خبرگزاری هرانا

    خانه  > slide, اندیشه و بیان  >  حق توسعه و آزادی ملت، و نقد کلیشه «خلایق هرچه لایق»/ محمد محبی

حق توسعه و آزادی ملت، و نقد کلیشه «خلایق هرچه لایق»/ محمد محبی

ماهنامه خط صلحیکم – خلایق هرچه لایق نیست!
توسعه، یکی از مفاهیم حساس، موسع و چندبُعدی علوم انسانی، و یکی از حقوق مهم شهروندان یک کشور/دولت، از آغاز ورود به ایران، دچار آفت بدفهمی شده است. طیفی از روشنفکران در ایران هستند که اساساً خودِ «ملت ایران» را مانع توسعه ایران می دانند و ملت ایران را مستحق وضعیت رقت انگیز کنونی ایران می دانند و به تحقیرآمیزترین شکل ممکن، خطاب به این ملت می گویند: «خلایق، هرچه لایق». آیا واقعاً حق ملت همین است؟!

محمد محبی

قبل از انقلاب، تقریباً تمام گزاره های علمی درباره مفهوم توسعه، در مراکز علمی و تصمیم سازی دولتی، تولید و عرضه می شده است. و به نظر می رسد که رگه هایی از فهم دقیق از توسعه در سیستم سیاسی و حقوقی ایران در حال شکل گیری بود. البته، اندک متونی توسط برخی متفکران و روشنفکران عمدتاً چپ در نقد برنامه های توسعه عصر پهلوی تولید می شد که حرف چندانی برای گفتن نداشت. و تکرار کلیشه های ملال آور چپ های آن دوران، همراه با بدفهمی های عجیب بود. بعد از انقلاب هم در دهه اول، یک ستیز عجیبی در رابطه با توسعه در میان کارگزاران نظام جمهوری اسلامی مشاهده شد و منشأ آن یکسره غربی دانستن توسعه بود. اما بعد از پایان جنگ و آغاز عصر موسوم به سازندگی، بخشی از بدنه نظام جمهوری اسلامی، با کلمه «توسعه» آشتی کرد. مباحث مربوط به توسعه در عصر موسوم به اصلاحات، به اوج خود رسید. اما بدفهمی های منتقدان توسعه در عصر قبل از انقلاب، به ادبیات توسعه گرایان عصر جمهوری اسلامی سرایت کرد، به طوری که، این توسعه گرایان، در زمان کنونی، عملاً ضدتوسعه هستند. یکی از مهم ترین مصادیق این بدفهمی، مقصرجلوه دادن ملت در توسعه نیافتگی است. این بدفهمی تا مرحله توهین و تحقیر «ملت» پیش رفت، تا جایی که در ادبیات نخبگان چندین جریان از جمله جریان موسوم به اصلاح طلب، جریان های مصدقی و ملی مذهبی و بسیاری از جریان های چپِ مذهبی و غیرمذهبی و ضدمذهبی، در رابطه با توسعه، چیزی جز تحقیر ملت ایران دیده نمی شود و تمام کاسه کوزه ها سر ملت شکسته شده است. و این که ملت در فلان جا فلان کار را انجام نداده، به شدت سرزنش شده است.

دوم – اسطوره آگاهی و دانایی و نادانی ملت
«اسطوره آگاهی»، یکی از مهم ترین دلایل و ریشه های بدفهمی درباره توسعه است، که ریشه آن به اندیشه نحله چپ می رسد. از آن جا که ذات اندیشه سیاسی چپ در ضدیت با نهاد دولت شکل گرفته و اساساً آرمان نهایی چپ ها و آنارشیست ها، نسخ نهاد دولت است، آن ها، معتقد به لزوم کسب آگاهی توسط ملت ها هستند. این گزاره، چنان در تارو پود گفتمان چپ ها و آنارشیست ها رخنه کرده که هرگونه پلشتی در جامعه و دولت را ناشی از عدم آگاهی ملت می پندارند و در این زمینه، مبالغه می کنند. و هر حکومت نالایق و ناکارآمد را ناشی از نادانی و بی عرضگی ملت می پندارند. اما سؤال این جاست که آیا یک «ملت نادان»! شایسته بدبختی و مستحق مصائب روزگار است و لایق بلایایی است که بر سر آن ها آوار می شود؟ از آن مهم تر اصلاً مگر امکان وجود «ملت دانا» هست که نقیض آن یعنی «ملت نادان» هم موجود باشد؟
خیلی از روشنفکران و اصحاب ایدئولوژی و برخی از اندیشه سازان وابسته به حکومت ها، عامل بدبختی ملت ها را نادانی آن ها می دانند، از گزاره های بی پایه آنان این جمله است که از افراد مختلفی نقل شده: «ملت ها لایق حکومتی هستند که تحمل می کنند»!! به دلایل گوناگون، این سخن، یک گزاره آشفته، بی معنا و غیرمنصفانه است.

