خبرگزاری هرانا
امروز جمعه ۱۱ شهریور ۱۳۹۰, 20th of February 2019      آخرين بروز رسانی در ۱۳۹۲/۰۹/۱۶ ساعت ۶:۱۵:۲۶

    خانه  > سایر گروهها  >  ژورنالیسم و فلسفه / علیرضا کیانی

ژورنالیسم و فلسفه / علیرضا کیانی

ژورنالیسم یا فلسفه؟ اگر یک هدف مشخص به نام پیشبرد ایده های حقوق بشری در جامعه را در نظر بگیریم کدامیک از این دو رهیافت می تواند به ما در بسط دموکراسی خواهی و ایده های حقوق بشری کمک کند؟ ژورنالیست ها اغلب به سطحی گری متهم گشته اند و طرح این اتهام نیز عموما از طرف فلاسفه مطرح گشته است. فلاسفه ی برج عاج نشینی که گمان می برند  کلید خوشبختی مردم در پس استدلال های آن ها نهفته است و در این میان، آن ها هستند که “عمق” بیشتری در درک مسائل بشری داشته و ژورنالیست ها در نهایت گزارش نویسانی هستند که در معلول ها مانده و از درک “بنیان” امور عاجزند. اما جدای از این اتهام، ژورنالیست های متعهد به دموکراسی و حقوق بشر نقش مهم تر و بیشتری در افشای تبعیض، ظلم و بی عدالتی حکومت ها نسبت به مردم بی پناه، مظلوم و مورد ستم دارند یا  فیلسوفان کلاسیکی چون ارسطو، جان لاک و ایمانوئل کانت تا متفکران مدرن و امروزینی چون جان رالز و یورگن هابرماس و تا متفکران ضدّ متافیزیکی چون میشل فوکو و ژاک دریدا، با  تمام تفاوت های فکری و فلسفی شان؟ کدامیک از این دو دسته می توانند در پیاده کردن  و عینی سازی ایده های مدرن سیاسی مانند حقوق بشر و دموکراسی، به بشریت و جوامع بشری خدمت کنند؟ می خواهم در این میان از ریچارد رورتی کمک بگیرم و با استفاده از آرای فلسفی- سیاسی او و با رجوع به ایده های خاص رورتی در باب فلسفه و فلسفی اندیشی و نقش این نحله ی فکری در باب مسائلی چون سیاست ، دموکراسی و حقوق بشر، بهتر و بیشتر بتوانیم به این پرسش ها بیندیشیم و آن ها را در افقی دیگر مورد تامل و کنکاش قرار دهیم.

یکی از پایه ای ترین آیتم های فلسفه ی سیاسی ریچارد رورتی “تفکیک امر عمومی از امر خصوصی” ست. رورتی بر آن است که بین سیاست و فلسفه ربط محکم و وثیقی وجود ندارد و بلکه این دو تا می توانند باید از هم دوری بجویند. در واقع فلسفه ی سیاسی رورتی بر محور “رویّه” شکل می گیرد. یعنی وی با نفی و طرد ابعاد متافیزیکی و فلسفی مباحث سیاسی بر آن است که باید برآن بود که چگونه می توانیم فارغ از اصطلاحات فیلسوفان و آرای سیاسی شان که منتج از تئوری های فلسفی شان است، تجربه ی مثبت لیبرالیسم را به عنوان یک رویّه در نظر بگیریم و به کمک این نوع نگاه کمی “سیاسی تر” در مسائل مربوط به سیاست بیاندیشیم.

البته ریشه ی چنین تفکیکی نیز، به تباین واژگانی “عدالت “در معنای حقوقی- سیاسی اش با “خودآفرینی” به معنای فلسفی اش، بر می گردد. در واقع رورتی بر آن است به دلیل این تباین، نمی توان و نباید این دو را در یک پارادایم قرار داده و خود را مجبور به انتخاب میان “دریدا” و “رالز” سازیم بلکه باید با لحاظ کردن تفاوت پارادایمیک این دو افق مختلف فکری، سعی کنیم هریک را در جای خودشان قرار دهیم و در این راستا باید که بین امر عمومی و امر خصوصی تفکیک ایجاد کنیم  تا هم در امور خصوصی دست ما برای ابداع و ابتکار فکری باز باشد و هم در حوزه ی عمومی- بر جای رجوع به ایده های فلسفی مدرن یا پست مدرن-، با تکیه بر رویّه ی مثبت غرب در امور مربوط به تعیین سیاست های عمومی -که رهیافت های دموکراتیک و حقوق بشری را دنبال می کند- امور مربوط به این عرصه قرین با موفقیت و کامیابی و بهروزی باشد.

