خبرگزاری هرانا
امروز شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۹, 24th of June 2017      آخرين بروز رسانی در ۱۳۸۹/۰۲/۰۴ ساعت ۵:۰۱:۵۶

    خانه  > سایر گروهها  >  برای تماسی از اوین که بی پاسخ ماند/ پرستو سرمدی

برای تماسی از اوین که بی پاسخ ماند/ پرستو سرمدی

خبرگزاری هرانا – با تماس بی پاسخ مانده بر تلفن همراهم سخن ها داشتم؛ این روزگار اگر می گذاشت.

تماسی از اوین بی پاسخ مانده است بر تلفن همراهم و نگاهم خیره بر آن و روحم باز هم از کلاس درس استاد کوچ می کند به پیچ و خم های آنجا که زندانش می خوانند و سلولی که محبوبم در پی تماسی بی پاسخ به آن باز می گردد.

 

او که می دانم برای این تماس بی حاصل چقدر باید در صف منتظر بماند تا سهمش را از این روزگار دریافت کند، سهمی به اندازه ۴ دقیقه گفتگو با آشنایان که باید بین همه آنها تقسیم شود.

نگاهم خیره مانده است بر تلفن همراه و روحم حرکت می کند با گامهای مردی که به سلولش باز می گردد، مردی که می خواست نان را قسمت کند و آزادی را و زندگی را.

تماس بی پاسخ مانده بر تلفن همراهم پایانی است بر تلاش بیهوده من برای بازگشت به زندگی و درس، زندگی که دیگر زندگی نیست تا او و دیگر پاکان این دیار اینگونه در بندند، هر چند سال نو شده باشد و درختان سبز اما این سبزی بی حضور آنان حقیقی نخواهد شد.

با تماس بی پاسخ مانده بر تلفن همراهم سخن ها داشتم ، روزگار اگر می گذاشت.

می خواستم سخن بگویم، از کوچه و خیابان های شهرمان که تو می خواستی بدانی در این بهار چه شکلی شده است و من می خواستم بگویم که فرقی نکرده مثل همیشه است و پنهان کنم که امروز برای خودم هم تازگی داشت ، گویی که سالها بود ندیده بودمش و نفهمیده بودم چقدر تهی و غم زده شده. می خواستم بگویم که در روزمرگی های مردم شهرمان شما جاری هستید اما نمی خواستم بگویم که در نگاهشان گویی چیزی یخ زده ، چیزی شبیه زندگی.

با تماس بی پاسخ مانده بر تلفن همراهم می خواستم بگویم که دلتنگ زندگی مان هستم و می خواهم بازگردی و دیگر نمی خواستم زمانی که می گویی نمی خواهی برای آزادیت تلاش کنیم چرا که حتی فکر دور شدن از دیگر اسرای سبز دلتنگت می کند ساکت بنشینم. این بار می خواستم بگویم که کمی هم به خودمان فکر کن و به دلتنگی های من. می خواستم بگویم که می دانم آنان که کودکی چشم به راه دارند و یا پدر و مادر پیری منتظر محق ترند برای آمدن اما من دیگر واقعا دلتنگم برای خانه مان. همان خانه ای که دیروز که بعد از مدت ها دیدمش تعجب کردم آنقدر که برایم نا آشنا شده بود و خاطرات شیرین باهم بودنمان در آن گویی رویایی دور بود که هیچ گاه واقعیت نداشت.

با تماس بی حاصل مانده بر تلفن همراهم می خواستم بگویم که با این گزارشهایی که از فشار بر زندانیان منتشر می شود دیگر نمی توانم آرام بشینم و وقتی می گویی حالت خوب است و مشکلی نداری ساده لوحانه باور کنم ، حتی وقتی که می دانم بازهم بیمار شده ای و باید درمان شوی.

می خواستم به محمودیان پیغام دهم که تصویرش با پای بسته در بیمارستان چقدرشبیه به استواری دماوند است، پیل سپید پای در بند، و نمی خواستم بگویم که حزبی که دوست می داریش و جوانیت را برایش گذاشته ای بی پروانه شده تا کبوتران بامش آشیانه ای برای آرامش نداشته باشند.

….اما تماس بی پاسخ مانده است بر تلفن همراهم ، نگاهم خیره بر آن و روحم به دنبال گامهای آن مرد که به سلول باز می گردد…..

• امروز در کلاس درس نشسته بودم ، منتظر تماس حسین از زندان که یک دفعه فهمیدم او پیشترتماس گرفته بوده و من غافل از آن پاسخی نداده ام به تلفن ، یک باره از کلاس پر کشیدم به سمت اوین و صدای استاد در هیاهوی صدای زندان گم شد.

مطالب مرتـبط

    بدون نظر

    نظر بگذارید