واقعیت این است که ملت ها هرگز نمی توانند به اندازه ای که بتوانند دولت و حکومت خود را کنترل کنند، دانا باشند. و آگاهی کسب نمایند. چرا که در سوی دیگر و در برابر ملت، دولت قرار دارد که با تأسیس نهادها و اندیشکده ها و جذب نخبگان و خرید مشاوره از مؤسسات بزرگى که کارشان مشاوره به دولت هاست، همیشه بهتر و حرفه ای تر و هدف مندتر از ملت ها فکر می کنند.
در همیشه اعصار، به ویژه در عصر کنونی، دانستن و دانایی و آگاهی مؤثر و تعیین کننده، امرى گران قیمت است. هیچ گاه ملت ها و نخبگان یک کشور به صورت تک تک و مجزا نخواهند توانست دست دولت را بخوانند.

در نظریه های جدید فلسفه سیاسی و فلسفه حقوق نهاد دولت، به ویژه بحث های مکاتب رئالیستی، دولت ها مکلف هستند نخست دانش و علم بقای خود را خریداری کنند و سپس به سایر تکالیف ذاتی خود بپردازند. در کشورهایی مثل انگلستان و امریکا و فرانسه مؤسساتی وجود دارند که به دولت ها مشاوره می دهند که چطور در اداره امر و بقای خود موفق باشند و دولت های جهان سوم و عقب افتاده ارقام چندمیلیون دلاری را صرف خرید این دانش ها می کنند. یکی دیگر از ابزار دفاعی دولت ها این است که مانع شکل گیری نهادهایی بشوند که قدرت خرید دانش و تخصص و یا تولید آن از طریق جذب نخبگان را داشته باشند و با این روش مانعی در مقابل تهدید علیه بقای خود ایجاد می کنند. یکی دیگر از ابزارهای تولید و نشر ضد اطلاعات است تا مردم در محاسبات خود با مبانی و اطلاعات پایه غلط به نتایج غلط برسند. یکی دیگر از روش ها ترویج تعالیم و آموزه های غیر علمی و تقویت آن هاست و به این وسیله در سر راه شکل گیری ایده ها حصار درست می کنند.

یکی دیگر از ابزار ها تخصیص هدلاین های خبرى به چهره هایی است که به ظاهر مخالفند ولی بدون آن که خود بدانند موافق دولت ها هستند. یکی از طرق آن ها این است که خود رهبر مخالفان خود را تولید و ظاهر می کنند تا مانع ظهور طبیعی رهبر مخالفان باشند و دیگر این که ساختن رسانه های جعلی مخالف است تا از طریق آن مخالفان خود را شناسایی و هَرَس کنند. رسانه هایی که در ظاهر اخباری به شدت منفی علیه دولت منتشر می کنند ولی در واقع چیزی جز فحاشی انجام نمی دهند و نیاز به خبر درست را با آب شور ضد اطلاعات پاسخ می دهند و مخالفان را به دولت معرفی می کنند. یکی از طرق آنها ارعاب و فراری دادن مغزهای ملت است و با این وجود تصور ملت دانا عملا تصوری آشفته و غیرواقعی است.

لذا با جمیع دلایل به نظر می رسد که حقی وجود دارد به نام «حق با وجود بی لیاقتی»، طبق این حق، ملت در هر حالتی لایق بهترین هاست، حتی اگر نادان باشد، ادامه این نادانی نتیجه طبیعی بی ارادگی و یا بی عرضگی دولت در هر جامعه ای است.

ملت هرگز نمی تواند به اندازه دولت و در سطحی که برای کنترل آن لازم است، دانا باشند. مگر با تاسیس احزاب و نهادهای ساختارمحور که قدرت کافی برای نظارت و کنترل همه جانبه دولت و توان کافی برای خرید دانایی و فکر کنترل آن را در اختیار داشته باشند، که ایجاد آن نهادها هم فقط در صورت تسامح نهاد دولت و فهم دولت از توسعه، میسر است. در غیر این صورت تصور ملت دانا تصوری سطحی نگرانه است. و گزاره «ملت نادانى که مستحق مصائب است»، یک گزاره بی رحمانه است.

