خبرگزاری هرانا
امروز پنج شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۷, 13th of November 2018      آخرين بروز رسانی در ۱۳۹۷/۰۷/۲۶ ساعت ۱۸:۵۷:۱۹

    خانه  > slide, سایر گروهها  >  عدالت؛ تئاتر ژانر وحشت در قوه قضاییه/ ساقی لقایی

عدالت؛ تئاتر ژانر وحشت در قوه قضاییه/ ساقی لقایی

ماهنامه خط صلح – مجازات زندان اگر برای متنبه شدن، بازآموزی، اصلاح و سپس بازگشت به آغوش جامعه نیست، برای چیست؟ اتهام منتسب به فردی که دستگیر می شود، باید طی دادرسی عادلانه بررسی شود و در صورت اثبات، مجازات تعیین شده در قانون، آن هم قانون منبطق با موازین حقوق بشری، برای او اعمال شود تا بتوان گفت آن مجازات در متنبه شدن مجرم احتمالا تاثیری داشته است.

ساقی لقایی

متاسفانه مستندات منتشر شده از پژوهش های فراوانی طی سالیان متوالی نشان می دهد در نظام قضایی جمهوری اسلامی ایران، مفهوم عدالت قربانی رفتارهای فراقانونی می شود. این مختص زندانیان سیاسی و عقیدتی نیست. چه بی شمارند زندانیان عادی که گرفتار پرونده های قضایی می شوند و زندگی شان -اگر زنده بمانند- تحت تاثیر منفی آن تجربه ها قرار می گیرد.

گاهی در روند پژوهشی در خصوص پرونده های قضایی به مواردی بر می خوریم که هرچند بسیار تکرار می شوند، اما چنان ظالمانه، مهیب، و دور از موازین انسانی است، که بیش تر شبیه نمایش و تئاتر به نظر می رسند. واقعیاتی هولناک که ممکن است برای هر کسی در ایران پیش بیاید.

در نوشتار زیر، به بازخوانی سه نمونه از این پرونده ها می پردازم که در سال‌های گذشته توسط  بنیاد عبدالرحمن برومند تهیه شده است:

شیشه شکسته بود، کشتندش

محمد رجبی ثانی، جانباز اعصاب و روان است که برای گذران زندگی مسافرکشی می کند. کنترل کاملی بر اعصابش ندارد، دچار بیماری “جنون آنی” است و بارها در بیمارستان روانی بستری شده و ۱۱ سال است که با کمک روزانه ۲۵ قرص سر پاست. در سوپرمارکت محل در حال خرید است که دو برادر دستش می اندازند. با آن ها درگیر می شود و دو برادر با چوب به او حمله می کنند. محمد رجبی ثانی کنترلش را از دست می دهد، چوب را از آن ها می گیرد و از مغازه بیرون می رود و شیشه ماشینشان را می شکند.

برادرها از او شکایت می کنند و فردا ماموران کلانتری ۱۲۸ نیرو هوایی دستگیرش می کنند و به بازداشتگاه می برند. آن جا به داروهایش دسترسی دارد. یک هفته بعد بازپرس شعبه ۲ دادگاه رسالت ده میلیون تومان وجه نقد به عنوان کفالت برایش در نظر می گیرد. خانواده رجبی ثانی فقیرند، ندارند وجه کفالت را بپردازند، بنابراین بازپرس او را به زندان می فرستد. یک روز اوین و سپس قزل حصار کرج. همسرش به بازپرس می گوید که او دچار جنون آنی است و اگر قرص نخورد دچار مشکل می شود، پرونده پزشکی اش را به قاضی نشان می دهد، قاضی محل نمی گذارد و می گوید پزشکی قانونی باید تایید کند.

محمد رجبی ثانی در زندان به قرص هایش دسترسی ندارد و حالش بد و بدتر می شود. شش روز بعد در اولین ملاقات دست هایش رعشه دارد و در حرف زدنش تعادل ندارد. ملاقات دوم و سوم حالش بدتر است. همسرش درباره ملاقات سوم می گوید: «رعشه تمام بدنش را فرا گرفته بود و به درستی حرف نمی زد. از او پرسیدم قرص هایت را می خوری؟ گفت: نه، این جا به من قرص نمی دهند و من می خواهم پیش پزشک زندان بروم».

