خبرگزاری هرانا
[responsive-menu RM="logged-in-menu"]

    خانه  > سایر گروهها  >  خاطره‌ای شیرین از روزهای تلخ زندان / شیرکو جهانی

خاطره‌ای شیرین از روزهای تلخ زندان / شیرکو جهانی

اواخر پاییز ۲۰۰۶ و اوایل زمستان ۲۰۰۷، به‌ اتهام فعالیت حقوق بشری در کردستان، نشر اخبار و مقالات در سایت «فرات نیوز»، ایجاد راهپیمایی اعتراض آمیز با همکاری «زینب بایزیدی» در اعتراض به‌ دستگیری و ربودن «سروه‌ کامکار» توسط نیروهای دولت و چندین اتهام دیگر، دستگیر و زندانی شدم. در زندان مهاباد بود که‌ دست به‌ اعتصاب غذا زده‌ و بعد از آن به‌ انفرادی اطلاعات شهر ارومیه‌ منتقل شدم.

زندان اطلاعات سپاه پاسداران شهر ارومیه‌، در جوار یک رودخانه‌ قرار دارد که‌ امروز به‌ زبان ترکی آذری «شهر چای» نامگذاری شده‌ است. اطلاعاتی که‌ فاشیست‌ترین پاسدار‌ها را در بر گرفته‌ و شکنجه‌گاه مردم و زندانیان سیاسی خلق کرد است. به‌ وسیله‌ ماشین من را از زندان مرکزی مهاباد به‌ ارومیه‌ منتقل کرده‌ و در یک سلول کوچک که‌ تقریبآ سه‌ متر در چهار متر بود، جای دادند. قبل از من شخصی به‌نام «حسین» در آنجا بود. حسین به‌ اتهام قاچاق مواد مخدره‌ دستگیر و به‌ اعدام محکوم شده‌ بود. حسین، برای نجات یافتن از این حکم، بازی تازه‌ای را آغاز کرده‌ و نقشهای زیادی از خود ایفا می‌کرد، از جمله‌ نماز خواندن. او در عین حال، دست به‌ کار جاسوسی علیه‌ من و چند فرد دیگر شده‌ بود. هنگام ورود من به‌ سلول، حسین تقریبآ صد و چند روزی بود که‌ در آنجا به‌ سر می‌برد. هر چند پس از آزادی‌ام از زندان نیز، خبر اعدام شدن وی را شنیدم و جالب اینکه‌ تعدادی از رسانه‌ها و از جمله‌ رسانه‌ رسانه‌ یکی از احزاب کردی، نام اینجاسوس و تاجر مواد مخدر را، به‌ عنوان فعال سیاسی مطرح کرده‌ بودند!!!

حدودآ بیست و دو روز در سلول اطلاعات ارومیه‌ نگهداری شدم و در طی این مدت، به‌ غیر از حسین، چند زندانی دیگر را نیز به‌ سلول ما منتقل کرده‌ و پس از چند روز آنان را نیز تغییر مکان دادند. یکی از این زندانیان که‌ چند روز پس از ورودم به‌ این سلول، به‌ نزد ما آورده‌ شد، فردی بود قوی هیکل به‌ نام «عمر چاپراز» مشهور به‌ «ولات ماردین».

ولات، یکی از پارتیزانهای حزب کارگران کردستان بود که‌ در روستایی مابین شهرهای ارومیه‌-سلماس، به‌ همراه چند چریک دیگر دستگیر شده‌ بود. فردی بسیار پر زور و توانا بود با روحیه‌ای کاملآ انقلابی. هنگامی که‌ او را به‌ نزد ما آوردند، حدودآ نود روز بود که‌ دستگیر و به‌ سختی شکنجه‌ شده‌ بود. اما در چهره‌اش نه‌ شکست و ناامیدی، بلکه‌ برعکس، غیرت دیده‌ می‌شد به‌ طوری که‌ انسان با دیدنش نیرو و امید می‌گرفت.

تازه‌ به‌ سلولمان وارد شده‌ بود که‌ از او پرسیدم: «- چند روز است که‌ دستگیر شده‌ای، ولات؟

گویی که‌ چیز چندان مهمی نباشد، پاسخ داد:» – زیاد مهم نیست، فقط چند روزی می‌شود.