هم ارز و هم عرض دانستن عدالت و خودآفرینی در نگاه رورتی، با رجوع به اندیشه های زبانی وی است که بهتر و بیشتر فهمیده می شود. رورتی با توجه به مرام پساتحلیلی اش بر آن است که همه چیز از زبان بر می آید و معیار فرازبانی ای نیز وجود ندارد که بخواهد سنجشگر ادعا های زبانی ما باشد. این موضع نیز ریشه در این نگاه رورتی دارد که بنا به عقیده ی وی، حقایق ساختنی هستند و نه کشف شدنی و از این رو تمام گزاره ها-که خود متشکل از واژگان برساخته ی بشری هستند- در یک طبقه ی ارزشی واحد جای می گیرند و نمی توانند ادعای برتری معرفتی بر یکدیگر داشته باشند و از این طریق است که ادعاهای فلسفی در زمینه ی سیاست در یک نگاه پساتحلیلی، هیچ گونه برتری معرفتی بر ادعا های غیرفلسفی در این زمینه ندارند و بر این اساس ما در مقام انتخاب، سودآوری و نتایج عملی آنها را لحاظ قرار می دهیم. با این نگاه، آیا می توان همچنان تاملات فلسفی در باب دموکراسی را بر گزارش های ژورنالیسم متعهد، برتری داد؟ اگر یک روزنامه -که مطمئنا مخاطب بیشتری نسبت به کتاب یک فیلسوف دارد-، بتواند با به پرسش کشیدن بی عدالتی ها زورمداران را مورد نقادی ویرانگر خود قرار دهد، چه ارزش معرفتی کمتری نسبت به آرای سیاسی یک فیلسوف دارد وقتی از لحاظ زبانی همه ی ادعاها برابرند و این تنها فایده ی عملی گزاره هاست که ما را در انتخاب، یاری می رساند؟ اگر به تاسی از رورتی به تفکیک امر عمومی از امر خصوصی قائل باشیم، باید بپذیریم که همانطور که متفکرانی چون نیچه، دریدا یا لیوتار می توانند به گسترش افق های تازه ی فکری در امور خصوصی و نگاه های شخصی مان کمک کنند، به همان اندازه نیز روزنامه نگاران متعهد، به تقویت آرای دموکراسی خواهانه یاری می رسانند با سنجشگری عملکرد اصحاب قدرت و فشارمطبوعاتی بر ایشان با توجه به گستره ی بسیار بیشتر مخاطبانشان.

این گونه است که به نظر می رسد بر جای اینکه به تقویت گفتمان فلسفی و معرفت شناسانه در جهت بسط حقوق بشر و ایده های دموکراسی خواهانه بیندیشیم، می توانیم به رسانه هایی فکر کنیم که در حوزه ی عمومی نیز مخاطبان بیشتری داشته و با خروج از فضای گفتمان محدود فلسفی، به گسترش آیتم های حقوق بشری کمک می کند. آیا نمی توان با یاری نقادی بی رحمانه ی منابع قدرت و گسترش آموزش عمومی دموکراتیک- که به ایجاد حساسیت انسان دوستانه می انجامد- بر جای استدلال های فلسفی، سیاست دموکراتیک و حقوق بشری را در جامعه نهادینه کرد؟ آیا یک کارگردان سینما و تلویزیون، یک رمان نویس و شاعر و یا یک ژورنالیست و کارتونیست قدرت تاثیرگذاری بیشتری بر جامعه ی مدنی دارد یا یک فیلسوف که درگیر دعواهای فلسفی و معرفتی خویش با دیگر فلاسفه است؟ یک ژورنالیست می تواند شاخک های حسّی جامعه در نمایش نفی حقوق بشر توسط منابع غیردموکراتیک را بیشتر بلرزاند یا یک فیلسوف که نهایتا مخاطبان خود را در میان یک قشر محدود جستجو می کند؟ بگذارید مثالی مشخص بزنیم تا بتوانیم به ادعای خود اعتبار بیشتری دهیم. تاریخ آلمان را در نظر بگیریم. این کشور را مهد فلسفه خوانده اند و البته پربیراه نگفته اند. حتی بزرگترین فیلسوف مدرنیته یعنی ایمانوئل کانت نیز یک آلمانی بود. اما درک عمیق نظریه های فلسفی در باب دموکراسی، سیاست مدرن و حقوق بشر، تا چه اندازه به گسترش جنبش دموکراتیک در جوامعی چون آلمان کمک کرده است؟ به روند دموکراسی در آلمان دقت کنیم. این کشور در نهایت، در نیمه ی قرن بیستم و با کمک ارتشهای متفقین بود که توانست از چنگ نازیسم رهایی یابد و به دموکراسی باثبات امروز برسد. اگر قرار بر نقش فلسفه در ایجاد و پایه ریزی دموکراسی بود به نظر می رسد آلمان می باید از نخستین کشورهایی بود که رنگ و روی دموکراسی را در کشور خود می دید نه این که تازه در نیمه ی نخست قرن بیستم، با فاجعه ای به نام هیتلر و هیتلری ها رو به رو می شد.

این روست که گمان می کنم، فی المثل دو روزنامه‌نگار جوان واشنگتن پست به نام “باب وودوارد” و “کارل برنشتاین” که با افشای تقلب انتخاباتی ریچارد نیکسون در سال ۱۹۷۲، رسوایی واترگیت را برای جمهوری خواهان آفریدند، بیشتر توانستند به نهادینه کردن دموکراسی کمک کنند تا ژاک دریدایی که در پی دیکانستراکشن دموکراسی مدرن بود و از این رو سیاست را امری همیشه در حال “تعلیق” عنوان کرده و  سال های سال در پی آن دموکراسی ای بود که می آید!

علیرضا کیانی

منبع: ماهنامه خط صلح

برای دریافت ماهنامه خط صلح اینجا کلیک کنید

مطالب مرتـبط

    بدون نظر

    نظر بگذارید