خبرگزاری هرانا
امروز یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۹, 24th of March 2017      آخرين بروز رسانی در ۱۳۸۹/۰۲/۰۵ ساعت ۱۰:۲۸:۲۶

    خانه  > سایر گروهها  >  هرانا؛ آخرین بازی!/ رسول بداقی

هرانا؛ آخرین بازی!/ رسول بداقی

خبرگزاری هرانا -رسول بداقی، از اعضای سابق مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، عضو هیئت مدیره کانون صنفی معلمان ایران و معلم دربندی است که از شهریور ماه سال گذشته تاکنون در زندان اوین به سر می برد. وی به مناسبت روز معلم در روزهای یازدهم و دوازدهم اردی بهشت ماه دست به اعتصاب غذا خواهد زد و هم چنین به همین مناسبت نامه ای را از درون زندان نوشته است که توسط خبرگزاری هرانا انتشار یافته  این نامه در پی می آید:

 

چه شگفت انگیز و وهم آلود بود، آرامش سلول کناری ما!

مردی با موهای بلند،به راستی هستی اش رمزآلود و غم انگیزمی نمود.

نگاهش،گامهایش وسکوتش آدمی را به بر بال خیال می نشاند، تا آنجا می برد که اندیشه وهستی را خیالی پیش نمی پنداشت. به راستی هستند مردان و زنانی که پیچ وخم دخمه های تاریک و بی نام ونشان، تار وپود هستی اشان را بر باد داده ،لذت بوی دل انگیزنان سنگک و مهربانی لبخند کودکان راپاک از یادشان برده است.

شاید در همین نزدیکی ها، در میان همین دیوارهای بتونی،پشت همین دیواری که اینک من به آن تکیه داده ام،زنان ومردانی را به خاطردادخواهی از ستمی،یا تن ندادن به بیداد حاکمی،دندان وناخن کشیده باشند.

کسی چه می داند، شاید این دخمه کناری ،گور تنگ مردی زنده باشد ،که از زن وزندگی،فرزند و مهربانی،گیاه وشبنم ونسیم جز شبحی گنگ در خاطرش نمانده باشد.

بی گمان مردی که به درویشان می مانست،هر روز به امید آزادی ،آرام آرام ، با پنجه ها و انگشتان بدون ناخنش موهای بلند خود را شانه می کرد و می کوشید که چهره کودکش را که اینک لابد مردی شده است،دلیر،یاشیرزنی شده است آزادیخواه، در اندیشه خود به تصویر بکشد.

چه دنیایی داشت مرد بی ناخن،زندگی اش سرشار از تصویر بود. از روی گذشته ،با تلاش اکنون برای آینده تصویرها ونقشه هایی بی مانندی را آفریده بود.

مرد بی ناخن لابد ،نوه هایی داشت،خوشبخت:با آینده ای سرشار ازآرامش و آزادی ،هر روز، هر ساعت ،هر ماه و سال جشن وسروری داشت زیبا،جشن عروسی نوه هایش را در پیش داشت، اما پیش از آن نیازمند آموختن بودند وتشنه تجربه.

مرد بی ناخن همواره در سرور وشادی آینده اش غرق بود نوش او جاودان بود وکامرانی اش پایدار ، او اینک وقت سر خاراندن هم نداشت.

باری،صدای زنگ تلفن راهرو ۲۰۹ شاید ناقوس مرگ دلاور مردی یا شیر زنی را درتاریکی شب فریاد می کرد، هان…..!؟

صدای پای مرد پاسبان پس از زنگ تلفن ، نزدیک ونزدیک تر می شد،شاید اگر خروسی در این نزدیکی ها می بود،بانگ سر میداد که روز در راه است ،خفتگان بیدار!

صدای پای مرد پاسبان باز هم نزدیکترشد،هیچ گاه از این نزدیک تر نشده بود، صدای پایش اندوهگین می نمود،پاسبان همان مرد اخمویی که نیاز وادارش کرده بود،که باورهای انسانی خود را به تکه ای نان بفروشد.

خدایا، به ما باور چه بسیار بخشیده ای، سپاس!

پاسبان از دم سلول من گذشت،دورشد،بی گمان به سوی سلول رمزآلود روانه بود.

اما نه! مرد بی ناخن هیچ فرصتی برای گوش دادن به این هیاهوی بیهوده نداشت، او هیچ زمانی را برای گپ وگفتگوهای توخالی بزرگترها نگذاشته بود.

او می بایست با نوه های نازنینش سرگرم بازی زندگی باشد، بازی های جدی زندگی، عموزنجیرباف،گرگم به هوا،معلم بازی، هفت سنگ، عروسک بازی ووو….او آنقدر وقت نداشت، می بایست آخرین بازی را نیز به کودکانش بیاموزد ٌتاب بازیً همان جدی ترین بازی که بسیار سرنوشت ساز بود.

آری! تاب بازی تنها برگ برنده ای در دست ستمدیده گان و مظلومان است که تاریخ را به سود آنان ورق می زند، خوشبختی ملتی را بازسازی می کند و اشتباهات گذشته آنان را برطرف و اصلاح می سازد.

مرد بی ناخن می خواست با این بازی ها کودکانی بسازد به دور از عقده دشمنی،حسادت،جاه طلبی،تک روی،انتقام جویی،زورگویی،خودکامگی ووو….

او با آخرین بازی اش به آموزش فرزندانش می اندیشید، می خواست نوه هایی تربیت کند،هوشیار،آگاه،نترس،اجتماعی ،بردبار ونقدپذیر که اعتراض مخالفان را حق آنان بدانند.