«- خوب چند روز یعنی چند؟»

«- فقط نود روز است که‌ اینجایم».

انگار داشت از دو-سه‌ روز صحبت می‌کرد! هنگامی که‌ در داخل سلول قدم می‌زد، شانه‌هایش می‌لرزدند. قیافه‌اش در چشمان من، مانند یک پهلوان حقیقی بود. بر روی بازوی چپش، جای آثار سه‌ سیگار دیده‌ می‌شد. گفت همگامی که‌ پاسدارهای ایرانی او را دستگیر کرده‌اند، فرمانده‌ پاسدار‌ها، سه‌ سیگار را کبریت زده‌ و تا ته‌ کشیدشان. در عین کشیدن سیگار نیز، ته‌ سیگار را به‌ بازوی او چسپانده‌ و فشار داده‌ است. گوشت بازویش سوخته‌ و بوی سوختگی بلند شده‌، اما پاسدار که‌ منتظر داد و فغان ولات بوده‌ است، نه‌ تنها تکان، بلکه‌ حتی صدای «آه» نیز نشنیده‌ است. همین نیز حلت خشم بیشتر فرمانده پاسدار‌ها گردیده‌ بود.

بیچاره‌ ولات، به‌ دلیل داشتن هیکل و قدرت جسمی، بیشتر از دیگران شکنجه‌ شده‌ بود. هر بار نیز که‌ بیشتر مقاومت کرده‌ بود، بیشتر شکنجه‌گران را عصبانی کرده‌ بود.

ولات، در عین حال، روحیه‌ زیادی به‌ من می‌بخشید. بسیاری اوقات ترانه‌های «احمد کایا» و به‌ ویژه‌ ترانه‌ای به‌ نام «شفق» و یا ترانه‌ دیگری به‌ نام «زندان دیاربکر و متریس» را برایم می‌سرود. ترانه‌ای که‌ صحبت از مهر کردن خشت به‌ خشت دیوارهای سلول و زندان می‌کرد. زندان دیاربکر،‌‌ همان زندانی بود که‌ او خود نیز قبلآ در آنجا به‌ سر برده‌ بود. ولات می‌گفت، قبلآ دارای همسر و پنج کودک بوده‌ است. پس از دستگیر شدنش توسط سربازان ارتش ترکیه‌ و فرستاده‌ شدن به‌ زندان مشهور دیاربکر، شدیدآ شکنجه‌ شده‌ است. او از شکنجه‌ها صحبت می‌کرد. شکنجه‌هایی مانند «ناچار کردن زندانی به‌ خوردن کثافات و مدفوعات انسان و یا سگ»، «شکنجه‌ کردن با کابلهای برقی»، «لخت کردن و تجاوز جنسی»، «معلق بستن زندانی با یک دست در طی مدت طولانی» و… غیره‌. او پنج سال تمام این زندان را تحمل کرده‌ و پس از آزادی نیز سوگند انتقام خورده‌ بود. به‌ همین دلیل نیز بە جای اینکە بە دنبال همسر و فرزندانش کە بە دلیل فقر از شهر ماردین کردستان بە استانبول ترکیە جهت کار و امرار معاش کوچ کردە بودند، رفتە و آنان را بیابد، راه کوهستان‌ها را در پیش و اسلحە پارتیزانی بە دست گرفتە بود.

ولات، از دستگیری‌اش بسیار عصبانی بود. او می‌گفت: «در جنگهای خطرناکی جان سالم بە در بردەام. اما بە قول یک ضرب المثل کردی: پرندە زرنگ، با منقار بە دام می‌افتد. هرگز، بە خاطر حماقت و سهل انگاری‌ای کە کردەام، خود را نخواهم بخشید.»

