خبرگزاری هرانا
امروز دوشنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۹, 17th of August 2017      آخرين بروز رسانی در ۱۳۸۹/۰۴/۱۴ ساعت ۸:۴۳:۲۸

    خانه  > سایر گروهها  >  هرانا؛ رنجنامه یک شهروند بهایی ساکن روستای ایول

هرانا؛ رنجنامه یک شهروند بهایی ساکن روستای ایول

خبرگزاری هرانا – یوسفعلی احمدی یکی از اهالی روستای ایول مازندران و از شهروندان بهایی ساکن این روستا در پی تخریب منازل بهائیان این روستا توسط عوامل خودسر با نوشتن رنجنامه ای نسبت به وضعیت خود و دیگر شهروندان بهایی و ظلمی که در طی سالیان اخیر بر وی و خانواده اش رفته است اعتراض کرده است.

متن این نامه که به خبرگزاری حقوق بشر ایران (هرانا) ارسال شده است به قرار زیر است:

به نام خداوند بخشنده مهربان

اینجانب یوسفعلی احمدی فرزند محمد علی ابن احمدعلی ابن قربانعلی که آباء و اجدادی در روستای ایول واقع در چهاردانگه سورتیچی هزار جریب استان مازندران به سال ۱۳۰۵ متولد شده و دارای شماره شناسنامه ۸۰ صادره از همان محل می باشم از زمانی که خود را شناخته ام به کار کشاورزی در زمین های مزروعی خویش مشغول بوده ام . دوستان من که امروز قریب به اتفاق از این عالم رخت بربستند و جز چند نفر مثل من که هر روز طلب موت از حضرت قاضی الحاجات دارند ، زیرا از نظر قوای جسمانی در منتهای درجه ضعف و عجز می باشیم .

کار کشاورزی با وسایل ابتدایی و نداشتن راه و جاده ارتباطی و از طرفی سیر کردن شکم زن و فرزند و… همیشه دغدغه فکر و ذهن ما اهالی روستا بود . ولی تعاون و تعاضدی که بین ما برقرار بود همیشه در راحتی و سختی به داد همدیگر می رسیدیم پشتوانه و چراغ امید ما در زندگی بود و تحمل سختی روزگار را بر ما راحت می کرد .

در بین ما اهالی که از نظر اعتقادی متفاوت بودیم فرقی وجود نداشت و هیچ گاه این تفاوت مانع از مراوده نمی شد .سفره ما برای همه پهن بود و درب خانه ما برای همه باز . عمران و آبادانی برای روستا بود که هر کس ار آن استفاده کند و از آن بهره مند شود چون همه با هم فامیل و از منسوبین هم بودیم .

نمی دانم از چه زمانی و برای چه موضوعی حکایت هابیل و قابیل بین ما درگرفت و نمی دانم چه کسی تخم فتنه و فساد را بین ما پاشید که هر چه کردیم و به طریقی اثبات نمائیم که برادر هم هستیم و با اتحاد می توانیم رشد کنیم و با اتفاق می توانیم بسازیم و آباد نمائیم نشد که نشد . و تا این که تجربه اخراج از ایول به سال ۱۳۶۲ شد باورمان نمی شود و هنوز با گذشت ۲۷ سال نیز نمی شود که برادر با برادرش چنین کند نمی خواهم سرگذشت خویش و دیگر دوستانم را بازگو نمایم که اگر آسمان ، دفتر و اشجار روی ارض ، مداد و اقیانوس جوهر شود تمامی نخواهد داشت . فقط و فقط یک مطلب را از شما انتظار دارم  که در این آخرین ایام حیات خویش متوجه شوم که حق حیات داشتم که زاده شدم و یا نه ؟ اگر داشتم چرا این ۲۷ سال آوارگی از اولیای امور و از علمای جمهوربه سراغم نیامد که بگوید درد تو چیست ؟ تو کشاورز که زمینت را از تو گرفتند کجا برای رزق یومی ات کشت می کنی ؟ گاو اهنت کو که دل زمین را بشکافی تخم محبت در آن بپاشی ؟ اسبت کجاست که خرمنی به پا کنی و به باد هستی تخم کشته را پاک نمایی ؟

حال در این ناتوانی ام شنیده ام که آتشی دیگر به بلادم افتاده و هستی و نیستی ام را سوخته با همه ناتوانی ام به نزدیکی رفتم ولی به خانه ام راهم ندادند که تو غریب ، اینجا چه می کنی ؟ آشنایی ندیدم که آشنایی دهم ، نمی دانم شاید آنان هم مثل دیگر دوستانم به سرای باقی شتافتند ولی شما که هستید و بر مسندی تکیه دارید این شاید آخرین صدا از این بی نوا باشد که به گوش شما می رسد آیا واقعا آبی در دست ندارید که این آتش را خاموش کنید ؟ اگر این آتش امروز هستی و نیستی مرا می سوزاند گمان نمی برید که فردا نوبت شما باشد تا بی عدالتی است آتش روشن است . و از قدیم گفته اند که تر و خشک هر دو را می سوزاند . یادم می آید که برای تبری از اعتقادم  وقتی در تکیه حسینیه ایول در حبس بودم هر روز یکی از بستگانم که امروز به دیار دیگری سفر نموده به سراغم می آمد پند و اندرز می داد که بیا برگرد فردای قیامت ، صحرای محشر را بیاد بیاور . پل صراطی که از مو باریکتر و از لبه شمشیر تیزتر است را بخاطر بیاور . بهشت آن حور و غلمان جوی شیر و عسل و سکنجبین و از آن طرف جهنم خوفناک آتشین با مار و افعی که هر لحظه دهن باز کرده که می خواهند تو را ببلعند . هی می گفت و گفت و بعد از آن واعظی وعظ می کرد و یا آخوندی پند می داد و گفته های فامیلم را تکرار می کرد و من با خود غرق در این تفکر که اگر اعتقادی با اعتقادی دیگر چنین کند همان به که به دهن افعی افتد و به آتش جهنم بسوزد . که در این چند روزه حیات با هم نوع خویش چنین نکند . آنان در ایام رمضان قوت لایموت را از ما بازداشته و نگران آخرت ما بودند.

عمر من که به آخر رسیده و مرا به آن همه نیازی نیست . فرزندانم هم که به خود وابسته اند ولی می دانید چه از من باقی می ماند و چه از شماها و آیندگان که تاریخ من و تو را می خوانند و اسناد و مدارک تایید را از دل ارض بیرون می آورند چگونه داوری خواهند کرد ؟ دفتر عمر کسی باز نبوده که مال من یا شما باز باشد طومار عمر به آخر می رسد ولی اگر دست کسی را گرفتی هنر کردی ، اگر به داد مظلومی رسیدی انسانیت را اثبات نمودی ، اگر بر مسندی تکیه دادی که در آن قانون وشرع را به داوری گرفتی بردی . والا واحسرتا علی قوم الظالمین و سوف یرون الظالمون اثمارما غرسوا و جزاء ما عملوا الا انهم فی خسران مبین و اعوذ بالله من الشیطان الرجیم .

 

یوسفعلی احمدی

۸/۴/۱۳۸۹

مطالب مرتـبط

    بدون نظر

    نظر بگذارید