سوم – توسعه گرایی و تحقیر!
شاید اولین نسل از روشنفکرانی که دست به تحقیر به ملت می زدند، تحصیل کرده فرانسه بودند. اصولاً سنت روشنفکری در ایران، پیش از سیطره گروه های چپ گرا، به شدت تحت تأثیر فرانکوفیل ها و آلمانوفیل ها بود و احتمالاً سیطره چپ نیز نتیجه همان سنت اولیه باشد. منتها بحث این نوشتار ربط چندانی به ریشه یابی سنت روشنفکری در ایران نیست. محمدعلی جمال زاده با کتاب «خلقیات ما ایرانیان» و صادق هدایت هم با کتاب «نیرنگستان»، نخستین جرقه های اغراق در تقصیر ملت ایران در نابسامانی کشور در عصر جدید را رقم زدند.

بعد از هژمونی کامل روشنفکران و ادیبان و شاعران چپ گرا، اغراق درباره برخی از وجوه منفی فرهنگ ایرانیان به شدت افزایش یافت و در دهه سی و چهل به اوج خود رسید، شاید این شعر سراسر توهین و تحقیر فریدون توللی، اوج این تحقیر باشد که در آن به مخاطب توصیه می کند که اگر خیانتی از دستش برنمی آید، حداقل خدمتی هم به ملت ایران نکند!
«ترسم ز فرط شعبده چندان خرت کنند
تا داستان عشق وطن باورت کنند
من رفتم از چنین ره و دیدم سزای خویش
بس کن تو ورنه خاک وطن بر سرت کنند
گیرم ز دست چون تو نخیزد خیانتی
خدمت مکن که رنجه به صد کیفرت کنند
گر وا کند حصار «قزل قلعه» لب به گفت
گوید چه پیش چشم تو با همسرت کنند»

یکی از وجوه مهم تحقیر ملت توسط روشنفکران عمدتاً چپ، پرداختن به وجه مذهبی و همچنین تحلیل غلط سنت زنده نگه داشتن یاد مردگان در میان ایرانیان است، و از آن جا که این قبیل روشنفکران، فهم درستی از این سنت ها ندارند، از آن ها به عنوان «بت پرستی»، «مرده پرستی» و … یاد می کنند! شاید این ابیات امان منطقی، کارگردان و شاعر معاصر، اوج این تحقیر و اغراق باشد.
«گر شود زنده باز ابراهیم
به تبر فاتحانه دست کند
همه بتخانه های عالم را
محو و مستوجب شکست کند
مشرکان را برون کشد از خاک
همگی را خداپرست کند
از می جاودانه توحید
عالمی را دوباره مست کند
ملت بت پرست ایران را
نتواند جز این که هست کند».

تا قبل از دهه ۷۰ خورشیدی، تقریباً هیچ کدام از گزاره های ادبی، روشنفکریِ تحقیرآمیز علیه ملت ایران، از موضع توسعه گرایی محض نبود. و یا حداقل هدف آن نبود. اما از دهه ۷۰ به بعد، فرهنگ عمومی ملت ایران و برخی عادات و صفات آن ها، صرفاً از منظر توسعه، مورد تحلیل، و بعد مورد تحقیر واقع شد. البته رگه هایی از این متدولوژی، قبلاً توسط مهدی بازرگان و با کتاب «سازگاری ایرانی» ایجاد شده بود، اما علی رضاقلی با دو کتاب «جامعه شناسی خودکامگی، تحلیل جامعه شناختی ضحاک ماردوش»، و «جامعه شناسی نخبه کشی»، آن را به اوج رساند. علی رضاقلی، که قبل از انقلاب دانشجوی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران بود و به شدت تحت تأثیر فضای چپ زده آن، و بعد از انقلاب هم با شرکت در کلاس های روش شناسی عبدالکریم سروش، به اوج التقاط فکری رسید، در این دو کتاب، ملت ایران را به «نخبه کشی» و «خودکامگی» متهم کرده است، در حالی که باید پرسید، کدام نخبه کشی؟ ملت ایران، کدام نخبه را کشتند و یا حتی غیرمستقیم در کشته شدن نخبه ای نقش داشتند؟! او در کتاب جامعه شناسی نخبه کشی، که به شدت تحت تأثیر آموزه های التقاطی علی شریعتی آن را نوشته است، مدعی شده که ناکامی قائم مقام فراهانی، امیرکبیر و مصدق، نتیجه نخبه کشی ملت ایران بوده است که تاب اصلاحات مدنظر این شخصیت ها را نداشته اند! مشخص است که با یک خوانش کاملاً ایدئولوژیک و آشفته از تاریخ ایران به این نتیجه رسیده است. این که قائم مقام و امیرکبیر، به دست شاهان قاجار کشته شدند، چه ربطی به ملت ایران دارد؟ این که مصدق با خودخواهی، مجلسین را تعطیل و از فرمان کاملاً قانونی پادشاه مشروطه ایران تمکین نکرد و هزینه برکناری قانونی خود را ده ها برابر افزایش داد، چه ربطی به ظرفیت ملت ایران برای اصلاح نابسامانی های کشور دارد؟!

