خبرگزاری هرانا
امروز پنج شنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۶, 24th of February 2018      آخرين بروز رسانی در ۱۳۹۶/۰۹/۳۰ ساعت ۱۳:۵۸:۴۲

    خانه  > slide, سایر گروهها  >  بسیج و شکل گیری اش، قاتُق نان یا بلای جان!؟/ مرتضی هامونیان

بسیج و شکل گیری اش، قاتُق نان یا بلای جان!؟/ مرتضی هامونیان

ماهنامه خط صلح – روزهای آغازین پسا انقلاب بهمن ۵۷ است. مملکت در التهاب به سر می برد و نیروهای مردمی در خیابان هم از انقلاب تازه به ثمر رسیده محافظت می کنند و هم با به ثمر رسیدن انقلاب، دسته بندی هایشان واضح تر می شود. وقت رقابت های گروهی فرا رسیده است. خیابان ها از حضور نیروهای مردمی پر است. نیروهای مردمی که در زمان روی دادن انقلاب در حمایت از آن بسیج شده بودند، هنوز در کنار هم اند.

اصلی ترین نیروی حامی رژیم پادشاهی در ایران -که اعلام بی طرفی اش به پیروزی انقلاب می انجامد-، ارتش است. ارتشی که در زمان آخرین پادشاه سلسله پهلوی برای حمایت از او قسم یاد کرده بود و ۲۲ بهمن ۵۷ و اعلام بی طرفی اش، تیر خلاصی به رژیم گذشته زده بود و عصر پادشاهان را در ایران به اتمام رسانیده بود. اما نه تیمسار سپهبد هوشنگ حاتم که متن اعلامیه بی طرفی ارتش را نوشت و نه خود شخص ارتشبد قره باغی، آخرین رئیس ستاد بزرگ ارتشتاران نمی دانستند که پس از این روز اعلام بی طرفی، بسیاری از فرماندهان رده بالای ارتش و حتی خود سپهبد حاتم به تیغ دادگاه های انقلاب سپرده خواهند شد و اعدام می شوند. ارتشی که پس از انقلاب تا سطح فرماندهان ارشدش تصفیه شدند، اما با حمله عراق به ایران در برابر متجاوز تمام قد ایستاد و جنگید. سال های اخیر پر است از خاطرات ارتشیان (از مصاحبه های تلویزیونی در سالگردهای آغاز جنگ ۸ ساله تا برنامه های خشت خام حسین دهباشی) که روایت یک سویه سپاه پاسداران از جنگ را به چالش می کشند و تصحیح می کنند.

اما در آن روزهای پس از انقلاب کسی به ارتش اطمینان نداشت. بسیاری از نیروهای انقلابی ای که بعدها به معارضان با نظام پسا انقلاب مبدل شدند، انحلال ارتش را می خواستند و به دنبال ارتش انقلابی، توحیدی و بی طبقه و درجه بودند. ارتشی که حتی خود آنان هم نمی دانستند که چطور ارتشی است و اصولاً چگونه ارتشی می تواند درجه و سلسله مراتب فرماندهی نداشته باشد.

اما علاوه بر این، بعدها معارض شدگان، نیروهای انقلابی هوادار آیت الله خمینی هم به ارتش اطمینان نداشتند. نیروهای انقلابی کوچه و خیابان ها که عموماً سازمان دهی شدگان مساجد بودند برای آنان به تکیه گاهی بدل شده بودند که هم قدرت جریان روحانی انقلاب که نمادش آقای خمینی بود، به رخ الباقی نیروهای انقلابی بکشند و هم نیروی نظامی مطمئنی داشته باشند تا اگر ارتش موجود خواست کودتا کند -و یا هر عمل دیگری-، این نیروی در اختیار بتواند در برابرش ایستادگی کند. وبسایت بصیرت از قول خبرنگار نشریه صبح صادق (نشریه داخلی سپاه پاسداران) روایتی را از قول فردی به نام رحمانی نقل می کند که به نظر خواندنی می آید: “با تعدادی از طلبه ها و یاران امام جلساتی را در نجف داشتیم و پیرامون حکومت شاه و جریان اعتراضات مردمی با هم گفتگو می کردیم. در جمع ما حجت الاسلام شهید محمد منتظری هم بود. صحبت در این خصوص بود ]که[ انقلاب به پیروزی برسد. آیا امام با این ارتش وفادار به شاه و حکومت پهلوی می خواهد از انقلاب نگهداری کند یا فکر دیگری دارد؟ آقای منتظری گفتند که من این موضوع را از امام سوال خواهم کرد که نتیجه پیگیری ایشان این شد که حضرت امام با یک تدبیر دور اندیشانه فرمودند: من اشتباه مصدق را که به ارتش شاه تکیه کرد مرتکب نخواهم شد، بلکه بسیج مردمی را تشکیل خواهم داد”.(۱)

