به دیده ای تحقیر آمیز نگاه نکرده و تنها آن را اختلافی در جنسیت می دانند و نه برتری او به عنوان پسر و تحقیر دیگری به عنوان دختر. از این رو ما با آموزش و پرورشی رو به رو هستیم که فرصت های آموزش برابر را به باد داده و زنان را مستقیم و غیر مستقیم مورد تبعیض قرار می دهد. حجاب اجباری تبعیض آمیزترین پدیده ای که در این چهل سال بر زنان ایرانی تحمیل شده از نمونه های بارز آن است. بدون هیچ پایه منطقی منطقی برای این موضوع، اگر کسی از آن سرباز زند مورد بدترین برخوردها توسط رژیم حاکم، واقع می شود. این رفتار ناشی از نبود خرد و خردورزی اهل فن، ارزیابی می شود. انسان خردمند و حتی دین دار خردمند برای ترویج دین و مذهب خود هم که شده، نه این که ریا کاری کند، بلکه خردمندانه آن را در چارچوب انتخابی آزاد معنا می بخشد. اما زمامداران فعلی ایران مست قدرت هستند و در جهت خلاف خِرَد گام برمی دارند. با این رویه آنان نیمی از جامعه را نادیده گرفته و این نادیده گرفتن از نظر شاخص های مربوط به رشد اقتصادی-فرهنگی، شکاف و ضایعه ای بزرگ تلقی می شود. مزایای برابری جنسیتی در نزد آنان معنا و مفهومی ندارد و دوری از چنین بینشی باعث افسردگی نیمی از جامعه که زنان باشند، شده است. نظام آموزشی برآمده از خاستگاه فکری رژیم فعلی ایران تمام تلاش خود را به عمل آورده تا زنان را جنس دوم و بی ارزش معرفی کرده و آن ها را برای پخت و پز، همسرداری و فرزندآوری آماده و تعریف می کند. و این محدودیت برای جامعه ای پویا، چه در بُعد اجتماعی و چه اقتصادی بسیار زیان بار است و باید اذعان داشت که پدیده ای مانند محدودیت، تبعیض و فروخوردگی انسان ها را به دنبال خواهد داشت.

بیماری هایی در سطح جهان همچون ایدز و غیره شناخته ترین ها هستند. این مسئله بسیار حاد است و در دنیا از روش های آموزشی گوناگون برای جلوگیری از آن تلاش می کنند. حتا رادیو و تلویزیون های جهان در این مورد برنامه های متعددی ساخته و در اطلاع رسانی به مردم بی وقفه در تلاش بوده و کماکان به این روند ادامه می دهند. اما در صدا و سیمای ایران در این مورد برنامه هایی وجود ندارد و اگر هم وجود داشته باشد در راستای اهداف حاکمیت است و آن را به گونه ای برنامه ریزی می کنند تا نوع زندگی مردم را زیر سوال برده و با سرک کشی به زندگی خصوصی آن ها در صدد روشن نمودن فرهنگ غالب غرب، البته به زعم خودشان، باشند. جامعه آگاه، پیوسته حاکمیت را زیر سوال برده و برای هر عمل و برنامه ای پرسشی را مطرح کرده و در نهایت معترض به آن می شوند. اما در ایران رادیو و تلویزیون وحدت کلمه است. آن ها مصداق این جمله ی معروف اند: «خود گوید و خود خندد، عجب مرد هنرمندی»

امروز رسانه ها و دنیای مجازی بزرگ ترین نقش آموزش سریع را ایفا می کنند. آن ها در این امر و به حق انتخاب فرد در جامعه تاکید می ورزند و برای بهبودی سلامت فکری و پاسداشت جمع در جهت پیشبرد اهداف سازنده گام های مهمی برداشته اند. به عنوان نمونه در بریتانیا روز ۱۲ نوامبر دانش آموزان جوراب های لنگه به لنگه می پوشند. آن ها برای جلوگیری از زورگویی و مسخره کردن این روز را نامگذاری کرده اند. دانش آموزان با جوراب های لنگه به لنگه به مدرسه می روند. این فرصتی است تا مردم خودشان را ابراز کنند و به فردیت خود و سلایق و علاقه هایشان جامه عمل بپوشانند. این نوعی از آموزش است که مسایل را موشکافی کرده و برای مردم سوال ایجاد می کند که ما چه حقی داریم که دیگران را قضاوت کنیم؟! ما چه حقی داریم در تمایلات جنسی دیگران سرک بکشیم؟ ما چه حقی داریم دین، مذهب و آداب و رسوم دیگری را نادیده و یا به ریشخند بگیریم؟ ما چه حقی داریم در نوع پوشش دیگران تجسس کرده و برای آنان معین کنیم که چه بپوشند یا نپوشند؟ پس با آموزش و سود جستن از امکانات موجود و فضای مجازی می توان از مشکلات کاست و ذهن ها را از حماقت های کهن پاک کرد.

سیاست امروز لازمه اش تحصیلات است. ما با افکاری غیر علمی نخواهیم توانست کشوری را اداره کنیم. اگر بپذیریم که دین و انتخاب آن امری شخصی است، سیاست ورزی هم نوعی فن است و آن را باید آموزش دید. سواد انسان سیاسی را سوار بر اریکه پیشرفت خواهد کرد و مردم امروز خیلی زود انسان سیاسی را از غیر سیاسی تشخیص می دهند. مردم چشم به نمایندگان با تجربه و با سواد دارند. ولی آن چه که امروز مجموعه ای از انسان هایی بی سیاست، در تیررس چشمان غم بار مردم ایران، قرار گرفته اند. کسانی که بر انبوهی از جعلیات، نظام کهنه پرستی چون جمهوری اسلامی را نمایندگی می کنند. آنان با توکل بر تخیلات بی پایه و اساس کشوری را به اسارت گرفته اند. در نهایت باید گفت جامعه تحصیل کرده و آموزش دیده امروزی از تعصبات، احساسات و آن چه که مایه عقب ماندگی است پرهیز کرده و بر واقعیت ها تأکید می ورزند. آنان خوب دریافته اند که بنیه قوی یک جامعه سالم در راستای آموزشی مداوم و مدرن خواهد بود و آزادی قلم و بیان در تحولی این چنینی بسیار موثر است.

مطالب مرتـبط

بدون نظر

نظر بگذارید