کتاب جامعه شناسی نخبه کشی، به سرعت به مانیفست جریان موسوم به اصلاحات! تبدیل شد. و تأکید بیش از پیش بر مشکل فرهنگی در ایران به عنوان عمده ترین مانع توسعه، به شاه بیت ادعاهای باشندگان این جناح از جمهوری اسلامی تبدیل شد و برخی ها هم ادعا کردند که اساساً بدون حل این مشکلات فرهنگی، امکان توسعه ایران فراهم نیست. و این دقیقاً «تعلیق به محال کردن» امر توسعه در ایران! تنها دارویی هم که باشندگان این جریان برای آن تجویز کرده و می کنند، «اصلاحات زمان بر فرهنگی» است. در حالی که «زمان» اساساً هیچ مشکلی را نه در سیاست و نه در فرهنگ حل نکرده و نمی کند. حتی همان مشکلات فرهنگی هم با برنامه ریزی هدف مند نهاد دولت قابل حل هستند. چه بسا گذشت زمان در ممالکی که نهاد دولت در آن ها تضعیف شده و یا دچار دولت های ناکارآمد بر سر کار هستند، باعث بدتر شدن اوضاع فرهنگی ملت های آن ممالک هم شده است.

یکی از افراد دیگر که به شدت از موضع توسعه گرایی، به فرهنگ ملت ایران می تازد، محمود سریع القلم است. کتاب های او سرشار از نگاه از موضع بالا و از موضع یک دانای کل به ملت است. به ویژه در کتاب «عقلانیت و آینده توسعه نیافتگی در ایران» با ردیف کردن یکسری صفات ایرانیان و اغراق درباره آن ها، ریشه توسعه نیافتگی را در آن صفات جستجو می کند. غافل از این که توسعه و اصلاحات، فقط از بالا و با آمریت نهاد دولت صورت می گیرد و بسترهای توسعه در داخل فرهنگ جامعه را هم، همان نهاد دولت فراهم می کند.

چهارم – توسعه و اصلاحات آمرانه، تنها مدل توسعه در جهان
بدفهمی درباره توسعه و اصلاحات در ایران، باعث جعل مفاهیم هم شد، بزرگ ترین و شگفت انگیزترین جعل، تقسیم توسعه به دو نوع «توسعه آمرانه» و «توسعه غیرآمرانه» است. متون تولید شده توسط اندیشکده ها و پژوهشکده های جریان موسوم به اصلاحات، سرشار از این مفاهیم آشفته بود. که اوج آن ترجمه کتاب «بحران ها و توالی در توسعه» است.

در دنیا و در تاریخ، چیزی تحت عنوان «اصلاح از پایین و از طریق اصلاح جامعه» وجود ندارد. اصلاحات و توسعه غیرآمرانه وجود ندارد. اصلاحات و توسعه، فقط از بالا و با آمریت و اقتدار نهاد دولت صورت می گیرد.

هیچ مدل «اصلاح از پایین» در هیچ جای جهان و هیچ جای تاریخ وجود ندارد، حتی در تعداد انگشت شماری از کشورهای غربی که به خاطر تصادف تاریخی، آزمایشگاه مدرنیته شدند هم اصلاحات از بالا صورت گرفت نه از پایین، به جز انگلستان که در آن اصلاح از بالا صورت نگرفت و البته از پایین هم صورت نگرفت، اصلاحات در انگلستان با دینامیسم «تجارت آزاد»، جلو رفت و به ثمر نشست. این مدل از توسعه را اگر بتوان در ایران پیاده کرد، بسیار عالیست. چون توسعه از بالا، در ایران هم، مشکلات و محدودیت های خاص خود را دارد.