انقلاب در بهمن ۵۷ به پیروزی می رسد و پنجم آذر ۵۸، وقتی حکومت جمهوری اسلامی اعلام شده، آیت الله خمینی در جمع اعضای سپاه پاسداران مرکز تهران (خود سپاه در اردی بهشت ۵۸ تشکیل شده بود) در سخنانی می گوید: “اگر یک ملت که همه جوان هایش مجهز باشند به همین جهازی علاوه بر جهاز دینی و ایمانی که دارند، مجهز به جهازهای مادی هم باشند، سلاحی هم باشند و یاد گرفته باشند، همچی نباشند که یک تفنگی دستشان آمدند ندانند با آن، چه بکنندش. باید یاد بگیرید و یاد بدهید رفقایتان را. جوان ها را یادشان بدهید. و همه جا باید این طور بشود که یک مملکت بعد از یک چند سالی بشود یک کشوری با ۲۰ میلیون جوان که دارد بیست میلیون تفنگدار داشته باشد. بیست میلیون ارتش داشته باشد. و این یک همچه مملکتی آسیب بردار نیست. و الآن هم الحمدلله‏ آسیب بردار نیست. الان هم ما پشتیبانمان خداست. و ما برای او نهضت کردیم. برای پیاده کردن دین او نهضت کردیم. و خدا با ماست”.(۲)

این ایده “ارتش بیست میلیونی” در ۱۰ اردی بهشت ۵۹ در شورای انقلاب بدل به “سازمان بسیج ملی” می شود و مصوبه شورای انقلاب برای اجرا به وزارت کشور ارسال می شود.

متن کامل لایحه قانونی تشکیل سازمان بسیج ملی بدین شرح بود:

“ماده ۱: در اجرای فرمان رهبر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران مبنی بر ایجاد، آموزش و بسیج ارتش بیست میلیونی جهت پیشگیری و مقابله با هرگونه تهدید و تجاوز نظامی سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و سوانح طبیعی، سازمانی به نام سازمان بسیج ملی زیر نظر فرمانده کل قوا و وابسته به وزارت کشور تشکیل می گردد.

 ماده ۲: شرح وظایف و تشکیلات و پست های سازمانی سازمان بسیج ملی با تایید سازمان امور اداری و استخدامی کشور تهیه خواهد شد.

 ماده ۳: آیین نامه اجرایی این لایحه قانونی به وسیله وزارت کشور و سازمان امور اداری و استخدامی کشور تنظیم و به تصویب هیات وزیران خواهد رسید”.(۳)

با حمله عراق در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹، کشور وارد وضعیت جنگی می شود و همین بسیج تازه تشکیل شده که تا این جا بازوی اعمال حاکمیت نیروهایی است که در روند قبضه تمام عیار قدرت و حذف مخالفین هستند به فرستادن نیرویی برای حمایت از جبهه ها، در واقع نیروهایی که حامی تمام عیار رهبر نظام و جریان اصلی قدرت درون نظام هستند، اقدام می کند. ۲۸ دی ماه ۱۳۵۹ محمد علی رجائی، نخست وزیر وقت با ارسال نامه‌ای به مجلس اعلام کرد: “قانون راجع به ادغام سازمان بسیج ملی (مستضعفین) در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در جلسه مورخ بیست و هشتم دی ماه ۱۳۵۹ مجلس شورای اسلامی تصویب شده و به تایید شورای نگهبان رسیده و طی نامه شماره ۱۶/ق/م مورخ ۲۱/۱۱/۵۹ ریاست جمهوری به نخست وزیر واصل گردیده است، برای اجراء به پیوست ابلاغ می گردد”.(۴)

و به این ترتیب بسیج به عنوان بخشی از سپاه پاسداران به رسمیت شناخته شد و تا مهرماه ۱۳۸۸ با عنوان نیروی مقاومت بسیج فعالیت داشت.

