خبرگزاری هرانا

    خانه  > اعدام  >  متهم پرونده جنایت در خیابان مدنی برای دومین بار به مرگ محکوم شد

متهم پرونده جنایت در خیابان مدنی برای دومین بار به مرگ محکوم شد

خبرگزاری هرانا – متهم به قتلی که سال گذشته با برداشتن چاقوی مغازه‌ای قصابی به عابران خیابان شهیدمدنی حمله کرد و یکی از آنها را به قتل رساند. مجددا محاکمه و به اعدام محکوم شد.

به گزارش شرق، وی پیش از این در دادگاه انقلاب محاکمه و به اتهام محاربه به اعدام محکوم شده‌است، در حالی برای بار دوم پای میز محاکمه رفت که پزشکی‌قانونی سلامت روانی او را تایید نکرده اما بعد از چندین‌بار بررسی اعلام کرده او مسوول اعمال خودش است.

فتاحی، نماینده دادستان تهران در ابتدای این جلسه در جایگاه حاضر شد و کیفرخواست را خواند. او گفت: حسین اهل تهران و متولد چهارم‌اسفند سال ۶۷ دارای سابقه کیفری، متهم است در تاریخ ۲۶مهر سال۹۱ با حمله به ۱۲نفر از شهروندان در خیابان شهیدمدنی باعث قتل یکی از آنها و زخمی‌شدن بقیه شده ‌است. متهم پیش از این در دادگاه انقلاب محاکمه و به اعدام محکوم شده که این حکم در دیوانعالی کشور نیز به تایید رسیده ‌است اما در خصوص اتهام قتل دادگاه کیفری‌ استان تهران صالح به رسیدگی دانسته و این جلسه به همین دلیل تشکیل شده‌ است. نماینده دادستان تهران ادامه داد: با توجه به درخواست اولیای‌دم مقتول و سایر شکات و البته با توجه به اینکه پزشکی‌قانونی سلامت روانی متهم را مورد تایید قرار داده ‌است به‌عنوان نماینده دادستان درخواست صدور حکم قانونی را دارم.

متهم نیز در جایگاه ایستاد او که مرتب دست‌هایش را به هم فشار می‌داد اتهامش را قبول کرد و گفت: من هیچ انگیزه‌ای برای این کار نداشتم، واقعا حالم خوب نبود. مردم درونم حرف می‌زدند. آنها درون من بودند، به دکتر هم گفته‌بودم که مردم درونم حرف می‌زنند. گفتم که آنها من را اذیت می‌کنند به من قرص داد اما حالم خوب نمی‌شد. من معذرت می‌خواهم، نمی‌خواستم به کسی آسیبی برسانم، نمی‌خواستم کسی را اذیت کنم. آن روز گفتم به این اذیت‌ها پایان می‌دهم. از قصابی چاقو برداشتم و حمله کردم. مردم را زدم تا دیگر درونم با من حرف نزنند و اذیتم نکنند. من دچار جنون آنی شدم و اصلا حالم خوب نبود.

متهم که همچنان در بند بیماران روانی زندان نگهداری می‌شود، گفت: هنوز در بند قرصی‌ها هستم، دکترها به من دارو می‌دهند تا بخوابم. من از همه معذرت می‌خواهم اما مردم درونم حرف می‌زدند. نمی‌دانم چرا دکترها حرفم را باور نمی‌کنند، وقتی این اتفاق افتاد فرار کردم. به قم رفتم و توبه و بعد هم خودم را تسلیم کردم. مردم دست از سرم برنمی‌داشتند، حالا هم درونم هستند. دکترها داروهای زیادی به من می‌دهند و من را می‌خوابانند. بند قرصی‌ها همه اینطوری هستند؛ باید دارو بخورند و بخوابند.

مطالب مرتـبط

    بدون نظر

    نظر بگذارید