خبرگزاری هرانا
امروز شنبه ۱۰ دی ۱۳۹۰, 21st of April 2019      آخرين بروز رسانی در ۱۳۹۰/۱۰/۱۰ ساعت ۱۶:۱۴:۵۱

    خانه  > سایر گروهها  >  رهایی از خشونت در بزنگاه تاریخی/نادر قادری

رهایی از خشونت در بزنگاه تاریخی/نادر قادری

هرگونه رابطه­ی حقیقی با دیگری در سطحی از ناشناختگی رخ می‌دهد. لازمه­ی اینکه کسی به سخن دیگری گوش دهد و به معنای آن بیاندیشد، این است که از پیش نداند آن سخن چیست. چنانچه کلیت یک سخن از پیش مشخص باشد، اجزاء آن هرگز شنیده نشده و مورد توجه قرار نخواهند گرفت. در این حالت، سخن نه چیزی ناشناخته و بیرونی، که امری است از پیش به تجربه درآمده. از این رو در چنین شرایطی، دیگری نه دیگری، که بخشی است از هستی خود فرد و سخنش نیز لاجرم، نه بیانگر معنایی، که تکرار طوطی وار آگاهی مخاطب است.

زیرا تکرار معنا را زایل کرده و کلام را تا سطح تولید اصوات مکانیکی فرو خواهد کشید. در این حالت، نطق دیگر وجه ممیزه­ی انسان از حیوان نخواهد بود، بلکه نمایش شگفت­انگیز حیوانی است که پا را از محدوده‌های خویش فرا‌تر گذاشته و به واسطه آموزشهای دقیق و طاقت­فرسا، توانایی تکرار نظمی تخطی­ناپذیر را یافته. دقیقا همین گستاخی و پا از گلیم خود دراز‌تر کردن است که در عین حال شگفت انگیز و چندش­آور است. در چنین شرایطی خفه کردن دیگری،‌ همان قدر ساده و بی‌اشکال به نظر می‌رسد که تعویض کانال تلویزیون.

 

جدا از این واقعیت ملموس که جانیان، گریه‌ها، ضجه‌ها و التماسهای قربانیانشان را نمی‌شنوند، زنجیره‌های لذت مارکی دو ساد این حقیقت را به ما یادآور می‌شوند که دیگرآزاری و خودآزاری فرایندهای همزمانند. یعنی که در لحظه­ی تجلی خشونت، فرد دیگری را همچون موجودی جدا و مستقل در نظر نمی‌گیرد. در این لحظه دیگری تمامی تمایزات و جنبه‌های ناشناخته‌اش را از کف می‌دهد. به بیان بهتر، دیگری در یک کلیت تحمیلی منحل می‌شود.

دو

پروژه­ی مارکس در دستنوشته‌های اقتصادی – فلسفی، تشریح موضع متناقض جهان صنعتی در مواجهه با امیال انسانی ست. مساله ی مارکس در دستنوشته‌ها، صرفا این موضوع نیست که نظام تولید از یکسو توده‌ها را به قناعت­پیشگی جهت سازماندهی نیروی کار، و از سوی دیگر به مصرف­گرایی جهت کسب سود ترغیب می‌کند. این شکل معیشت در اقتصاد سنتی هم دیده می‌شود: کار طاقت­فرسا و ریاضت­کشی در دوره‌های سختی و خوشگذرانی در دوره‌های آسایش. آنچه چهره­ی کریه جهان ما را شکل می‌دهد، فرایندی است که طی آن توده‌ها نیازهای طبیعی خود را فراموش کرده و تنها امیالی را بازمی­شناسند که ابژه­ی آن‌ها در بازار به صورت انبوه عرضه می‌شود. کارگران در دستنوشته‌ها هرگز به نور آفتاب، هوای تازه و هم­صحبت نیاز ندارند و از فقدان آن رنج نمی‌برند. زیرا حداقل در دستنوشته‌ها، همه­ی این موارد به صورت مجانی و خارج از چرخه­ی بازار موجودند. خودبیگانگی چنان ابعادی پیدا کرده که ارضا، جز با خریدن و تصاحب کردن حاصل نمی‌شود. این است که برآورده شدن نیاز‌ها در جهان صنعتی، نه به معنای رهایی میل، که به معنای سلطه­ی روزافزون قدرت بیگانه‌ای است که در نهاد پول جا خوش کرده است. در چنین حالتی قدرت پول، چهره­ی مشخص همه چیز را زایل کرده و تمامی تمایزات کیفی را به تفاوتی کمی در مقدار یک ارزش انتزاعی فرو می‌کاهد.

