گوشههایی از شکنجههای اعمال شده بر یک فعال دانشجویی زندانی
نامه ضیا نبوی به محمد جواد لاریجانی
به گزارش کلمه، این زندانی سیاسی تبعیدی در زندان کارون اهواز، خطاب به این مقام قضایی مدعی «رعایت حقوق بشر در کشور» نوشته است: من تقریبا در تمامی جلسات بازجویی تحت فشارهای روحی و فیزیکی بودم. در دو جلسهٔ متوالی بازجوئی، اینقدر به اجبار بشین پاشو رفتم که تا سه روز قادر به راه رفتن نبودم و تا یک هفته از درد بیوقفهٔ پا، خیس از عرق بودم. زمانی هم که از اجرای دستور بازجو امتناع میکردم با لگد به پشت پایم میکوبید. در پایان همان جلسه از آنجا که نوشتههای برگه بازجوئیم مطابق میل بازجو نبود، تهدید به اعدام شدم.
وی در این نامه تاکید کرده است: نکته تاسف انگیز اما اینکه در گزارش وزارت اطلاعات، بازجوهائیهایم به علت عدم وجود اقرار یا اعتراف بیارزش قلمداد شده و به قاضی توصیه شده که به آن توجهی نکند! معمولاً وقتی به لحظات بازجوئی فکر میکنم، سعیام بر این است که با قرار دادن خودم در جایگاه بازجوها توضیح یا توجیهی برای آن برخوردها پیدا کنم و به خود بقبولانم که اتفاقات از سر سوء تفاهم بوده یا حداقل از این طریق خوش بینیام را نسبت به انسانها حفظ کنم اما خب شواهد و قراین زیادی علیه میل من وجود دارد.
گفتنی است، ضیاءالدین نبوی، دانش آموخته دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل که در کنکور کارشناسی ارشد سال ۸۷ علیرغم کسب رتبه تک رقمی در رشته جامعهشناسی، «ستاره دار» و از تحصیل محروم شد. پس از آن، با تشکیل «شورای دفاع از حق تحصیل» برای دفاع از حق دانشجویان محروم از تحصیل، به عضویت این شورا در آمد.
وی تنها ۳ روز بعد از انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ و پس از راهپیمایی عظیم روز ۲۵ خرداد ۸۸ در اعتراض به نتیجه اعلام شده انتخابات، به همراه چند تن از دوستانش بازداشت شد و از آن زمان تاکنون بدون ساعتی مرخصی در زندان بسر برده است.
در اردیبهشت ماه سال گذشته ضیا نبوی در نامهای به جواد لاریجانی بدون آنکه به جزئیات پرونده خود و اعتراضش به حکم زندان و تبعید به دلیل فعالیتهای مدنی در شورای دفاع از حق تحصیل اشاره کند، وضعیت وحشتناک و ازدحام و تراکم بسیار بالای زندان کارون را تشریح کرد. وی در آن نامه گفته بود در زندان کارون نه تنها تعداد زیادی کف خواب هستند، بلکه حدود یک سوم از زندانیان این بند حیاط خواب بوده و شبانه روز در حیاط به سر میبرند. ضیا نبوی در نامهاش وضعیت این زندان را «ورای حد تقریر» خوانده بود و تصویری از مرز زندگی انسانی و حیوانی ارائه داده بود.
و امروز در نامهای دیگر به لاریجانی در واکنش به سخنان او، بخشی از شکنجههای خود را در دوران بازجویی شرح میدهد.
متن کامل نامه ضیا نبوی به شرح زیر است:
جناب آقای محمدجواد لاریجانی
دبیر محترم ستاد حقوق بشر قوه قضائیه
با سلام
ضرورت نگاشتن نامهای که پیش روی شماست را زمانی احساس کردم که از موضع اعتراض آمیز شما نسبت به گزارش آقای احمد شهید گزارشگر ویژه شورای حقوق بشر مطلع شدم. در واقع آنگاه که شما گزارش ایشان را بیپایه و اساس دانستید و آنرا دیکته شده توسط قدرتهای غربی نمودید بر خود لازم دیدم که به عنوان یک زندانی سیاسی که میتواند در مورد برخی محتویات آن گزارش شهادت بدهد، نکاتی را بیان کنم. البته همانطور که خودتان میدانید امکان مطالعهٔ آن گزارش برای من میسر نیست و در ضمن قصد هم ندارم که به گفتهها و شنیدههای هر چند معتبر دیگران استناد کنم، از همین رو فکر میکنم بهترین شیوهٔ ورود به این مساله گفتن از تجربیاتی شخصی است که احتمالا میتواند به محتویات آن گزارش مربوط باشد و برای سنجش حداقل بخشی از آن گزارش مورد استناد قرار گیرد.