او بە همراه چند پارتیزان دیگر در یکی از روستاهای منطقە ارومیە، سوار بر پشت یک ماشین باری سایپا شدە و در صدد بودەاند کە هر چە سریع‌تر خود را بە کوههای مرزی سلماس و بە این ترتیب سریع‌تر خود را بە جبهە جنگی عکیە ارتش ترکیە برسانند. اگر مسیر را از طریق کوهستان پیادە می‌رفتند، راهی بود در حدود سە هفتە. اما آن‌ها خواستەاند کە یک شبە بە کوههای سلماس برسانند. در طی راه، رانندە ماشین بە آن‌ها خیانت کردە و در یک مکان توقف و سپاس فرار می‌کند. هنگامی کە ولات و رفقایش سر خود را بلند می‌کنند، ده‌ها لولە تفنگ روبەرویشان نشانە رفتەاند. و اینگونە بود کە آنان بە اسارت گرفتە شدند. او می‌گفت: «صد‌ها شب در مسیر کوهستان‌ها راه پیمودەام. هرگز از کوه پیمایی نایستادەام. اما اینبار کە خواستم زود‌تر بە مقصد برسم، برای اولین بار حماقت و بی‌احتیاطی در این مورد، بە زندان افتادە و نهایتآ هم بە خود و هم بە انقلاب مردمم زیان رساندەام! بە همین خاطر، اکنون دیگر برایم مهم نیست کە چە بر سرم خواهد آمد. چند روز در اینجا نگهداری شدە و یا چگونە شکنجەام خواهند کرد. خود را مستحق هر بلایی کە بر سرم بیاید، می‌دانم.

وجود ولات در آن سلول، برای من نعمت بزرگی بود. اگر چە در آغاز اندکی با شک و تردید بە وی می‌نگریستم، چرا کە گاهآ نیروهای اطلاعاتی، برای جاسوسی و دریافت اطلاعات بیشتر، افرادی را تحت عنوان انقلابی و مبارز سیاسی بە نزد زندانی سیاسی مسلول می‌فرستند. اما فهمیدم کە ولات، یکی مبارز راستین است. یک پیکارگر حقیقی و فدایی. ولات همچنین یک فرد با تجربە بود. من و او را با هم بە هواخوری زندان می‌بردند. یک هواخوری کوچک مثلثی شکل بود کە سقف آن را با می‌لەهای آهن پوشاندە بودند. هوا سرد بود، اما دل‌هایمان گرم. از پشت تور می‌لەهای بالای سرمان، بە آسمان و آبر‌ها نگاه می‌کردیم و من با شنیدن سخنان و خاطرات ولات، تصاوریری از کوه‌ها و پارتیزانهای زن و مرد کرد کە بە دور آتش حلقە زدە و نشستەاند، تصاویر باران گلولە‌ها و کمین و جنگ، تصاویر چشمە و برف و بهار و گل، تصاویر درە‌ها و جنگل و بسیاری از خوشی‌ها و ناخوشی‌ها و سختی‌ها و لذت‌ها و… غیرە را در مقابل چشمانم تجسم می‌کردم. او می‌گفت و من کاملآ اینان را حس می‌کردم. خاطرات شیرین و تلخ…

در طی هفتە، فقط دو بار حق هواخوری داشتیم و آن هم فقط در طی دە تا بیست دقیقە. روزهای دوشنبە و چهارشنبە… یکبار بە آسمان نگریست و گفت:” – بە زودی برف خواهد بارید!”

از او پرسیدم:”- از کجا می‌دانی؟ چطور می‌دانی کە اصلآ بارشی در کار است و اگر هست باران است یا برف؟”

گفت: “- رفیق. من تجربە کوهستان را دارم. اگر ابرهای زیادی جمع شدە و رنگشان بسیار سیاه شود، این نشانە باران است. اما اگر ابرهای زیادی در آسمان جمع شدە و رنگشان بسیار سفید باشد، احتمال بارش برف وجود دارد.”

و اینگونە بود کە روز بعد از آن، بە مدت دو روز متوالی برف بارید!

یکبار در داخل سلول با همدیگر صحبت می‌کردیم. بە ناگاه صحبت از بازی بە میان آمد و من نیز در مورد بازی» تختە نرد «حرف زدم و گفتم:

“- مشتاق بازی تختە نردم.‌ای کاش یک تختە نرد اینجا بود و با هم بازی می‌کردیم! “

ولات گفت:” – فکر خوبیە. درستش می‌کنیم! “

خندیدم و گفتم:” – تختە نرد می‌سازی؟ چگونە؟ “

ولات لبخندی زد و گفت:” – انسان انقلابی، باید خلاق و آفرینندە باشد، حتی با دستان خالی!”