هرچه همسرش به مقامات زندان التماس می کند، بی فایده است. می گویند استفاده دارو مشروط به اجازه قاضی است! می رود پیش قاضی. پرونده پزشکی و نامه بنیاد جانبازان را هم می برد و التماس می کند و می گوید باید ببرندش بیمارستان. اگر داروهایش را نداشته باشد وضعیتش وخیم تر خواهد شد. اما در مقابل التماس‌های پی در پی او قاضی می گوید: «او باید در زندان بماند تا ادب شود. اگر یک کلمه دیگر حرف بزنی تو را هم نزد همسرت خواهم فرستاد».

حال محمد رجبی ثانی به خاطر مصرف نکردن قرص هایش از حالت طبیعی خارج می شود و کارهای غیرعادی می کند. پا برهنه به دستشویی می رود و مدام از جنگ و جبهه برای زندانیان حرف می زند، یکهو می خندد و یکهو عصبی می شود و خلاصه همه را عاصی می کند. زندانی ها فکر می کنند او می خواهد اذیتشان کند؛ گروهی سرش می ریزند و کتکش می زنند. و هم چنان از دارو خبری نیست! مسئولان به جای رسیدگی به وضعیت سلامتش، همان طور او را زخمی به بند بیماران روانی می فرستند. در آن جا آقای رجبی ثانی به کما می رود و آن قدر دیر به بیمارستان می رسانندش که بعد از چند روز می میرد.

بعد از انتقال او به بیمارستان خانواده اش را سر می دوانند و بعد از دو روز بالاخره به آن ها می گویند بیمارستان است. پسرش او را نمی شناسد: «در بیمارستان در اتاقی مثل انباری نگهش داشته بودند. تمام بدنش زخمی و دستانش تا آرنج سوخته بود و تاول های بسیار بزرگی روی آن ها وجود داشت. صورتش به شدت کبود و لب هایش متورم بود؛ به طوری که چهره اش برای من قابل شناسایی نبود. در حالی که در کما به سر می برد، پاهایش به تخت بیمارستان زنجیر شده بود و با وجود اصرار سربازهای همراه، در طول چهار روز اولی که در بیمارستان بستری بود به حال او رسیدگی نشد… بعد از حدود پنج روز به هوش آمد و چشمانش را باز کرد. بعد همان شب دوباره به حال کما رفت. فردا صبح باز حالش بهتر شد و این بار می توانست صحبت کند. ولی هنوز از جهت روحی حال عادی نداشت. وقتی از او پرسیدیم چه اتفاقی برای دستانش افتاده است، زد زیر گریه. هربار از او درباره دستانش سوال می کردیم، گریه می کرد. گاهی اوقات یک دفعه عصبی می شد و می‌گفت: سنگ به طرف من پرتاب نکنید. پاهایم را باز کنید. بس است دیگر این قدر مرا آویزان نکنید. دور مچ پاهای پدرم جای طناب بود. معلوم بود آن قدر محکم بسته بودند که هنوز اثرات خون مردگی روی آن بود. زیر چشم او کبود بود. دندان های او شکسته بود. روی بدنش آثار ضرب و جرح بود». (۱)

پنج سال بازجویی و اعدام بدون پذیرش اتهام

فردین حسینی متاهل است و بچه دارد. در خیابان راه می رود که با ضرب و شتم ناگهانی نیروهای امنیتی دستگیر می شود. با چشمان بسته به سلول انفرادی بند اطلاعات، معروف به بند سپاه در زندان رجایی شهر کرج منتقل می شود. دو روز بعد بازجویی شروع می شود و فکر می کنید چقدر طول می کشد؟ پنج سال!

او حدود سه سال را در سلول های انفرادی زندان ها و بازداشتگاه های مختلف گذراند. از زمان دستگیری پنج ماه تحت بازجویی شبانه روزی بود. در اثر ضربات شکنجه دچار صدمه از ناحیه سر شد. به طور روزانه دچار بی هوشی می شد و یا از ناحیه بینی و گوش دچار خونریزی شدید می شد. یک ماه چنین وضعی داشت تا بردندش دکتر. خودش نوشته: «مامور بدرقه و همراه دکتر ادعا نمود که من در بیرون دچار این مشکل حاد شده ام، من نیز اعتراض کردم نسبت به این ادعای دروغین و دوباره به بند امنیتی انتقال و با هتک حرمت روبه رو شدم؛ به خاطر این که حقیقت را نزد دکتر بیان داشتم». بعد از پنج ماه از زندان رجایی شهر کرج به اداره اطلاعات کرمانشاه بردندش. فردین حسینی در نوشته هایش بازداشتگاه اطلاعات کرمانشاه را «انفرادی های بسیار کوچک کثیف» توصیف می کند «که هیچ گونه امکانات داخل سلول نبود» و «روزی سه مرتبه فقط برای رفتن به دستشویی درها باز می شد…  بیش از سه ماه در انفرادی کرمانشاه در بدترین شرایط جسمی و هتک حرمت های فراوان توام با شکنجه جسمی» بود.