من انکار نمیکنم که ممکن است برخورد شورای حقوق بشر با ایران تبعیض آمیز باشد و نقض حقوق بشر در کشورهای غربی هم به صورت گسترده وجود داشته باشد ولیکن فکر نمیکنم که صحت و سقم این ادعا تغییری در صورت مسالهای که با آن مواجهیم ایجاد کند و یا از ضرورت احترام گذاشتن ما به حقوق انسانها بکاهد. این نکته را پیشاپیش بگویم که احتمالا نوشتهٔ پیش رو چندان خوشایند نخواهد بود، چرا که بسیاری از استدلالها و تجربیات من بر خلاف نظر و رای شماست، اما خب امیدوارم بپذیرید که در نفس نوشتن این نامه و سخن گفتن با شما، احترام نهادن بیشتری نهفته است تا آن زمان که از سر پیشداوری یا ناامیدی چیزی نگویم و قضاوتهای خویش را در خفا نگه دارم و در قفا بیان کنم.
- من یک شهروند محروم از حق تحصیلم و یا به بیان دیگر یک دانشجوی ستاره دار. خرداد ماه سال ۱۳۸۷ و پس از اعلام نتایج کنکور کارشناسی ارشد بود که از این مهم اطلاع حاصل کردم و از رهگذر گفتگو با رئیس هستهٔ گزینش استاد و دانشجو دانستم که «فاقد صلاحیت عمومی» برای ادامهٔ تحصیل شناخته شدهام. البته من تنها دانشجوی ستاره دار نبوده و نیستم و در واقع از سال ۱۳۸۵ و پس از ریاست جمهوری آقای احمدینژاد، دانشجویان بسیاری بواسطهٔ فعالیتهای دانشجوئیشان از ادامهٔ تحصیل در مقاطع بالاتر محروم شدهاند. در طی این سالها تلاش مستمر و پیگیر محرومین از تحصیل برای بازگشت به دانشگاه به نتیجهای نرسیده است و مراجعات پیاپی آنها به نهادهایی مانند وزارت علوم، مجلس شورای اسلامی، دیوان عدالت اداری، شورای عالی انقلاب فرهنگی، مجمع تشخیص مصلحت نظام و دیگر نهادهای مسئول بدون پاسخ مانده است.
نکته تاسف انگیز اینکه حتی یکبار شخص رئیس جمهور در مناظرههای انتخاباتی اساس وجود محرومین از تحصیل را نیز تکذیب کرد که این تکذیب تجمعهای اعتراضی محرومین از تحصیل را در برابر وزارت علوم و صدا و سیما در پی داشت. تجمعهایی که احتمالا بزرگترین دلیل برخورد با محرومین از تحصیل در روزهای پس از انتخابات بود. تصور میکنم که هر انسان منصفی تصدیق میکند که مسالهٔ محرومین از تحصیل در ایران به شدت متناقض نماست و پرسشهای بسیاری را برمی انگیزد.
از جمله این پرسشها اینکه در کجای قانون اساسی ما ذکر شده که برای ادامه تحصیل باید صلاحیت عمومی افراد احراز شود؟ آیا قانونی که چنین محتوای تبعیض آمیز و غیر منطقی دارد را میتوان قانونی موجه و معتبر شمرد؟ معیار تشخیص صلاحیت عمومی افراد چیست و توسط چه نهادی و با چه مکانیزمی این صلاحیت تعیین میشود؟ چرا هیچ نهادی حاضر نیست به صورت رسمی مسئولیت محروم نمودن افراد از حق تحصیل را بپذیرد؟ براستی اگر این عمل اینقدر غیر قابل دفاع است که دولت حتی جرات اعتراف به آنرا نیز ندارد، پس چه اصراری برای ادامهٔ این کار دارد!؟
- من بدون هیچ جرم یا گناهی در زندان به سر میبرم. سه روز پس از انتخابات ریاست جمهوری در سال ۱۳۸۸ بازداشت شدم و با اتهام واهی محاربه از طریق ارتباط با منافقین محاکمه شدم که نتیجهٔ آن محکومیت ده سال حبس در تبعید بوده است. از زمان بازداشت تا زمان دریافت حکم قطعی که مدت ۱۵ ماه به طول انجامید هرگز برگهای را که سند بازداشتم باشد، رویت نکردم و تمامی مدت زمان گفتگوی من و قاضی پرونده، بدون شک به ده دقیقه بالغ نشد و خب در چنین شرایطی اگر حکم عادلانهای صادر شود، احتمالا مایهٔ تعجب است!