فکر کردم کە دارد با من شوخی می‌کند و گفتم:”- باشە، ولی آخر چطوری؟ ما کە نە تختە داریم و نە چوب!”

ولات بە نان‌ها اشارە کرد و گفت:”- نان کە داریم. با نان می‌سازیم. من قبلآ نیز در زندان دیاربکر، این کار را کردەام. تو فقط تماشا کن و ببین کە من چە می‌کنم. اول از تاس‌ها شروع می‌کنم. “

شب بود. زندانبان‌ها، تازە برایمان نان آوردە بودند. خوراکی کە با زحمت می‌شد خورد. ولات نان‌ها را جلوی خودش گذاشت و بە اندازە هستەهای خرما، قسمتهایی از نان‌ها را جدا کرد و سپس تکە نان جدا شدە را با آب دستشویی داخل سلول خیس کرد. اینبار شروع کرد بە فشار دادن و مالش تکە نان در دست‌هایش. آنقدر نان‌ها را مالید و فشار داد، کە نان یک بار دیگر بە حالت خمیر در آمدە بود. سپس تکە نان خمیر شدە را با انگشت‌هایش بە شکل مربعی در آورد و یک مکعب کوچک ساخت. بعد از آن نیز روزنامە» حمایت «(تن‌ها روزنامە دولتی کە در سلولهای انفرادی بە ما دادە و بە دلیل نبود هیچ کتاب و روزنامەای، ده‌ها بار مطالعەاش کردە بودم) را زیر دیوار گذاشت. پس از آن، با انگشت‌هایش بر روی دیوار دست مالیدە و خردە ریزەهای سیمان را از دیوار جدا کرد. خردە زیرەهایی کە بر روی روزنامە افتادە بودند را جمع آوری کرد و آن‌ها را دانە دانە در نان خمیر شدە مکعبی شکل فرو کردە و جای داد. در آنجا بود کە فهمیدم کە اعداد تاس، چگونەاند. یک، در پشت شش، دو در پشت پنج و چهار در پشت سە قرار دارند! بعد از آن، تاس دیگری ساخت. حال نوبت مهرە‌ها بود. یک خردە از سفیدی نان‌ها و یک خردە نیز از قسمت سیاه و سوختە نان‌ها جدا کرد. سپاس این خردە نان‌ها را خیس و خمیر کردە و پهن نمود. این چنین بود کە مهرەهای سیاه و سفید نیز آمادە شدند…

مهرە‌ها و تاس‌ها را در یک گوشە سلول قرار داد و گفت:”- تا فردا بە آن‌ها دست نزن.”

صبح کە از خواب پا شدیم، بە مهرە‌ها و تاس‌ها نگاه کردم. خمیر‌ها، نان شدە و کاملآ نیز سفت شدە بودند. اکنون هم تاس و هم مهرەهای بازی» تختە نرد «را در اختیار داشتیم. هیجانی از خوشی همە وجودم را فرا گرفتە بود. هیجانی غیر قابل وصف. اما برای چوب و تختە چە باید می‌کردیم؟ ما کە تختەای نداشتیم کە خانە‌هایش مشخص بودە و مهرە‌هایمان را رویش قرار دهیم! این سوال را از ولات پرسیدم و گفت:

“- بە چوب و تختە فکر نکن. ما اینجا پتو داریم. پتو‌هایمان سیاهند.”

اینبار با صابون، بر روی یک پتوی سیاه، خانەهای تختە نرد را کشیدە و مهرە‌ها را بر رویشیان قرار داد.

آری، با دستهای خالی، یک تختە نرد ساختە بودیم. اینگونە بود کە در سلول انفرادی، در سلولی کە نە تلویزیون، نە رادیو، نە کتاب، نە قلم و نە دفتر و نە هیچ چیزی برای وقت گذرانی و سرگرم شدن وجود نداشت، ما یک بازی هیجان انگیز در اختیار داشتیم کە بسیار نیز مشتاقش بودیم. چندین دفعە با همدیگر بازی کردیم و چند روز سپری شد. اما جاسوس ما نیز بی‌کار نبود. حسین این موضوع را بە بازپرس‌ها گزارش دادە بود. چنین بود کە یک روز، پس از آنکە طبق معمول با چشمهای بستە ما را از هواخوری بە سلول بازمیگرداندند، شروع بە بازرسی بدنی ما نمودند. وقتی ما را بە درون سلول بازگرداندند، دیدیم کە هیچ اثری از تاس‌ها و مهرە‌هایمان نیست. همە را با خود بردە بودند. ولات، کە تازە چشم‌هایش را باز کردە و بە درون سلول هل دادە بودند، با دیدن این صحنە لبخندی زد و گفت:

“- بە راستی کە مسئولین این دولت، انسانهایی ترسو و ضعیف‌اند. چند تکە نان را هم تحمل نکردند. شاید از فردا، دیگر برای خوردن هم نانی بە ما ندهند.”

اما فردای آن روز، یکبار دیگر بە ما نان دادند و ما نیز مهرە‌ها و تاسهای جدیدی ساختیم. چشمهای جاسوس، ما را تعقیب می‌کرد. می‌دانستم کە ممکن است بە زودی من و ولات را از هم جدا کنند. بازجویم کە بە دلیل بستە بودن چشم‌هایم جز دامان شلوار قهوای رنگ و کفشهای کهنەاش چیزی از او نمی‌دیدم، من را تهدید بە فرستادن بە یک سلول انفرادی یک متری کردە بود. بە همین خاطر از ولات خواستم کە مخفیانە، چند عدد تاس و مهرە بیشتر برای من بسازد. ولات آن‌ها را ساخت و من نیز، بە دور از چشمهای جاسوس، مهرە‌ها و تاسهای کوچک را در جیب‌هایم قرار دادم. ولات را بە سلول دیگری بردە و من را نیز پس از بیست و دو روز، بە زندان مرکزی مهاباد بازگرداندند. از آن بە بعد، دیگر ولات را ندیدم.

پس از چند ماه سپری شدن از آزادی‌ام، فهمیدم کە ولات ماردین را بە زندان مرکزی ارومیە منتقل کردەاند. ولات، پس از چهار-پنج ماه شکنجە و تحمل انفرادی، بە زندان عمومی منتقل شدە بود. از زندان ارومیە، چند بار تلفنی با من تماس گرفت و با شنیدن صدایش، خوشحال شدم. آخرین بار نیز فهمیدم کە او را از بە زندان تبریز و سپس بە زندان اردبیل، تبعید کردەاند.

تابستان سال ٢٠٠٨ میلادی، هنگامی کە بە ناچار کردستان را ترک کردە و از طریق یک راه پر خطر و نا‌شناس، سفر پناهندگی در اروپا را در پیش گرفتم، نتوانستم کە از بردن چند چیز مهم، در طی این مسیر حادثە خیز، خودداری کنم: یکی از آنان دوربین عکاسیم بود و دیگری نیز مهرە‌ها و تاسهایی بودند، کە ولات برایم ساختە بود. همچنین تسبیحی از خرما، کە پدرم در طی سالهای اوایل ١٩٨٠، یعنی مدتی قبل از شهادتش، در زندان مهاباد و یا شاید ارومیە ساختە بود. با دیدن این مهرە‌ها و تاس‌ها و دانەهای خرما، یاد روزهای سلول انفرادی در ذهنم تداعی می‌گردد. سلولهایی کە در طی سالهای ٢٠٠٠، ٢٠٠۴ و ٢٠٠۶ چندین بار تحملشان کردە بودم. چهرە پدرم را قبل از اعدام شدن مجسم می‌کنم، در حالی کە من فقط نە سالە بودم. چهرە شکنجە شدەاش را بە خاطر دارم، آن هنگام کە تلویزیون رسمی ایران، نشانش داد. بە یاد ولات ماردین و همە آن مبارزینی می‌افتم کە تا کنون نیز در زندان بە سر می‌برند… بە یاد می‌آورم، مقاومت در مقابل دیکتاتور‌ها و فاشیسم را، مقاومتی کە حتی با دستان خالی و بستە انجام می‌گیرد… بە یاد می‌آورم، پرواز و آزادی را…

نویسندە، ژورنالیست و زندانی سیاسی سابق: شیرکو جهانی اصل

١۶ سپتامبر ٢٠١١/ استکهلم سوئد

Email: [email protected] com

 

مطالب مرتـبط

    بدون نظر

    نظر بگذارید