 

سه

درست است که زبان در چنین جهانی، چیزی نیست جز ابزاری در خدمت تسهیل مبادله، اما نکته‌ای که الیوت بدان بی­توجه بود – و درست به همین دلیل به جای راه­حلی سیاسی، دست به دامان راه­حلی فرهنگی و ارائه­ی آرمانی ادبی شد – این نکته است که میلی که ما را به گفتن وا می­دارد، نه میلی جوشیده از درون، که اراده‌ای است تولید شده و عرضه شده در بازار. سود در مبادله نشان دهنده ی چیزی اضافی است که داده شده اما در مقابل، ما به ازایی دریافت نگردیده. سود نشان می‌دهد مبادله­ی مدرن را نمی‌توان به داد و ستد فروکاست. آنچه توده‌ها را به چنین مبادله­ی ناعادلانه‌ای وا می‌دارد، ضرورت حفظ حداقل شراط زیستی و وابستگی شدیدشان به دستمزد است. معنای اضافی که از قصد شخصی کنشگران زبانی فرا‌تر می‌رود، حتی در مبتذل‌ترین اشکال گفتگوهای روزمره هم حضور دارد و برای خلق آن، لازم نیست حتما از نماد و ایماژ و زبان ثقیل ارگانیک استفاده کرد. معنای اضافی درست همانند سود، قدرت پنهان را آشکار می‌کند و همانطور که کسب سود جز با ازخودبیگانگی ممکن نیست معنای اضافی هم مستلزم جدایی سخن از خویشتن است. توده‌ها همانطور که نیروی کارشان را همچون کالایی خریدنی در خدمت قدرت قرار می‌دهند، کلامشان را نیز همچون معنایی فهمیدنی عرضه می‌دارند. بدین معنا که قواعد سخن نه درونی و خود سامان، که بیرونی و تحمیلی‌اند. در زمانه­ی ما سخن شکلش را نه از میل فرد که از خواست قدرت دریافت می‌دارد.

چهار

در نزد رمانتیک‌ها، کمال شعر در نزدیک شدن هر چه بیشتر آن به موسیقی است. این حکمی است که دقیقا از فردگرایی رمانتیسیسم سرچشمه می‌گیرد. زیرا کلماتی که درونیات فرد را بازگو می‌کنند دال بر احساساتی هستند که توسط زبان اجتماعی شناسایی شده و همگانی‌اند. شعر جهت حراست از اصالت فرد می‌بایستی بازنمایاننده احساساتی باشد که کلمه­ی معادلی در زبان ندارند و به همین دلیل شخصی‌ترین جنبه‌های هستی فرد را تشکیل می‌دهند. موسیقی، آوا، بیانگر چنان فردیتی است که موجب می‌شود کلام از شکل بیافتد، به بی­معنایی درغلتد و از محدوده ی زبان اجتماعی بیرون جهد: «آنگاه که کلام پایان می‌گیرد موسیقی آغاز می‌شود.» در چنین حالتی، احساسات و امیال در اثر شورمندی چنان شدت می‌گیرند که دیگر در قالب کلمات نمی‌گنجند. شور بیان ناپذیر، زبان را به ناله و مویه‌های بی‌زبان تبدیل می‌کند.

اما کسی که در پیش پای جلادش به خاک می‌افتد، گریه می‌کند، و نظم کلامش را زیر فشار میل به زندگی از کف می‌دهد، دقیقا جنبه­ی انسانی خود را قربانی کرده است. طمانینه و چینش حساب شده­ی کلمات، نمایش جنبه­ی متمدنانه­ی هستی ماست. نشان دهنده­ی چیرگی ما بر حیوان آشفته و نامفهوم درونمان. قربانی خشونت به واسطه­ی زاری، ارزش هستی خود را تا سطح حیوانی تکامل نیافته و فرومایه پایین می‌آورد. (این است که هنرمند نابغه به ناگزیر مطرود است) ضجه موره‌های مقتول پیش از مرگ، مجوز نهایی اعمال خشونت را صادر می‌کنند: دیگری بودنش را از بین می‌برند.

