خبرگزاری هرانا
امروز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱, 17th of December 2018      آخرين بروز رسانی در ۱۳۹۱/۰۲/۱۸ ساعت ۱۷:۵۳:۲۸

    خانه  > سایر گروهها  >  شاهوی زخمی هنوز انتظارت را می کشد فرزاد….!!

شاهوی زخمی هنوز انتظارت را می کشد فرزاد….!!

در چشمان مادرت هنوز اضطراب روزهای شکنجه ی  تو موج می زند! برادرت هنوز به دنبال تکیه گاهی می گردد!

میدیا را که به خاطر می آوری؟ هنوز در حلقه ی عمو زنجیر باف چشم انتظاری ات را می کشد و جای خالی مادرش هنوز خالی است و دیگر کسی نیست که به بهانه ی عمو زنجیر باف دستان پر محبت او را در دست خویش بفشارد! چشمان معصوم دانش آموزان کلاس اولت به درب مدرسه انتظار آغوش گرمت را می کشد!

 

چه خوب گفتی که : به یاد می آورم که آدمها در شب تار سرزمین ما خیلی زود ستاره می شوند و ما صاحب قاب عکس هایی شده ایم به تعداد ستاره های آسمان!

و اکنون تو خود ستاره ای شده ای از جنس آموزگار و قاب عکس تو نیز بر دیوار آسمان خودنمایی می کند!

فرزاد….

این روز ها مادرت غروب ها خیلی دلش می گیرد و نوعی بی قراری به سراغش می آید اما هنوز نتوانسته به این دلتنگی ها و بی قراری ها عادت کند … چیزی شبیه دلتنگی بر قلب نازنینش سایه افکنده و سکوت بی فرزندی اش از خانه رخت بر نمی بندد!

چه غم عجیبی است…. مگر می توان چشمان بی قرار مادرت را دید و اشک نریخت؟ مگر می توان گریه های نهفته در نگاهش را شنید و فریاد نکرد؟ خودت بهتر می دانی که دلهره های چند ساله ی پشت میله ها چه میکند با دل یک مادر…؟ خودت بهتر می دانی که گفتی : دنبال من نگرد مادر نام مرا بر زبان نیاور در مقابل در این زندان  اینجا دنبال من نگرد ستاره افتاده بر گیس تو آن را نکن خسته و گریان

سکوت مادرت شکننده ترین فریادی است که تا کنون شنیده ام… وقتی قاب عکس ستاره اش را در آغوش می گیرد دل هر مادر و هر فرزندی به درد می آید و آه از نهاد هر دردمندی برون…!

راستی… می دانی چه بر سر ماهی های  سیاه کوچکمان آمده؟ ماهی های سیاه کوچولو راه دریا را پیش گرفته اند اما مرغان ماهی خوار یکی پس از دیگری آنها را بر می چینند و می برند. از وقتی که تو از دریا گفتی ماهی های کوچکمان سخت مشتاق دریا شده اند… اما افسوس راهنمایی که ستاره ی راهنمایشان خاموش شده است…

فرزاد….

امروز به سراغ پروانه ای رفتم که فال دلت را دید، حلقه ی اشک را در چشمان او نیز دیدم… در نگاهش هزاران حرف نگفته داشت..

فرزاد..

وقتی شنیدم مثل ستاره ها چمدانت را از شوق ماهیان و تنهایی خودت پر کرده ای با خود گفتم : وای بر آسمانی که ستاره هایش از ترس تنهایی کوله پشتی خود را بر می بندند و چشمان خود را روی هم می گذارند و آسمانی را تاریک می کنند…

چه خوب گفتی که دنیای غریبی است…. آری دنیایی که گلاویژ دیگر در آن نمی تواند خود را در آیینه سراب نیلوفر به نظاره بنشیند… دنیایی که فرهاد در آن ، کنار بیستونِ عشق، پرِ پرواز گشاید و به خواب شیرین فرو رود… خیلی غریب است دنیایی که شبِ آن دیگر نه ماهی دارد و نه ستاره ای و نه ابری و اصلا نه آسمانی…. همه رفتند… یکی یکی پروانه را راضی کردند و راه دریا پیش گرفتند….

اصلا می دانی؟ دریا نه فقط ماهیان را که همه ی ستارگان شب را نیز فرا خوانده است…

فرزاد….

روزهای زیادی با ترسیدنت می ترسیدیم و با لرزیدنت می لرزیدیم..

ترس که نه از مشت و لگد! خودت گفتی ترس از پایمال شدن ارزشهای انسانی  در سرزمین ِ منشور اخلاق….

با هر ضربه ای که بر بدنت فرود می آمد تنمان کبود می شد وبا هر کلام ناروایی که بر تو میرفت جگرمان می سوخت..!

آری درست فهمیدی… این طناب ِ دار است که گلوی ما را نیز می فشارد… طنابی که گلوی تو را فشرد اینک بر گردن ماست اما جلادِ معرکه دیگر نایِ نواختن بر پیکر چهار پایه را ندارد…

فرزاد….

هنوز هم هر شب ستاره ای را به زمین می کشند…هر روز خورشید را تازیانه می زنند و هر عصر ابرها را شکنجه می کنند…

فرزاد…..

صدای پای تو امروز در هر کوچه ای و کنار هر چشمه ای و در هر مدرسه ای به گوش می رسد و صدای شعر و سرود و آوازت دلهای همه را می لرزاند

امروز واژه ی فرزاد قرین آرش است و تیرِ کمانت تعیین کننده ی مرز ستاره های باقی مانده در تلاطم دریا….

امروز همه تورا میبینند اگر حتی دوربینها همه کور باشند و همه تو را می شنوند حتی اگر میکروفن ها همه کر باشند..

فرزاد…

پپوله ی آزادی پرپر شده است و خرچنگ ها فضای رود خانه ی منتهی به خانه مان را قرق کرده اند

چشمه ی زلال صداقت که هر روز از آن نوش می کردیم گل آلود شده است و چشمه هم دلتنگ ماهی سیاه کوچولو..

ف…..ر…..ز…..ا…..د

حمید رحمانی همسنگر گذشته، حال و آینده ات

منبع: یادمان فرزاد کمانگر

مطالب مرتـبط

    بدون نظر

    نظر بگذارید