خبرگزاری هرانا
امروز شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۳, 15th of October 2018      آخرين بروز رسانی در ۱۳۹۳/۰۳/۲۴ ساعت ۲۲:۳۹:۴۱

    خانه  > اقلیت های دینی  >  دلنوشته یک جوان بهایی ساکن تبریز

دلنوشته یک جوان بهایی ساکن تبریز

 من یک شهروند بهایی، عاشق خدمت به وطن و ساکن تبریز هستم. مثل همه ی شهروندان دیگر به خدمت سربازی رفته ام و برای عمران و آبادانی کشورم مالیات میدهم. اما متاسفانه از هیچ حقوق شهروندی بهره مند نیستم.

علت بی نام نگاشتن این نامه نیز، مشکلات و عواقبی هست که در آینده امکان دارد گریبان گیر خود و خانواده ام شود. بعد از اتمام دوره ی دبیرستان در کنکور شرکت کردم ولی به دلیل بهایی بودن، وضعیت قبولی من را “نقص پرونده” اعلام و از حضور در دانشگاه محروم کردند.

این امر نه تنها برای من در دهه ی ۸۰، بلکه برای پدر من و پدران جوانانی امثال من اتفاق افتاده و همچنان هم ادامه دارد و از ادامه‌ی تحصیلات محروم شده ایم و میشویم.

مشکلات ما بهائیان آشکار و پنهان در همه جای ایران و از‌جمله تبریز جریان داشته و دارد. اما از حدود ۳ سال پیش شرایط عوض شد و نقض حقوق شهروندی ما به علنی ترین حات خود رسید و آن زمانی بود که بر خلاف روال سابق آرامستان تبریز به ریاست آقای “فرخ جلالی” در حرکتی غیر منتظره اجازه کفن و دفن را از بهاییان تبریز گرفت و ایشان بعد از چندی با حفظ سمت به عنوان مشاور عالی شهردار و نیز مدیرکل حوزه شهردار تبریز منصوب شد.

حال روال بدین صورت است که پس از تحویل جسد به وادی رحمت (قبرستان تبریز)، جسد چند روز در سردخانه مانده و بعد از آن به خانواده متوفی اعلام می کنند که حق ندارند به اداب و رسوم خود میّت را دفن کنند و در صورت اصرار برای دفن جسد در تبریز، باید بدون تابوت و با آداب و رسوم اسلامی دفن شود.

این امر آشکارا با اعتقادات ما در تناقض است. در حالتی دیگر که عموما اتفاق می افتد جسد را به میاندوآب منتقل کرده و در آنجا بدون اطلاع خانواده، بهائیان را دفن می کنند.

این جریان علی رغم شکایت به سازمانهای مختلف و نامه نگاری به ریاست جمهوری و گرفتن جوابهای سربالا، همچنان ادامه دارد.

علتی دیگر برای نگارش این دلنوشته، فوت مادر بزرگ بنده بود که چندی پیش در بیمارستان فوت کرد و علی رغم تمام تلاش های ما و دیگر دوستان بهایی، با مداخله حراست بیمارستان و سایر مقامات، اجازه‌ی کفن و دفن بر اساس آئین و مراسم خود، به ما داده نشد و در نهایت جسد به وادی رحمت منتقل شد و از آنجا خودشان به میاندواب منتقل کرده و دفن کردند.

بعد از مادر بزرگ من، جوانی سرباز که در لباس سربازی فوت کرده بود نیز در انتظار اِعمال همین روش است (اکنون که این متن را مینویسم در سردخانه است). اینجا در رابطه با وضعیت اموات، ما جز تهدید چیزی از مقامات تبریز نمیشنویم.

همانطور که همه می دانیم، مساله ما فقط دفن اموات نیست، به عنوان یک جوان، بعد از خدمت سربازی مغازه ای اجاره کردم که مشغول کار شوم. برای این کار، از اتحادیه عینک سازان تبریز درخواست پروانه کسب کردم و تمامی مدارک خود را تحویل دادم.

اکنون بعد از یک سال ضمن اخذ مالیات، اداره اماکن اعلام کرده که به علت بهایی بودن برای من هیچگونه پروانه ی کسبی صادر نخواهد شد.

نتیجه پیگیری های بنده و شکایت به سازمانهای مختلف از‌جمله “سازمان صنعت و معدن” و “مجمع امور صنفی”، نامه ی اخطار پلمپ بود که بعد از بیست روز دوندگی، مغازه ی اینجانب پلمپ شد.

در انتها به عنوان نتیجه صرفا به جواب یکی از سرهنگ های اداره اماکن تبریز بسنده می کنم که عیناً گفت: “نمیگذارم کار کنی و برو هر کاری میتوانی انجام بده و از من به رهبر شکایت کن .”

قضاوت با شما.

نام نزد خبرگزاری هرانا محفوظ است

مطالب مرتـبط

بدون نظر

نظر بگذارید