خبرگزاری هرانا
امروز چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۸۹, 19th of August 2017      آخرين بروز رسانی در ۱۳۸۹/۰۵/۱۳ ساعت ۱۳:۱۶:۳۶

    خانه  > سایر گروهها  >  گرسنگی/ سلمان سیما

گرسنگی/ سلمان سیما

در باب اعتصاب غذای ۱۷ زندانی سیاسی در زندان اوین

گمشو برو تو سلولت! فکر می کنی کی هستی!؟ بدبخت آن قدر اعتصاب غذا کن تا بمیری! فکر می کنی چی می شه!؟گنده تر از تو هاش نتونستن غلطی بکنن!

پس از گذشت کمتر از دو روز اندک اندک احساس می کنی که تاب و توان و رمق بدن از دست می رود.چشمانت سو سو می زند و سرت گیج می رود.احساس می کنی از پس سر و از درون جمجمه کسی با چکش ضربات متمادی وارد می کند.مغزت احساس سوزش و خارش پیدا می کند.مغز آدم آن طور می شود که گویی روی پوست دستش آب داغ ریخته شده باشد.

زیرپوشت را که بالا می زنی اگر توان درست دیدن داشته باشی می بینی که شکمت به ته چسبیده است و اگر اندکی هم تا دیروز چربی های دور شکمی داشته ای می بینی که رو به آب شدن گذاشته است.

چشمانت،هم سیاهی می رود و هم از تو می سوزد.احساس می کنی که آن مایع لزج چشم رو به خشکی

می گذارد.نوشته های در و دیوار سلول را نمی توانی شفاف ببینی.وقتی انگشتانت را شانه موهایت می کنی و یا هنگام وضو که مسح سر می کشی تعداد موهایی که به دستت می چسبد جلب توجه می کند.

به دلیل کم آبی بدن بزاق دیگر بسیار کم ترشح می شود.دهانت خشک شده و زبان در کام می گردانی.پرزهای زبانت نیز خشک شده است و خودت حس می کنی که حس چشایی ات کم کم دارد از بین میرود.گلویت می سوزد. دچار تنگی نفس و کمبود اکسیژن می شوی.می آیی که از دهان نفس بکشی گلویت بیشتر می سوزد. معده از فرط گرسنگی می سوزد و تو نگرانی که مبادا زخم معده بگیری.

برای تضعیف رو حیه ات و پی بردن به اینکه آیا اعتصاب غذایت واقعی است یا نه به زندان بان ها دستور داده شده تا هر طور که شده لا اقل یک وعده غذا و مقداری نان در سلولت قرار دهند.هوس می کنی تا به قدر رفع سوزش معده از غذا ناخنکی بزنی و اندکی از نانی که اکنون خشک شده است بخوری ولی دچار عذاب وجدان می شوی و این کار را پیش خود پست می شماری و در نهایت از این وسوسه منصرف می شوی.

کلیه هایت شروع به زق زق کردن می کند. اگر بتوانی ادرار کنی و بدنت هنوز آن قدر خوب کار کند که دفع مایعات را انجام دهد هنگام دفع ادرار سوزش شدیدی داری و اگر هم نتوانی ادرار کنی باز هم آن سوزش را داری.

به بازوانت که نگاه می کنی می بینی به طور محسوسی تحلیل رفته است.هر چه زمان می گذرد اوضاع بدتر       می شود.به عضلات و ماهیچه های پایت که می نگری احساس می کنی کسی گوشت آن ها را کنده و با خود برده است!!!

در ذهن خود اندیشه می کنی که کی بیهوش می شوی؟ و کی از حال می روی؟

هم یاد اعتصاب غذاهای موفق می افتی که بعضا منجر به آزادی شد و هم یاد اعتصاب غذاهایی که به مرگ منجرشد.

هر چه زمان بیشتر می گذرد لاغر تر می شوی و اوضاع باز بدتر می شود.

تا آنجا که به قول سعدی می شوی:«از او مانده بر استخوان پوستی.»

از بیکاری بلند می شوی که راه بروی،چند قدم که در سلول کوچکت راه می روی سرت سیاهی می رود و به زمین می افتی.دوباره بلند می شوی و دوباره می افتی.عملی جز خوابیدن نمی توانی انجام دهی.ناخود آگاه گوش هایت به صدا حساس می شود و تقریبا می توان گفت تنها عضوی از بدن که به درستی کار می کند همین گوش است.ولی بعضی از صدا ها را فقط می شنوی و مغز دیگر قدرت تجزیه و تحلیل آن را ندارد.

در ۲۴ ساعت شبانه روز آن قدر خوابیده ای که دیگر حتی خوابت هم نمی آید.قصد می کنی که بلند شوی و چند قدمی راه بروی تا هم بدن خسته شود و بتوانی باز هم بخوابی و هم اینکه در اثر فشار بیشتر بدن زودتر از پای بیفتد ؛ ولی نمی توانی!

کارد به استخوان می رسد و از ناحیه ستون فقرات هم احساس درد و خستگی می کنی.دیگر هیچ عضوی در اختیار تو نیست و هیچ کاری نمی توانی انجام دهی. حتی نمی توانی بخوابی ولی می خوابی و این دیگر خواب نیست.اینجا هر لحظه امکان کم آبی شدید و نرسیدن قند به اندام های حیاتی وجود دارد و ممکن است هر آن مغز و قلب و کلیه و … از کار بایستد.حال اگر شانس بیاوری و به بهداری و یا بیمارستان منتقل شوی آن چنان پیکر نحیف و بی جانت را بر روی زمین کشان کشان می برند که ماهیچه ها و عضلات زیر بغلت دچار کشیدگی شدید می شود و کلیه مویرگ های این ناحیه پاره می شود و از بین می رود و اگر اجازه تزریق سرم بدهی پس از انکه اندکی به جان آمدی از بنفش شدن بازوان و ناحیه زیر بغلت و دردی که به درد های دیگرت افزوده شده است پی به این امر می بری.

از شکستن اعتصاب تا رسیدن به خواسته هایت سر باز می زنی و باز این داستان تلخ تر از گذشته شروع می شود.

 

 

***

این سطور را به همه زندانیان سیاسی اعتصاب غذا کننده به ویژه غلامحسین عرشی رئیس اتاق چهار بند ۳۵۰ و از ستارگان روز عاشورا که به صورت خود معرف و برای اعلام حمایت از سایر دوستانش انفرادی را برگزید تقدیم می کنم. به قول عبدالله مومنی درود بر شرف همه شان!

 

*تیترمقاله، برگرفته از نام فیلم درخشان “استیو مک‏کویین” کارگردان انگلیسی درباب آخرین روزهای زندگی بابی ساندز در زندان است.

سلمان سیما

منبع: جرس

مطالب مرتـبط

    بدون نظر

    نظر بگذارید