اما بگذارید روایتی دیگر با تایید سخنان فوق را از سویی دیگر در خصوص تشکیل سپاه پاسداران و به تبع آن بسیج مستضعفین بخوانیم. روایتی این بار از سوی فردی که امروز دبیرکل یکی از احزاب مغضوب حاکمیت است. مهندس محمد توسلی، دبیرکل نهضت آزادی ایران در مصاحبه ای در خصوص تشکیل سپاه پاسداران مسئله ایجاد گارد ملی را پیش می کشد و بیان می کند که ترس داشتند تا کودتای ۲۸ مرداد دیگری (توسط ارتش) انجام نشود. و با توسط به ذهنیت منفی مردم در خصوص کلمه گارد (چون مسئله گارد شاهنشاهی را تداعی می کرد) تصمیم می گیرند که نام دیگری یعنی نام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران را برای آن برگزینند.(۵) البته ایشان در این مصاحبه و هم چنین در مصاحبه دیگری می گویند که قرار بوده این گارد ملی یا سپاه پاسداران تا شکل گیری کامل نهادهایی مانند ارتش پس از انقلاب فعالیت کنند، اما آن چه روی می دهد استقرار دائم سپاه و نهادهای زیر مجموعه آن در قانون اساسی است.(۶)

بنا به دو روایت فوق از دو جریانی که با یکدیگر هیچ گاه همراه نبوده اند، تشکیل بسیج و در رده بالاتر آن سپاه در واقع تشکیل نهادی توسط انقلابیون بود تا با توجه به بی اعتمادی به ارتش و سازمان آن (که از دفاع ملی تا شهربانی و ژاندارمری و نیروهای امنیتی و اطلاعاتی و خلاصه همه شئون را در عصر پیشین در دست داشتند) بتواند به نیرویی مورد اعتماد حاکمان تازه بدل شود تا هم در صورت حمله و تجاوز به کشور بتوانند با نیروی مورد اعتمادشان به مقابله برخیزند و هم در داخل بتوانند با آن در برابر گروه های مخالفی که با انقلاب همراه بودند، اما هژمونی تازه بر تخت نشستگان و نظریه جدیداً حاکم شده را نمی پذیرفتند برخورد کنند و آن ها را از صحنه حذف کنند.

از تشکیل بسیج تا پایان جنگ فرماندهان این نیرو که زیر نظر سپاه پاسداران فعالیت می کرد به ترتیب عبارت بودند از سه روحانی با نام های: امیر مجد، احمد سالک و محمد علی رحمانی (از ۱۳۶۲ تا پایان اسفند ۱۳۶۸).

پس از این سه روحانی و با مرگ بنیانگذار نظام، فرماندهی بسیج نیز به سرداران سپاه رسید. علیرضا افشار از اسفند ۶۷ تا اواخر ۷۶ مسئولیت داشت و پس از او سید محمد حجازی تا پایان فرماندهی سید یحیی (رحیم) صفوی بر سپاه فرمانده این نیرو بود. با انتصاب محمدعلی جعفری معروف به “عزیز” به فرماندهی سپاه و با اجرای طرح تحول در سپاه و راه اندازی سپاه های استانی، فرماندهی جدید سپاه خود فرماندهی بسیج را در دست گرفت و حسین طائب، جانشین فرماندهی در واقع فرمانده بسیج شد. مناطق و نواحی بسیج در این تحول به سپاه های استانی ملحق و تحت فرماندهی واحد، مستقیماً به فرماندهی کل سپاه متصل و ادامه ماموریت یافتند. در ستاد نیروی مقاومت بسیج نیز معاونت هایی در قالب نیروهای ستاد تخصصی به فعالیت خویش ادامه دادند. در تاریخ دوازدهم مهر ماه ۱۳۸۸ نام بسیج از “نیروی مقاومت بسیج” به “سازمان بسیج مستضعفین” تغییر پیدا کرد و  سردار سرتیپ محمدرضا نقدی فرماندهی این سازمان را عهده دار شد. با تشکیل این سازمان، بسیج دیگر مستقیماً به راس حاکمیت متصل شد. شاید زمانی باید کار پژوهشی بشود تا دریابیم چرا راس نظام و هسته سخت حاکمیت دقیقا پس از روزهای خونین پسا انتخابات ریاست جمهوری اسلامی سال ۸۸ تصمیم به این تغییر سازمان گرفتند.