سپس دوره ای هم به زندان مرکزی دیزل آباد کرمانشاه منتقل شد و در حین انتقال فهمید چند آشنا و فامیلش را هم گرفته اند و دارند با او می برند. فردین حسینی حدود ۶ ماه را هم در بند عمومی زندان دیزل آباد کرمانشاه گذراند و بعد دوباره سه ماه را در زندان های رجایی‌شهر و ندامتگاه مرکزی کرج محبوس شد و مجدداً به زندان مرکزی دیزل آباد کرمانشاه منتقل شد. بعد باز بردندش به اطلاعات کرمانشاه و سه ماه در سلول انفرادی در آن جا بازجویی و شکنجه شد. بعد از آن هم به سرپل ذهاب برده شد و در زندانی با آدرس نامعلوم محبوس و شکنجه شد. بعد از آن دو ماه به جایی بردندش که نمی دانست کجاست و در کدام شهر است. بعداً به او گفته شد که آن جا زندان ۱۰۱ قم بوده است. بعد باز با چشمبند به انفرادی وزارت اطلاعات در زندان رجایی شهر کرج منتقلش کردند و بعد هم آگاهی عظیمیه کرج و باز دوباره اطلاعات رجایی شهر. تمام این بلاتکلیفی ها و بازجویی و شکنجه مدام برای گردن گرفتن قتل امام جمعه هشتگرد بود. اتهامی که فردین حسینی نپذیرفت و برای همین، یک قتل دیگر گردنش گذاشتند و شاکی خصوصی آوردند.

در دادگاه، خانواده مقتول به او گفتند: «وزارت اطلاعات از ما درخواست کرده بر علیه شما شکواییه تنظیم کنیم و اقدام کنیم». همسر مقتول هم به عنوان شاهد قتل اعلام کرد که آقای حسینی را ندیده و نمی شناسد. شاهد دیگر هم شوهر خواهر فردین حسینی بود. آقای حسینی درباره شوهر خواهرش نوشته: «خود در زندان بود و علیه آقای حسینی در بازجویی ها اعتراف کرده بود؛ اما در جلسه دادگاه در حضور پنج قاضی و وکلا و خانواده مقتول و نماینده دادستان گفت که از سوی ماموران وزارت اطلاعات با پیشنهاد مالی فراوان و اقامت در کشور اروپایی اغفال شده است که اگر اظهاراتی که در وزارت اطلاعات بیان داشته نزد محکمه هم بگوید، به او تعلق خواهد گرفت». آقای حسینی تا آخرش هم به چیزی اعتراف نکرد، اما اعدام شد. (۲)

بردندش گردش، جسدش را آوردند

احسان الله احسانی، جوان ۲۰ ساله افغانستانی، عاشق فوتبال بود. پنج ماه قبل ریخته بودند خانه شان و گرفته بودندش. دو روز بعد در دیدار با خانواده گفته بود: «به من می گویند تو دزدی کردی،‌ من هیچ کاری نکردم، من فقط یک نفر را سوار کردم بردم تا یک جایی. او دزد بوده، ‌موتور از آن جا دزدی کرده، فکر می کنند من همدست او بوده ام. ‌من را بدون آب و غذا شکنجه می کنند و می گویند تو ۱۰ عدد جرم هایی که می گوییم به گردن بگیر و اعتراف کن تا ما شکنجه ات نکنیم و کمکت کنیم. به دادگاه می گوییم جوان هستی و با ما همکاری کردی و مجازاتت کمتر بشود». خانواده او را وقتی دیدند که چهار مامور آگاهی داشتند با پژو ۴۰۵ نقره‌ای او را می بردند، مادرش پرسید کجا می بریدش؟ ماموران گفتند: «می بریمش گردش».