البته تعداد دیگری از محرومین از تحصیل نیز که در پیگیری حقوق خویش تلاشی مستمر داشتند و به مانند من بلافاصله پس از انتخابات بازداشت شدند و در نهایت احکام سنگینی نیز دریافت نمودند. حداقل از نظر نویسنده کاملا روشن است که این برخوردها تاوان پیگیری حق تحصیل بوده و انتساب محرومین از تحصیل به عناوین اتهامی نامربوط، تنها تلاشی برای پنهان کردن بیتدبیری مسئولان امر در این مورد میباشد. حتی قاضی پرونده نیز در جلسهٔ دادگاه صریحا اتهامات عنوان شده را نامربوط خواند اما ظاهرا توان مقاومت در برابر فشارهای نهادهای امنیتی را نداشت و در پایان حکمی را صادر کرد که خلاف همهٔ شواهد و مدارک تنها نظر وزارت اطلاعات را تامین میکرد!
البته گاهی مسئولان امنیتی و قضائی در سخنان غیر رسمی، دلیل صدور چنین حکمی را سوابق خانوادگیام عنوان میکنند که حقیقتا مصداق عذر بدتر از گناه است، که لاید مفهوم عدالت را در پی دارد! شخصا بارها و بارها در مراحل بازجویی، بازپرسی، دادگاه و حتی نامههای سرگشاده اعلام کردم که اتهامات وارده را نمیپذیرم و آنرا توهین به خود تلقی میکنم ولیکن گویا هیچ گوش شنوایی در کار نیست. حتی یکبار در نامهای به ریاست قوه قضاییه تقاضا کردم که تمامی محتویات پروندهام، اعم از متن بازجوییها، مدارک، شواهد و اساسا هرچه که هست بدون هیچ ملاحظه یا سانسوری منتشر شود تا معلوم گردد که آخر به کدام گناه ناکرده باید ده سال در زندان بمانم؟ حقیقتا گاهی با تعجب در این فکر فرو میروم که آیا کسانی که به این سادگی احکام حبس طویل المدت صادر میکنند، درک روشن و دقیقی از تفاوت روز و ماه و سال دارند یا خیر؟ آیا میدانند زندان چگونه جایی است و محبوس بودن یعنی چه؟ آیا میدانند که گذراندن دهسال از عمر در زندان چه حسی دارد؟ راستی اگر حضرات محترم روزی به این نتیجه برسند که در تصورات و قضاوتهایشان بر خطا بودهاند، چه میکنند؟ بر فرض که ما اینقدر با گذشت و بخشنده باشیم که عمر تلف شده را بر آنها بخشیدیم، آیا به راستی خودشان بر خویشتن میبخشند؟ …
- من تقریبا در تمامی جلسات بازجویی تحت فشارهای روحی و فیزیکی بودم. در واقع به جز در دو جلسهٔ ابتدایی بازجویی که فضای نسبتا محترمانهای برقرار بود، باقی جلسات سرشار از فشارهای روحی و جسمی مانند توهین، تحقیر، تهدید، بشین پاشو رفتن اجباری، پشت گردنی و لگد بود … تمامی جلسات بازجویی بدون استثنا با چشم بند بود. در دو جلسهٔ متوالی بازجوئی، اینقدر به اجبار بشین پاشو رفتم که تا سه روز قادر به راه رفتن نبودم و تا یک هفته از درد بیوقفهٔ پا، خیس از عرق بودم. زمانی هم که از اجرای دستور بازجو امتناع میکردم با لگد به پشت پایم میکوبید. در یک جلسه بازجو از من میخواست که سرم را روی دیوار بگذارم و پاهایم را عقب ببرم و در این وضعیت بمانم و در جلسهای دیگر اینقدر فشار روحی و جسمی تحمل کردم که پس از بازگشت به سلول و بلافاصله پس از خوردن جرعهای آب، از هر دو مجرای بینیام خون سرازیر شد. در یک جلسه، بازجو به زور پشت گردنی از من میخواست که در برگهٔ بازجویی بنویسم که دانشجوی ستاره دار نبودم و این در حالی بود که من با نظر وزارت اطلاعات از تحصیل محروم شده بودم! یکی از جلسات بازجوئی در اتاقی غیر از اتاقهای بازجوئی و در زیرزمین ساختمان ۲۰۹ و به دور از کنترل مانیتوری برگزار شد که آزاردهندهترین آنها بود. در همین جلسه و فقط در طی نیم ساعت از آن بازجو به زور پشت گردنی، لگد و بشین پاشو از من میخواست که در برگهٔ بازجوئی بنویسم، که انتخابات را تحریم کردهام و به آقایان موسوی و کروبی توهین کردهام و باز هم این در حالی بود که دفاع من از آقای کروبی در انتخابات چه در قالب مقاله، بیانیه و اظهارنظرهایم، نمیتوانست برای وزارت اطلاعات پوشیده باشد. در پایان همان جلسه از آنجا که نوشتههای برگه بازجوئیم مطابق میل بازجو نبود، تهدید به اعدام شدم.