مرد بی ناخن از کودکی به تاب بازی عشق می ورزید وبسیار به آن می اندیشید، اما می خواست خود آخرین قربانی بازی شوم تاب بازی باشد،تاب بازی اوج کامیابی اش بود زیرا به پرواز می مانست،پرواز برای بریدن از همه ی بندهاو بندگی ها،وابستگی ها و بردگی ها،تاب بازی برایش همسان پرواز در آرامش همنوعانش بود.

مرد بی ناخن اگر آخرین بازی را به نیکی به کودکان سرزمینش می آموخت، دیو دروغ وریا ،ترس و نا امیدی را برای همیشه از اندیشه ها و رفتارها پاک کرده بود.

او می خواست با این بازی ها به کودکانش بیاموزد که سود فردی در گرو سود اجتماعی است و نابودی منافع اجتماعی ،نابودی منافع فردی را به دنبال دارد.

مرد بی ناخن هنوز در سلول نفس می کشید،صدای آهن و دیوار از گشودن درب سلول رمزآلود خبر میداد،اما نه من ونه دیوار زندان سخنی به گوشمان نرسید،مرد زندانی با چشم بندی فیروزه ای که سالهای سال نزدیکترین همدم اش بود از پیش چشمان من گذشتند.

اما،دیگر بازگشتی در کار نبود، نه آن ساعت نه هیچ گاه !

بردن مردی با موهای بلند،در سپیده دمان، در یک چهارشنبه سرد زمستانی، جز اجرای حکمی شوم و عبث چه پیامی داشت؟

آنگاه که می رفت من از دریچه سلول او را می نگریستم هیچ رنگ نباخته بود،زمین ، دیوارها، قلب پاسبان ،زنجیرها و چشم بندها در زیر گامهایش همه وهمه می لرزیدند و من نیزکه اشک شوق وتحسین حلقه چشمانم را احاطه کرده بود لبخند می زدم و از صمیم قلب دوستش داشتم و پایداری دماوند گونه اش را تحسین می کردم.

بله ، مرد با موی بلند و گامهای استوار، به آخرین بازی ، آخرین تاب بازی می اندیشید، به این می اندیشید که آیا در آخرین مرحله تدریس بازی زندگی اش می تواند آموزگار شایسته ای برای کودکان سرزمینش باشد؟

همه نیرویش را به کار برد تا که آخرین درس از سلسله بازی های زندگی را به شایستگی به کودکانش بیاموزد، می رفت و به لذتی که یک عمر در آرزویش زیسته بود ، می اندیشید، زمین در زیر گامهایش می لرزید و زمان نیز تبسمی برلب نداشت و در صورت زمان اثری از تبسم و لبخند نبود بلکه پربود از غصه و اندوه.

از دور و در هوای گرفته بعد از نیمه های شب چشمش به داری افتاد که هرگز برازنده ی استواری قامتش نبود ، تابی از آن آویزان بود و چارپایه ای زیر آن و دورادور دار و چارپایه را روبه صفتانی احاطه کرده بودند که از نگریستن در چشمان مرد سپید موی شرم داشتند و در ته دلشان نادم. با بالا رفتن مرد رعنا قامت زمان نیز در تلاش بود تا رخت سیاه را از تن به در آورد.

شادی وسرور هستی مرد را لبریز می نمود ،
دست بندش از شرم ابرو در هم کشید و دلتنگ شد.

آن سان که مرد از سکوی تاب بالا می رفت هم سکو وهم چارپایه از شرم گلویشان را بغض پرکرده بود و در مقابل اخلاق ومنش پیرمرد سر خم می کردند و آنها نیز از ستمی که بر آنان می رود می نالیدند و با آموزگار رعنا قامت که آخرین درسهایش را به زمین وزمان می آموخت درد دل میکردند وبه کسب معرفت می پرداختند، اما مرد در این اندیشه بود که با دستان بسته چگونه می تواند در آخرین لحظه های زندگیش کودکانش را در آغوش بکشد وبه نحوی شایسته آخرین درسش را به آنها بیاموزد که از آزمون تاب بازی هیچ نترسند و ترسشان از این بازی پر افتخار وتاریخ ساز بریزد؟

آن هنگام که تاب سر خردمند ونترس اورابااصرار واجبار روبهان به گروگان گرفته بود، تاب از شرم به خود می پیچید وصدای جیر وگریه تاب نیز گوش روبهان حاضر را آزار می داد، در این هنگام مرد بی ناخن و سپید موی پاهایش را بالا کشید تا که کودکانش را بر زانوان سترگش بنشاند تا به آنان بیاموزد که چه شیرین است آخرین درس زندگی، آنگه که خستگی عمری ستم ستیزی از تن آدم بیرون می رود.

تاب از شرمساری می رقصید، مرد از شادی در پوست خود نمی گنجید ، بسان پرنده ای سبک بال به پرواز در می آمد، در همین وادی مرد سپید مو با چشمانی بازو بازتراز همیشه با قطرات اشک و تبسم بر لب منتظرصبحی روشن برای کودکانش بود.

در این لحظه دار از شرمندگی سرفرود آورد ،از استواری مرد دوام نیاورد،ناگهان افتاد و درهم شکست،کودکان نیز با بر آمدن آفتاب سرمست از خرد ودلیری به روشنایی روز لبخند زدند،از آن پس پیمان بستند تا اندیشه خردورزی ودلاوری را که هدیه نیاکانشان است با دل وجان خویش پاس بدارند واین خاک رابیش از پیش دوست بدارند ومردمانش را از صمیم قلب دوست بدارند.

رسول بداقی معلم زندانی، زندان اوین فروردین ۸۹

مطالب مرتـبط

    بدون نظر

    نظر بگذارید

    معادله امنیتی *