پنج

شیوه‌ای پلیسی در پرداختن به جنایت هست که در آن کوچک‌ترین اهمیتی به مقتولان داده نمی‌شود. این شیوه جنایت را نه محصول طبیعی جامعه، که یک نابهنجاری استثنایی در سیستم می‌داند. بنابراین لازم است بار مسئولیت قتل بر دوش یک­ نفر گذاشته شود تا با واکاوی گذشته­ی وی ریشه‌های نابهنجاری مشخص گشته و لکه­ی ننگین خون از دامن فرهنگ پاک شود. این است که در این شیوه، محقق، روشنگر، تبدیل به پلیسی می‌شود که نشانه‌های نابهنجاری را تعقیب می‌کند تا به سرچشمه یگانه­ی جنایت برسد. قاتل چیست؟ وجود قاتل جنایت را به شیئی تبدیل می‌کند که می‌توان آنرا به دور انداخت. به واسطه­ی وجود قاتل، فرهنگ توحش را فرافکنی کرده و چهره­ی نامتناقض و یکدست خود را بازسازی می‌کند. نامهای حیوانی‌ای که فرهنگ بر قاتلان زنجیره‌ای می‌گذارد جلوه­ی دیگری است از نیاز فرهنگ به بیگانه سازی جنایت. اما نقطه­ی آغاز تحقیقات پلیسی، نه نابهنجاری که دلیلی عقلانی است: انگیزه­ی قتل. این است که اگر قتلی بی‌هیچ انگیزه‌ای صورت گرفته باشد تحقیقات پلیس بی‌نتیجه می‌ماند. همین مساله نشان می‌دهد جنایت استثنا نبوده و از‌ همان منطق عقلانی فرهنگ پیروی می‌کند.

در مقابل، برای دریافتن جنایت، باید به سراغ توحشی رفت که در بن فرهنگ نهفته است. به تفکیکهای ناعادلانه‌ای که عده‌ای را به انسان فرهنگی و عده‌ای را بنا به حکم ضرورت به حیوان قربانی تبدیل می‌کند. این روش کنش­هایی را بررسی خواهد کرد که آخرین روزنه‌های امید قربانیان جهت رهایی از فاجعه‌اند. آنگاه نشان خواهد داد که چنین کنش­هایی تا چه حد نابسنده و در خدمت دستگاه کشتارند. بدین­گونه، روش حاضر در پی اثبات این مدعاست که فرهنگ مقتولان خودش را تولید می‌کند، زیرا تداوم مناسبات اجتماعی موجود جز با اعمال خشونت ممکن نیست. اما از سوی دیگر فرهنگ به قاتلانی نیز نیاز دارد: پلیس باید برای هر جنایتی مجرمی بیابد، نه از آنرو که فردی باید عامل قتل باشد، بلکه بدان سبب که امکان تبرئه­ی همگان را فراهم کند و دستانشان را از جنایت بپیراید.

شش

«اگر حقیقت زن بوده باشد چه خواهد شد؟» نیچه در نقد متافیزیک قدرت، انگشت بر خصیصه­ی سلطه­گر و تحمیلی فرایند حقیقت می‌گذارد. مراد وی از حقیقت در اینجا کلیت کاذبی است که جریان پرتعارض صیرورت را، با تمامی جلوه‌های متضادش در یگانگی خطی محو می‌کند. اراده‌ای که چنین تحمیلی را بر هستی روا می‌دارد، میلی «ناشی» و خام است. اما میل ناشی چیست؟ نیچه در عبارتی موجز درباره­ی جان خودشیفته­ی هنرمند، چنین بیان می‌دارد که میل هنگامی که ابژه­ی درخور خویش را در جهان باز نمی‌یابد به خویشتن معطوف شده و خود را غنا می‌بخشد. این میل وابسته به ابژه نیست و همواره چیزی بیشتر از تحریکی است که ابژه تولید می‌کند. به عبارت دیگر نسبت به ارضایش در جهان بیرون مازادی دارد که بی‌پاسخ می‌ماند و جهان اعیان هرگز نخواهد توانست ابژه‌ای برای آن تولید کند. چنین میلی خودسامان است. به خودش برمی­گردد و از این طریق از حالت میلی خام به خودآگاهی و آزادی تبدیل می‌شود.

سیستم­های متافیزیکی کل­گرا، با یکسان­انگاری تمامی انسان‌ها از طریق تبدیل آن‌ها به سوژه‌های انتزاعی، بازنمایی آن‌ها به مثابه­ی جلوه‌های بی‌تمایز روحی واحد و فراتاریخی، ناشناختگی و دیگربودگی آنان را در کلیتی کاذب منحل می‌کنند و زمینه­ی مساعدی برای تجلی خشونت مهیا می‌سازند.

هفت

امکان گفت­و­گو و آزادی بیان، همچون آخرین امکان حقیقی رهایی فرد از پیش­داوری‌های سرکوبگر، و همچنین رهایی جامعه از جنایت، جز با انقلابی همه جانبه – که به بروز اشکال جدیدی از روابط انسانی و خلق ساختار تازه­ی لیبیدو می­ا‌نجامد – حاصل نمی‌شود. در چارچوب شرایط فعلی و کلیت حاکم، و صرفا با تکیه بر راه حل‌های فرهنگی و تبلیغات ضد خشونت، هرگز نمی‌توان بر توحش فائق آمد.

نویسنده : نادر قادری

منبع : ماهنامه خط صلح

برای دریافت ماهنامه خط صلح اینجا کلیک کنید

مطالب مرتـبط

    بدون نظر

    نظر بگذارید