بارها وقتی به این نکته اشاره کردم که آنچه بازجو انتظار دارد بنویسم، دروغ است، این پاسخ را دریافت نمودم که: «میخوام دروغ بنویسی!» در یک جلسه بازجو از من خواست که راهی برای همکاری کردن پیدا کنم «وگرنه سناریویی را برای پروندهام خواهد نوشت که در زندان بپوسم!» و در جلسهای دیگر وقتی دلیل این همه فشار و آزار را پرسیدم، اینگونه پاسخ شنیدم که: «میخواهم کاری کنم که مجسمهات رو بسازند و بگذارند سر در دانشگاه تا برای بقیه عبرت بشه». به رغم همهٔ آنچه که بر شمردم، این نکته را لازم به ذکر میدانم که همه گفتههایم در جلسات بازجوئی همچنان مورد تائید من است و این نکته از آن روست که در تمامی دوران فعالیتهای دانشجوئی، با چنان حدی از شفافیت و روشنی عمل کردهام که حتی اگر بخواهم نیز نمیتوانم گذشتهام را انکار کنم.
نکتهٔ تاسف انگیز اما اینکه در گزارش وزارت اطلاعات، بازجوهائیهایم به علت عدم وجود اقرار یا اعتراف بیارزش قلمداد شده و به قاضی توصیه شده که به آن توجهی نکند! معمولاً وقتی به لحظات بازجوئی فکر میکنم، سعیام بر این است که با قرار دادن خودم در جایگاه بازجوها توضیح یا توجیهی برای آن برخوردها پیدا کنم و به خود بقبولانم که اتفاقات از سر سوء تفاهم بوده یا حداقل از این طریق خوش بینیام را نسبت به انسانها حفظ کنم اما خب شواهد و قراین زیادی علیه میل من وجود دارد.
البته ذکر این نکته هم شرط انصاف است که در برخوردهائی که پیشتر با نهادهای امنیتی در مازندران داشتم و همینطور در مواجههای که سال پیش با وزارت اطلاعات اهواز پیش آمده بود، فضای نسبتاً محترمانهای بر قرار بود و حداقل اینکه از چنین فشارهائی خبری نبود.
- من یک زندانی تبعیدیام. مهرماه سال ۱۳۸۹ و پس از تحمل پانزده ماه حبس در زندان اوین به زندان کارون اهواز تبعید شدم که شرایط وحشتناک آنرا پیشتر در نامهای جداگانه برایتان شرح دادم. شرایطی که هر وقت به آن فکر میکنم، از اینکه هنوز زندهام، احساس خوشبختی به من دست میدهد! پس از گذشت هشت ماه از دورهٔ تبعید و در حالیکه بسیاری از این مدت را به اعتراض به شرایط بد زندان در محرومیت از حقوق زندانیان عادی مانند حق مکالمه تلفنی، ملاقات حضوری، استفاده از کتابخانه و باشگاه زندان و دریافت کتب و نشریات مورد نیاز به سر میبردم، بالاخره نظر مسئولین امر به شرایط زندان جلب شد و زندانیان سیاسی و امنیتی کارون به زندان کلنیک اهواز که شرایطی مناسب و مدیریتی موفق داشت، منتقل شدند. آن زندان اما محل اسکان دائمی ما نبود و پس از سه ماه دوباره به زندان کارون بازگردانده شدیم و این بار در بندی مستقل و مجزای از زندانیان ساکن شدیم.
این وضعیت نیز متاسفانه دیری نپائید و پس از چهار ماه دوباره به بندی مختلط با زندانیان عادی منتقل شدیم که اگرچه نسبت به شرایط ابتدائیمان در زندان کارون شرایط بسیار بهتری دارد ولی همچنان از مشکل تراکم جمعیت رنج میبرد. مشکلی که ریاست سازمان زندانها نیز چندی پیش به آن اشاره کردند و گویا پس از ابلاغ سیاستهای ریاست جدید قوهٔ قضائیه، بدل به مشکل عمومی همهٔ زندانهای کشور گشته است.
