خبرگزاری هرانا
امروز شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, 17th of October 2017      آخرين بروز رسانی در ۱۳۸۹/۰۳/۲۹ ساعت ۲۱:۱۹:۱۲

    خانه  > سایر گروهها  >  هرانا؛ محنت دیدگان دوزخی

هرانا؛ محنت دیدگان دوزخی

آیا بین شما مشایعت کنندگان این جسم و جان سوخته حتی یکی نیست که در حیاتم دست کم برای یک بار در این جرم دوزخی همدم و همراه من نبوده باشد؟ کجایند آن همه مردانی که سرمستانه تن خسته ی مرا ساعتی به بازی هوسناک خود گرفته و آنگاه بی هیچ التفاتی به آنچه از پس هر بازی می ماند، به راه خود رفته اند. چگونه است که  نه از محکمه ی آنان و نه از تن سوزیشان خبری نیست؟ ای کاش اراده ای خدایی یافت می شد و این ارمغان دوزخی را بر همه ی آن مردانی که آن روز بر بالینم بودند و امروز بالینم را بر سر دارند، ارزانی می کرد. نمی دانم آنگاه از پس چنین اراده ای چند هزار بالین و تن سوخته به جای می ماند؟ افسوس و صد افسوس که هر چه به یاد دارم خدایی مردانه، خدایی از جنس مرد، صاحب اراده، صاحب همه اراده ها بوده است. 

شما ای جماعت کینه توز که عقده ها و خشم خود را بر بدن نحیف سوخته ام وارد می کنید، چه کنم که نمی توانم باور کنم اگر متاع جسم من در این بازار مکاره خریداری نداشت، باز  هم سهم من از حیات و آخرت این آتش دوزخ  گونه بود. اگر من از سر استیصال جسم خود را متاعی در بازار مکاره مردان ساختم، شما به اختیارخود خریدار این تن رنجور بودید.

ای جمعیت خشمگین!  می دانم خنده های عشوه فروشانه ی من سال ها و حتی قرن هاست که تن مقدسانِ خداترس را لرزانده است. همان گونه که نگاه آتشین وعتاب آلود این مقدسان ،که روایتی است روشن از دوزخ، بارها و بارها پشت مرا نیز به لرزه در آورده بود. من هم به سهم خود دین خود و خدای خود را داشتم، اما چه کنم که ساده لوحانه و یا زیرکانه فکر می کردم خدای من کمتر از خدای این مقدسان خشمناک و بی انصاف است. آخر خدای من بیش از همه ی آن خدایان خشک مقدس می داند که خنده ی من اگر تلخ تر از زهرخند تلخکی مفلوک نباشد، شیرین تر از آن نیست.

جز همین یک روز که بالین سوخته ام بر بالای مردان است، هر چه یاد دارم سایه مردی است که همیشه بر بالای بالینم بود. سایه ای که با وسواسی کاسب وار کیسه ام را نه روزانه که ساعت به ساعت شمارش می کرد. کیسه ای که برای او بارقه ای از آسایش و برای من گره به گره اش، حکایتی تلخ بود از تحقیر ها، محنت ها و فرسودگی ها. سایه ی بالای بالینم شباهت عجیبی به خدایش داشت. چه از یک سو با هیبتی خدای وار مراقب من و کردار من و از سوی دیگرهر دم مترصد هبه ای بود که در راه عبودیتم به او از کیسه ام به کیسه اش سرازیر می شد. پیش از این که گیسوانم در آتش این خدایگان زمینی سوخته شود، وجود چنگ چنگ آن ها در مشت او یکی از نشانه های کوچک خشم آن سایه خدایگون بالینم بود.

تصور کودکانه من بر آن بود که در روز بزرگ، در روز خدای من، در روز حق طلبی، قواعد بازی دیگرگونه می شود. در آن روز خدا از جوری که بر من ـبر تن و روحم ـ رفت به خشم آمده و آتش انتقام خود را بر آن همه سایه ای که زندگیم را به تباهی کشاندند، فرود می آورد. دریغا که نمی دانستم آن روز نیز روز خدای من نیست. خدای پیروز هموست که سال ها و بلکه قرن هاست چنین زیسته و حکم رانده. خدای من بهتر از هر کس دیگرمی داند که قیمت سالیان جوانیم، قیمت تحقیر شدن ها، قیمت جسم فرتوت شده ی من و هزاران قیمت گفته و ناگفته دیگر  همه بهایی بود برای التیام زخم های جامعه ای نابرابر. بهایی که به قیمت زخم های بی شمار بر بند بند زندگیم تمام شد. بهایی به قیمت سوختن و ققنوس شدن. بهایی برای سر به راه شدن مردانی زیاده خواه، برای صیانت از نهاد مقدس خانواده، برای آسایش سایه بالای بالینم وبرای حفظ چرخه ای که من آخرین و مفلوک ترین حلقه ی آن بودم.

 

ای جماعت خشمگین! اگر بر این باورید که با سوزاند جسم رنجدیده ام عدالت برقرار شده پس بسوزانید این جسمی را که جز تحقیر و خرد شدن بهره ای از این زندگانی نداشت! نصیب من از زندگی جز تحمل نگاه هرزه درانه مردانی که گستاخی نگاهشان هیچ حریم امنی برای  این جسم پایمال شده نمی گذارد، یا نگاه تحقیر آمیز بانوان محترمی که وجود من حداقل رخصتی بود برای نمایش تقید آنان به ارزش پاکدامنی و عصمت نبود. اگر زندگی غبطه آمیزی را برای من متصورید و مکافات این همه خوشی  را درکشتن و سوزاندن تنها سرمایه ام ـ جسمم ـ می بینید، چه باک از مردن! اما نفرین بر من اگر لذت چنین زندگانیی را از شما دریغ کنم. با گشاده دستی تمام ، این زندگی و همه ی مواهبش  را ارزانی شما می کنم . به خود زحمت کشتن مرا ندهید! این چنین خشمگین نشوید! فقط برای یک روز جسمتان را متاع بازار مکاره ای سازید که مشتریان آن یا مردان وازده ای هستند که چرک و عفن جامعه را  برایتان به ارمغان می آورند یا زیاده خواهانی که گستاخانه روح و جسمتان را به بازی  می گیرند. چه باک که شما نیز مشتریان شبانه ای را تجربه کنید که زمزمه ی محبتشان  دشنام های ترسناکی باشد که ذره ذره اش نابود کننده تتمه عزت نفس سال های دور من بوده است. شما نیز به سرزمین من فرود آیید. به سرزمین نفرین شدگان و مطرودان، به سرزمین تحقیر شدگان و دشنام دیدگان. مرا نسوزانید، به کنارم آیید و در این لذت دوزخی با من شریک شوید.

 

توضبح: تصویر متعلق به جسد سوخته ی یک زن روسپی است که در ابتدای انقلاب بهمن ۵۷ توسط افراطیون سوزانده و بر تکه چوبی گردانده می شود. در این نوشتار نویسنده می کوشد تا از زاویه ی قربانی شدن این زن، به این موضوع بپردازد.

شوریده

منبع: هرانا

مطالب مرتـبط

    بدون نظر

    نظر بگذارید