رهبر نظام جمهوری اسلامی در حکم خود در تاریخ ۱۲ مهر ۱۳۸۸ برای نقدی او را به ریاست سازمان بسیج مستضعفین منصوب می کند و تمامی شاخه های بسیج را به زیر فرماندهی واحدی در یک سازمان می آورد. بسیجیان به سه دسته کلی “عادی”، “فعال” و “ویژه” تقسیم بندی می شوند که این تقسیم بندی در مقررات استخدامی سپاه ذکر شده است.

آخرین فرمانده بسیج که امروز نیز در صدر این سازمان قرار دارد “سردار سرتیپ پاسدار غلامحسین غیب پرور” است که طی حکمی در ۱۷ آذر ۱۳۹۵ به این مقام منصوب شد. رهبر جمهوری اسلامی در حکم خود برای غیب پرور چنین می نویسد: “ارتقای حضور سازمان یافته تر مردم (به ویژه جوانان عزیز) و اعتلای بسیج در عرصه های مورد نیاز انقلاب اسلامی (مثل علم، فرهنگ، دفاع و خدمات رسانی)، ایجاد و ساماندهی مجموعه‌های اندیشه ورز و رصد گر در تمام سطوح به خصوص در ستاد بسیج برای راهبرد نگاری و رصد فعالیت ها و جلوگیری از نفوذ دشمن، ایجاد ساز و کار قطعی برای تقویت هم افزایی اقشار و همکاری و هماهنگی با دستگاه های ذی ربط، مورد انتظار است”.(۷)

نیروی بسیج اما چه در زمان جنگ و چه پس از آن نه تنها بدنه ای مردمی برای مقابله با دشمنان مردم و کشور نبود، بلکه از همان آغاز به نیرویی در دست حاکمیت جدید بدل شد تا به اعمال حاکمیت در کوچک ترین سلول های اجتماعی بپردازد. در واقع بسیج که در زمان جنگ هم با تقدیم شهدای بسیار برای دفاع از میهن دارای آبرو و اعتبار اجتماعی شده بود، چه در همان زمان و چه پس از آن به نیرویی اطلاعاتی و امنیتی بدل شد که با حضور در همه جای کشور، از روستاها تا شهرهای کوچک و بزرگ، از ادارات تا مدارس و دانشگاه ها و خلاصه در همه جا به حمایت اطلاعاتی و امنیتی از نظام حاکم بپردازد و طبیعتاً افراد مخل را نیز به دستگاه های امنیتی معرفی نماید. البته مطابق آن چه که در “صحیفه امام خمینی” آمده، مجوز چنین اعمالی نیز از سوی رهبر و تکیه گاه عقیدتی نظام و این نیرو صادر شده بود. بنیانگذار نظام در این خصوص در همین صفحه می گوید: “وقتی که اسلام در خطر است، همه شما موظفید که با جاسوسی حفظ بکنید اسلام را. وقتی که حفظ دماء مسلمین بر همه واجب باشد، اگر – فرض کنید که – حفظ جان یک نفر مسلمانی، حفظ جانش وابسته [به‌] این است که شما شرب خمر کنید، واجب است بر شما، دروغ بگویید، واجب است بر شما”.(۸)

همین مبنا و مبانی ای این چنین و توجیه آوردن هر بلایی بر سر مخالفین و کسانی که مخالف اسلام، حکومت اسلامی، ولایت فقیه و مسلمین خوانده شده و می شدند (و در بسیاری از اوقات خودشان مسلمانان معتقدی نیز بودند) موجب شد که این نیرو نه به یار مردم که به ابزار حاکمیت برای سرکوب مردم بدل شود و در واقع کارکردی حتی ضد آن چه خود ادعا می کند، پیدا کند.