در ملاقات بعد در زندان به برادرش گفته بود:‌ «من را تا حد مرگ می زدند، به ناچار هرچه گفتند قبول کردم». گفته بودند هیچ کس این جا نمی تواند به داد تو برسد. ما می زنیمتان، برای ما فرقی نمی کند. آن قدر زندندش تا سرقت چهار موتور را گردن گرفت.

خانواده برای او وکیل گرفته بودند. آگاهی به وکیلش گفته بود چند نفر دیگر هم هستند که این ها را گول زده اند و ما دنبال آن ها می گردیم. برای آزادی اش ۱۲۰ میلیون تومان وثیقه گذاشتند، اما یک مهاجر افغانستانی سندش کجا بود! یک ماه گشتند و سند یک آشنای ایرانی را امانت گرفتند و موقتاً آزاد شد. وکیلش گفته بود چون در بازجویی اعتراف کردی، باید صبر کنی تا سارق ها را دستگیر کنند.

پنج ماه بعد، جمعه روزی توی خیابان با دوستش نشسته بود که کسی زنگ زد، احسان الله بلند شد و به دوستش گفت باید برود دوست دیگری را در پارک زارچ ببیند. همان روز جمعه شخصی به خانه آقای احسانی تلفن کرد و به مادرش گفت احسان الله مرده است. از همان تلفن دوباره به خانه اش زنگ زدند و این بار خودش پشت خط بود و گفت که دستگیر شده و در کلانتری زارچ است و ماموری که پیش از او زنگ زده، با آن ها “شوخی” کرده است.

دو روز بعد، یکشنبه، زنگ زد به پدرش گفت: «بابا بیا این جا من را دارند می زنند و می گویند تو این ها را گردن بگیر. می زنند؛ من را زیاد می زنند. من هیچ کاری نکرده ام. فقط بیا بگو من را نزنند». پدرش بالاخره با پیگیری فرزندش را در دادسرا یافته بود. احسان الله به پدرش گفته بود «در پارک زارچ منتظر دوستم بودم که بیاید با هم با موتور به سالن فوتبال برویم که سه چهار مامور از من کارت شناسایی خواستند. من کارت اجازه کارم را به آن ها نشان دادم اما کارت اقامت همراهم نبود. آن ها قبول نکردند و مرا دستگیر کردند و بعد که در کلانتری دیدند پرونده دارم، مرا به آگاهی تحویل دادند». پدرش که او را دید، دست بند و پابند داشت و دمپایی به پا داشت. آرنج و مچ پایش زخمی بود و مشخص بود با چیزی مانند سیم کتک خورده است. به مامور گفته بود چرا کتکش زده اید؟ پاسخ داده بود «ما باید بزنیم. اگر خیلی حرف بزنی، خودت را هم می زنیم».

سه روز بعد، چهارشنبه، یک مامور آمده بود در خانه پرسیده بود احسان الله بیماری خاصی دارد؟ بعد هم گفته بود او در بیمارستان بستری است و تا دیر نشده به دیدنش بروند.

حال احسان الله بعد از ظهر سه شنبه وخیم شده بود و ماموران او را در حالت کما به آن بیمارستان برده و در بخش آی.سی.یو بستری کرده بودند. کادر پزشکی بیمارستان به خانواده اش گفته بودند: «او را با سر و وضع خونین آوردند. قلبش پاره شده، خونریزی داخلی کرده،‌ سرش هم خونریزی کرده و تو رفتگی دارد. فقط دعا کنید،‌ احتمال کمی هست که زنده بماند». قلب و مغز او از کار افتاده بود. دچار خونریزی شدید از دهان و بینی بود؛ به طوری که با برداشتن پنبه از دهان یا بینی او، خونریزی ادامه پیدا می کرد. پزشک معالجش گفته بود چندین کیسه خون به او تزریق کرده اند، اما بی‌فایده است. احسان الله احسانی در بیمارستان درگذشت. (۳)

پانوشت ها:

۱ – برای اطلاعات بیش تر ر.ک به یک سرگذشت: محمد رجبی ثانی، بنیاد برومند

۲ – برای اطلاعات بیش تر ر.ک به یک سرگذشت: فردین حسینی، بنیاد برومند

۳ – برای اطلاعات بیش تر ر.ک به یک سرگذشت: احسان الله احسانی، بنیاد برومند

مطالب مرتـبط

بدون نظر

نظر بگذارید