موفقیت اصلاحات و توسعه آمرانه، در کشورهای مختلف و با خصوصیات متفاوت رقم خورده و به ثمر نشسته است. مثل تجربه پاروزلسکی در لهستان، فردریک دکلبرک در آفریقای جنوبی، محمد علی پاشا در مصر، یوشیدا شیگه رو در ژاپن، گوستاو واسا پادشاه سوئد، پارک چونگ هی در کره جنوبی، لئوپولد سدار سنگور در سنگال، اصلاحات موسوم به خط شریف گلخانه در عثمانی، مدل اصلاحات آمرانه آتاترک در ترکیه، ماهاتیر محمد در مالزی، دنگ شیائوپنگ در چین، سرتسه خاما در بوتسوانا و مدل های دیگر. این کشورها در مناطق خود و در مقایسه با کشورهای هم سطح به مراتب تجربه موفقی دارند. به طور نمونه، کشور بوتسوانا در قاره آفریقا یک کشور بیابانی و فقیر است. اما شاخص های زندگی و ثبات در این کشور در مقایسه با همسایه خود زیمباوه، بسیار بالاتر است. در حالی که زیمبیاوه در مقایسه با بوتسوانا، سرسبزتر، خاکش حاصلخیزتر است، منابع زیرزمینی بیشتری دارد. اما رابرت موگابه در زیمباوه، بدبختی به ارمغان آورد. و سرتسه خاما در بوتسوانا، سیستمی را بنا کرد که در آن منطقه و در مقایسه با کشورهای هم سطح، بسیار موفق است.

اصلاحات و توسعه، فقط، از بالا و توسط حاکمان مصلح و توسعه گرا پیگیری می شود، و با اقتدار و آمریت نهاد دولت به سرانجام می رسد. حتی اصلاح فرهنگ جامعه و تحدید و کنترل برخی عادات احتمالاً بد ملت، در گرو اراده و اقتدار مصلحانه حکمرانان آن جامعه است. حتی بستر اصلاح جامعه را هم همان حکمرانان می توانند ایجاد می کنند. عادات و خصلت های منفی در فرهنگ جوامع، ذاتی آن ها نیستند و انسان ها، با عادات و خصلت های بد و زشت، به دنیا نمی آیند، بلکه تحت تأثیر محیط و جامعه، بطور طبیعی آلوده به آن خصلت ها می شوند. و برای تحدید و کنترل عادات و خصلت های بد انسان ها و در نتیجه اصلاح جامعه، باید اراده اصلاح از طرف بالا و از طرف حکمرانان وجود داشته باشد، تا زمینه های خصلت های بد محدود شوند، و فرهنگ عمومی اصلاح شود.

به طور مثال، مدیریت ناکارآمد اقلیم و محیط زیست ایران، باعث شکل گیری یک سری عادت واره های جدید در فرهنگ مردمان ایرانی شده است. به طور بدیهی، برای اصلاح این عادت واره ها، باید به علت پرداخت، نه معلول! یعنی باید اراده اصلاح در نهادهای تصمیم ساز و تصمیم گیر حکومت شکل بگیرد و آن مدیریت ناکارآمد تغییر یابد. وگرنه تحقیر مردم و حُقنه کردن مفاهیم(هرچند درست و خردمندانه) به مردم، به مثابه ریختن آب به داخل یک چاه خشک است و فایده ای ندارد. انسان ها عموماً براساس منافع خود تصمیم گرفته و در جامعه بود و باش می کنند. نه براساس آموزه های از پیش تعیین شده! بنابراین شایسته است که از رأس جامعه، یعنی نهاد دولت، اصلاح صورت بگیرد. در کشورهای توسعه یافته هم تمام عادات خوب شهروندی، با فرهنگ سازی حکومت ها و نظام حقوقی کارآمد جا افتاد، پیشرفت تکنولوژی و فن آوری های نوین هم، مزید بر علت شد. همین الان سیستم فرهنگی و حقوقی در غرب را به هم بزنند و تکنولوژی را منسوخ کنند(فرض می گیریم، فرض محال که محال نیست)، ملت ها در عرض مدتی کوتاه به همان عادات قبلی برمی گردند. اساساً طبع بشر این گونه است.

مطالب مرتـبط

بدون نظر

نظر بگذارید