بسیج سال ها برای مردم مذهبی عادی ای که دل در گرو انقلاب و بنیانگذار آن داشتند و درگیر فجایع و حذف ها نیز نبودند، محلی بود پاک، مذهبی و مومنانه که می توانستند فرزندان خود را برای رشد و پرورش اسلامی به آن جا بفرستند و خیالشان راحت باشد که این فرزندان عموماً نوجوان، تربیتی اسلامی پیدا خواهند کرد. اما بنا بر تجربیات افرادی که روزهای نوجوانی و اوائل جوانی شان را در بسیج گذرانده اند، آن چه ایشان با آن مواجه شده اند (چه بسیج مساجد، چه مدارس، چه دانشگاه ها و غیره) محیطی پر از دروغ و دغل و ریا بوده است. قطعاً آن چه از تجربیات نقل می شود حکم عام نیست. اما این اکثریت می تواند فضای موجود را ترسیم کند.

فضایی که توسط فعالان سال های دهه ۷۰ بسیج نقل می شود، سال هایی که هنوز دولت اصلاحات نوپاست، جوانان به اصلاح حکومت امیدوارند و هنوز نه ۱۸ تیری روی داده، نه کوی دانشگاه تهرانی به خون کشیده شده و نه دهه ۸۰ ای آغاز شده که به حوادث خونین پسا انتخابات سال ۸۸ بیانجامد، فضایی است که هرچه رتبه این بسیجیان بالاتر می رود، دغل هم افزون می شود. یکی از این افراد که در مانوری به نام فداییان امام در سال های پایانی دهه ۷۰ از سوی نیروی مقاومت بسیج در قرارگاه ها و تپه های شرق تهران شرکت کرده بود، از تلاش جوان ترهای تازه به بسیج آمده برای انجام وظایف محوله و فرار و شانه خالی کردن اعضای قدیمی تر حکایت می کند. در واقع انگار هرچه سابقه بالاتر می رود، میزان عدم تعهد نیز افزون می شود. و وقتی چنین عدم تعهدی حتی در کار سازمانی بسیج انجام شود، وقتی کار به عمل میدانی به مانند برخورد با مردم برسد، برای قرب قدرت فرد غیر مسئولی که عمل اخلاقی ندارد دست به هر کاری می زند. از آغاز دهه ۷۰ رویدادهای بسیاری را از کسانی شاهد بودیم که نام لباس شخصی ها را بر پیشانی داشتند. از ماجرای کتابفروشی مرغ آمین و آتش زدن آن در سال ۱۳۷۴، تا کوی دانشگاه تهران و ضرب و شتم و سرکوب مردم در همه عرصه ها که به عاملیت نیروهای مختلف از جمله بسیج انجام می گرفت. اوج این عملکرد و سرکوب همه جانبه و رخ به رخی نیرویی که قرار بود در خدمت مردم باشد، اما به خدمت تمام عیار قدرت در آمد را در ماجراهای پسا انتخابات سال ۸۸ مشاهده کردیم. بسیجیانی که در طرح هایی به مانند “صالحین” به تعبیر بسیجی سابق، “امیر فرشاد ابراهیمی” مغز شویی شده اند و هم از ایشان در عرصه سیاسی و انتخابات ها و سازماندهی تقلبات و امثالهم بهره گرفته می شود، هم نیروی سرکوب حاکمیت اند و هم نیروی اطلاعاتی حاکمیت و هم نیروی تبلیغی آن.

و به همه این ها باید امتیازات خاص بسیجیان را نیز اضافه کرد. “بسیجیانی که دارای درجه رزمجو و بالاتر بوده و ۴ سال به بالا سابقه بسیجی فعال داشته باشند، حق استفاده از سهمیه ویژه رزمندگان را برای ورود به دانشگاه دارند”. بسیجی بودن ها در میزان خدمت سربازی، در استخدام ها، در پروژه گرفتن ها و شرکت در مناقصه ها و کلا حوزه های اقتصادی ای که با نهادهای دولتی سروکار دارد، و خلاصه عموم شئون زندگی که فرد با نهاد حاکمیت درگیر است تاثیر دارد. این نکته مسلم است (ناظر به تجربیات کسانی که سالهایی را در این نیرو بوده اند) که بسیاری از نیروهایی که به عضویت بسیج در می آیند نه به حب بسیج و ایدئولوژی آن که به خاطر منافعی است که از این طریق می توانند به دست بیاورند.