این نکته را نیز در همین رابطه لازم به ذکر میدانم که از سه ماه پیش و پس از تغییر ریاست زندان کارون، تغییرات بسیار مثبتی در شرایط عمومی زندان ایجاد شده است. فکر میکنم با همهٔ آنچه تاکنون گفتم تصدیق میکنید که تحمل ده سال حبس، به اندازهٔ کافی سخت و دشوار هست و اینکه با تبعید زندانی که بیش از هر چیز، رنج و آزار خانوادهٔ زندانی را در پی دارد و همینطور جابه جائیهای مداوم که برای همهٔ زندانیان آزاردهنده است توأمان شود، حقیقتاً ظلم است! اشتباه ما شاید اینجاست که فکر میکنیم برای ظلم کردن، ضرورتاً میبایست ارادهای بد و یا سوء نیتی در رفتارمان باشد، در صورتیکه اصلاً اینطور نیست و تنها کافی است آنگاه که سر و کارمان با حقوق انسان هاست، تصمیماتی نسنجیده بگیریم و یا اینکه بر اساس پیشداوریها و تعصباتمان قضاوت و عمل کنیم.
جناب آقای لاریجانی!
وقتی به گذشته و بخصوص این هزارو اندی روزی که بیوقفه در زندان بودهام مینگرم، میبینم که انضمامیترین مسئلهای که همراه با آن مواجه بودهام این است که چگونه میتوانم آنگونه که میپسندم و به نظرم خوب و زیباست، زندگی کنم و از نحوه زیستنم دفاع کنم، بیآنکه کینه یا عداوتی را برانگیزم و یا به مصیبتی بدتر از آنچه در آن هستم گرفتار شوم! مشکل آنجاست که از سوئی همین تجربهٔ نه چندان طولانی از زندگی سندهای بسیار روشن و معتبری از ضرورت آزادانه زیستن (در معنای تسلط بر سرنوشت خویش) در اختیار من قرار داده که نمیتوانم به هیچ صورت ممکن قدر و اعتبار آنرا نادیده بگیرم و خوب میدانم که حتی اگر روزی از سر مصلحت و ضرورت این حق را به زبان تخفیف دهم، باز هم وجودم به خلاف آن گواهی خواهد داد. از سوئی دیگر میدانم که بسیاری از مسئولین امر و در معنائی دیگر ایدئولوژی مسلط، آن فهمی از آزادی را که من و امثال من میپسندند را به مثابهٔ دشمنی با خویش تلقی میکنند و حتی وظیفهٔ خویش میدانند که با صاحبان چنین باور و فهمی، برخورد کنند و خب من از چنین وضعیت تخاصم آمیزی البته گریزانم! نمیدانم آیا شما هیچگاه چنین وضعیت تناقض آمیزی را تجربه کردهاید یا خیر؟ اما باور کنید که بسیاری از شهروندان ایرانی چنین تناقضی را به تمامی درون زندگی خویش احساس میکنند و فکر میکنند میان میل به آزادانه زیستن و میل در امنیت و عافیت بودنشان شکافی جدی ایجاد شده است! البته قبول دارم که قسمتی از این احساس در ذات زنده بودن و وضعیت بشر است و قسمتی از آن نیز به کم توانی و بیهنری ما در مدیریت زندگی بر میگردد اما خب انگار نیت که قسمت عظیمی از این تراژدی ناشی از وضعیت خاص سیاسی و اجتماعی ما و فقر شدید آزادیهای اساسی درون جامعه است. حقیقت این است که حاکمین ما چه بپسندند و چه نپسندند، مسئلهٔ اساسی جامعهٔ ما مسئلهٔ آزادی، حقوق بشر و دموکراسی است و تا زمانی که این مسائل حل نشود، مشکل و دشواری اساسی ما همینها خواهد بود! باور کنید اصلاً کار سختی نیست که وجود چنین مشکلاتی را انکار کنیم و منتقدین را نیز عدهای فتنه گر و فریب خورده بنامیم و از عرصه سیاست و حتی جامعه حذفشان کنیم اما خب این راه حل مسئله نیست و آن کسی که نگاه روشن بینانهای به پیرامون خویشتن دارد، حداقل میتوان مطمئن بود که چنین طریقی را در پیش نمیگیرد.
ضیاء نبوی
فروردین ماه ۱۳۹۱
زندان کارون اهواز