لباس شخصی ها، یقه سفید ها، خودسرها، و شاید این روزها بتوان گفت خودجوش ها، نامهای دیگر همان بسیجیانی هستند که بالاخص در روزهای پس از جنگ، با اعمال خودسرانه (ظاهرا ولی در واقع وصل و به امر هسته های مرکزی قدرت در جمهوری اسلامی)، زندگی را بر مردم، فعالین، روشنفکران و هر آنکس که دیگر گونه اندیشیدن و دیگر گونه زندگی کردن را در ایران طلب می کرد سخت و دشوار کردند. بخشی از ایشان البته علاوه بر هویت بسیجی خود سازمانی نیز به نام انصار حزب الله تشکیل دادند که بحثش خود فصلی جدا می طلبد. کوتاه آنکه ارگانهای فرهنگی این انصار (از جمله نشریه یالثارات) سالها پایگاه تئوریزه کردن برخورد با هر کسی بود که غیر از هژمونی نظام حاکم می اندیشید. ارگانی فرهنگی، امنیتی که البته فرزند ارگان و روزنامه امنیتی، شبه فرهنگی بزرگ تری بود به کیهان معروف.

در ابتدا قرار بود بسیج بیست میلیونی ملتی را متحد کند. اما تشکیل سازمانی ایدئولوژیک و ابزار دست حاکمیت وحدت نیاورد که هیچ، خود باعث ایجاد تفرقه شد. انصار حزب الله شان با شعار “فان حزب الله هم الغالبون” تنها خود را حزب خدا خواندند و در جای خدا نشسته به حساب کشی از بندگان خدا پرداختند. این خود محوری، خود را محور عالم و آدم پنداشتن و دیگران را بی حق دیدن، خود را صاحب مملکت پنداشتن و هر صدای مخالفی را با توسل به جنگی که همین مردم در پیش بردش و دفاعش سهم داشتند خفه کردن و حاجی بخشی وار (یکی از شخصیت های این جریان حاجی بخشی بود که ماشاءالله حزب الله گفتنش با پرچم و اسلحه بالای جیپ کف خیابان های تهران هنوز در خاطر بسیاری از جوانان هست) خود محوری کردن و بر سر خلق الله فریاد کشیدن نیرویی که مدعی قاتق نان بودن خلائق شد به بلای جانشان بدل کرد. بسیج بدل به نیرویی شد و شده که پیراهن سیاه های حزب نازی را در اذهان زنده می کند. اگر آن کف روی آب برای خودکامه آلمانی سودی داشت، این محمل سودجویی نیز برای خودکامگان در میهنمان سود خواهد داشت. ملاک نیز برای مردم خدمت و تعظیم مردم است یا ایستادن رو در روی مردم. این را در شعارهای مردم، بالاخص از پس از انتخابات سال ۸۸ می توان شنید. اگر گوشی برای شنیدن باشد.

پانوشت ها:

۱ – شرافتی، حسن، بسیج از ابتدا تا کنون، وبسایت بصیرت، ۲۹ آبان ماه ۱۳۸۷

۲ – ۰۵ آذر |  امام فرمان تشکیل بسیج را صادر کرد، وبسایت تاریخ ایرانی

۳ – همان

۴ – همان

۵ – چریکی که شهردار شد؛ گفتگوی فرزانه آئینی با محمد توسلی، روزنامه شرق، ۴ شهریور ماه ۱۳۹۶

۶ – گفتگوی حسین دهباشی با محمد توسلی، خشت خام، نوبت سی و دوم، تاریخ آنلاین، ۱۵ مهر ماه ۱۳۹۶

۷ – پایگاه اطلاع رسانی دفتر رهبری

۸ – خمینی، روح الله، صحیفه امام خمینی، جلد ۱۵ ص ۱۱۶

مطالب مرتـبط

بدون نظر

نظر بگذارید